تبليغاتX
گلچین
گلچین
گلچينی از گل ها

پناهیان:گفتمان «امام هادی(ع)» ، قلب گفتمان غرب را هدف گرفته است
ارسال در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 توسط مجيد پناهی (غريب)

برهان؛ ترویج فرهنگ عمیق و پربار شیعی همواره از بهترین گزینه‌ها برای مقابله با هجمه علیه مقدسات بوده است . اهمیت این نکته ،موضوعی است که «برهان» در گفت‌و گویی با حجت‌الاسلام و المسلمین«علیرضا پناهیان» مدرس حوزه و دانشگاه به شرح آن پرداخته است.

 
به نظر شما چرا از میان ائمهی بزرگوار ما و در واقع معصومین ما هجمههای این دو سه ماه روی امام هادی(علیهالسلام) متمرکز شده است؟
 
در ابتدا اجازه دهید یک پاسخ کلی خدمت شما عرض کنم و آن این که اساساً وقتی دشمنان با توجه به برخی جزییات به مقدسات ما حمله میکنند و تکتک امامان ما را مورد هجمهی خاص قرار میدهند، این نشان دهندهی این است که دین اسلام و به تعبیر دقیقتر اسلام ناب جایگاه بسیار خوبی در میان مردم جهان پیدا کرده و طبیعتاً هر قدر بر عزت اسلام افزوده بشود، به مقدسات دینی ما با توجه به برخی از جزییات خاص بیشتر هجمه خواهد شد.
 
نکتهی دوم این که این نشان دهندهی زبونی آنها است که در مقام هجمه از روشهای توهین و تمسخر استفاده میکنند واین که برای مقابله کردن راه چارهی دیگری برای خودشان پیدا نمیکنند.
 
شاید یک دلیل دیگر هم این باشد که در حقیقت تشیع از زمان امام هادی(علیهالسلام) به بعد رونق ویژهای پیدا کرد و سختترین امتحانهای خود را پشت سر گذاشت. شیعیان به جایی رسیده بودند که امامت امام جواد(علیهالسلام) را در 9 سالگی پذیرفتند و توانستند از امتحان ولایت‌عهدی امام رضا(علیهالسلام) عبور کنند. چون میدانید بعضیها در همان مقطع 7 امامی شدند. حصرها و محدودیتهای امام هادی(علیهالسلام) را توانستند بپذیرند و از این مرحله عبور کنند.
 
در این زمان میتوان گفت شیعه به بلوغ خاصی رسیده که چند سالی،‌ یعنی بسیار کمتر از نیم قرن بعد از زمان امام هادی(علیهالسلام) دوران غیبت آغاز میشود. سند بسیار با عظمت زیارت جامعه مربوط به امام هادی(علیهالسلام) است کهمیتوان آن را مانیفست شیعه نامگذاری کرد و برای شیعیان چیزی بیشتر از مانیفست و مرامنامه است و در واقع جمعبندی کنندهی تمام آموزههای ولایی است که در زمان ائمهی هدی و قبل از آن و قبل از امام هادی(علیهالسلام) بیان شده بود. نقش ویژهی امام هادی(علیهالسلام) در نهایی کردن جامعهی شیعی اعم از فکر و فرهنگ تا احکام و آداب و رسوم نقش ویژهای است. چه بسا دشمنان با توجه به این نقش ویژه هدفشان را مورد هجمه قرار دادند.
 
حضرت‌عالی می‌فرمایید که گفتمان امام هادی(علیهالسلام) در واقع قلب گفتمان غرب را هدف گرفته وبه همین دلیل هجمه‌ها به سوی این بزرگوار است؟
 
عرض بنده این است که در حال حاضر مهمترین تهدید برای تمدن غرب، قرائت شیعی از اسلام است و امام هادی(علیهالسلام) در نهایی کردن این قرائت که قرائت اصیل اسلامی است و مبین اسلام ناب، نقش ویژهای داشتند، از این رو آنها با اسلام آمریکایی و اسلام غیر ولایی کاری ندارند، مشکل آنها با اسلام ولایی است، این اسلام ولایی را در مقام جمعبندی عرض میکنم. باز هم نمیخواهم تمامیزحمات امامان معصوم(علیهمالسلام) قبل از امام هادی(علیهالسلام) رانادیده بگیرم، بلکه در مقام جمعبندی و یکپارچهسازی و عبور شیعه از آخرین امتحانهای الهی باید برای امام هادی(علیهالسلام) نقش ویژهای قائل شد. شاید دشمنان ما هم به دلیل نقشهای کلیدی است که به ایشان هجمهی خاصی داشتند.
 
مردم و علمای ما در قبال این هجمهها و هم بزرگداشت ائمه و میراث بر جا مانده از آنان مانند جامعه‌ی کبیره چه وظیفهای دارند؟
 
میراث گرانبهای امام هادی(علیهالسلام) یعنی زیارت جامعهی کبیره باید بیش از پیش مورد توجه ما قرار گیرد. ائمهی هدی(علیهمالسلام) همیشه با مظلومیت خود توجه انسانهای عاقل و عاشق را به معارف دینی جلب کردند. این بار هم باید بر اساس «عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد»، ما به بهانهی این هجمهها که بر امام هادی(علیهالسلام) رفته به قدردانیبیشتر از میراث گرانبهای ایشان، یعنی زیارت جامعه بپردازیم. زیارت جامعه زیارتی است که امام (ره)هر روز آن را قرائت میکردند و این مداومت و مراقبت  ایشان به عنوان بنیانگذار انقلاب و بزرگمقدمهساز ظهور حضرت و کسی که بعد از 1400 سال اسلام را از غربت نجات داد،باید برای ما معنادار باشد. فرهنگ ولایی که امروزه پشتیبانی کننده از ولایت فقیه که رکن اساسی نظام است به حساب میآید، باید در جامعهی‌ ما مطرح شود و هیچ چیز مانند جامعهیکبیره نمیتواند این فرهنگ ولایی را تقویت و تعمیق ببخشد. جدا از این که طبیعتاً روشنگری در مقابل هجمهیدشمنان در عرصهیبینالمللی وظیفهی تمام کسانی است که توانایی در این زمینه دارند و توانایی چندان بالایی هم نمیخواهد.
 
بفرمایید برخورد سریع و قاطع علمای ما چه قدر میتواند در تکرار نشدن چنین وقایعی مؤثر باشد و یا به نظر شما اصلاً برخورد سریع و قاطع لازم است؟
 
البته اگر علما صلاح بدانند، در هر سطحی برخورد خواهند کرد؛ حالا چه علنی، چه با فعالیتهای سازماندهی شده، ولی به هر حال اقدامها در مقابل دشمنان گاهی از اوقات باید بسیار با شور و هیجان همراه باشد و توأم با یک عملیات گستردهبرضد یک رفتار غلط دشمن صورت بگیرد. گاهی از اوقات هم باید با بیاعتنایی از کنار برخی رفتارهای غلط آنها گذشت تا از بزرگنمایی عمل زشت دشمن جلوگیری کرد. نه این که اهانتها و هجمهها نادیده گرفته شود، اما بالاخره در هر موقعیتی و در برخورد با هر رفتار غلطی باید سیاست خاصی در نظر گرفته شود. بهترین برخورد، برخوردی است که از میان بدنهی جامعه، بدنهی روشنفکر جامعه، طلاب و دانشجویان صورت بگیرد، طبیعتاً هر موقع علما هم احساس نیاز بکنند به میدان خواهند آمد.


معمای این 10 سال ها چیست؟! رمز عدد 10 در ایران، آذربایجان، افغانستان و هشداری برای آینده
ارسال در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 توسط مجيد پناهی (غريب)

در کشور ما به فاصله 10 سال دو فتنه بزرگ روی می دهد. در کشورهای افغانستان و آذربایجان نیز پس از گذشت حدود 10 سال است که اتفاقات آمریکایی به راحتی رخ می دهد. راز این 10 سال ها در چیست؟
مشرق _ اپیزود اول:
یکم _ سال 2002 و اوایل بر مسند نشستن مقامات افغان پس از اشغال افغانستان توسط آمریکا بود.

سایت یاهو فیلم کم کیفیت و کوتاهی را با موضوع روابط دخترها و پسرهای جوان در افغانستان مثل اخبار هر روزه خود بر روی صفحه اصلی این سایت قرار داد.

فیلم، دختر افغانی را نشان می داد که در حالی که یک پسر جوان افغان در کنار او مشغول نواختن گیتار است، از اوضاع جوانان این کشور و ارتباطات آنها صحبت می کند.

***
دوم: تیرماه سال 1378 شمسی مطابق با جولاي 1999 میلادی است.

در کوی دانشگاه تهران و پس از ماجرای طرح نظارت بر مطبوعات در مجلس ششم، اغتشاش بزرگی در می گیرد که دامنه آن ساعت به ساعت گستره بیشتری می یابد. جرج بوش سفر خود را به یک کشور خارجی لغو می کند و فی الفور به آمریکا برمی گردد تا در جریان حوادث ایران باشد. رسانه های صهیونیستی نیز با آب و تاب اخبار دروغ و راست مربوط به ماجرا را پوشش می دهند.

حادثه اما با مصوبه شورایعالی امنیت ملی کشور مبنی بر دخالت بسیج خنثی می شود و فتنه گران ناکام مانده، پس از مدتی تک و توک به خارج از کشور فرار می کنند.
***
سوم: حیدر علی اف، رئیس جمهور فقید کشور آذربایجان در سپتامبر سال 2003 فوت می کند و فرزندش الهام علی اف به جای وی سکان ریاست جمهوری آذربایجان را به دست می گیرد.
او در خارج از آذربایجان درس خوانده بود.

_ اپیزود دوم:

یکم: سال 2012 است و حدود 11 سال از آمدن آمریکا به افغانستان می گذرد.

فرهاد دریا، خواننده افغانستانی برای زنان این کشور کنسرت های اختصاصی می گذارد. گروه های راک و زنان رقاصه، در جا به جای افغانستان کنسرت اجرا می کنند. ازدواج مردان با پسران نیز منع قانونی ندارد و در کشوری که علمایش برای استفاده از واژه های غیر فارسی حکم ارتداد می دادند، فرهنگ وارداتی آمریکا جولان می دهد.

میزان تولید مواد مخدر در افغانستان نیز به چند برابر زمان قبل از اشغال رسیده است و بیش از یک میلیون از مردم کشور افغانستان معتاد شده اند.
باراک اوباما رئیس جمهور آمریکا در شامگاه سه شنبه، 12 اردیبهشت مطابق با اول مِی 2012 به افغانستان می رود و حدود 11 سال پس از حضور رسمی آمریکا در کشور مجاهدان افغان، توافقنامه ای را به امضای کرزای، رئیس جمهور این کشور می رساند که روی دیگر سکه آن فروختن افغانستان برای همیشه به آمریکاست.

کرزای سندی را امضا می کند که به موجب آن فرهنگ مردم مسلمان افغان باید کاملا منطبق با ارزش های آمریکایی شود، دست آمریکا برای استفاده از منابع و تأسیسات افغانستان باز باشد و نیز افغانستان باید از لحظه امضا برای همیشه در تمام سیاست های خارجی اش تابع محض کاخ سفید باشد.

***
دوم: سال 2009 میلادی مطابق با سال 1388 شمسی در ایران همراه با انتخابات خرداد ماه ریاست جمهوری از راه می رسد. 10 سال از فتنه سال 78 گذشته است که یک کاندیدای شکست خورده انتخابات خرداد 88 با ادعای تقلب در شمارش آرا طرفدارانش را به خیابان های پایتخت می کشاند و فتنه ای دیگر را بر جان کشور می اندازد. طرفداران او عمدتاً افرادی با اطلاعات کم هستند که واقعا در توهم تقلب به خیابان های تهران ریخته اند و دست به اغتشاش زده اند. اما به مرور و با مدیریت مطلوبی که از سوی مدیریت ارشد نظام اعمال می شود، غفلت زدگان از شمار معاندین جدا می شوند و پی به اشتباه بزرگ خود و عناد کاندیدایشان می برند. و بیماری فتنه کم کم و با حضور بصیرانه مردم و خواص دفع می شود و باران رحمت 9 دی، با حضور میلیونی مردم تهران و تمام شهرهای ایران، تمام خبائث آن را از جان کشور می شوید و با خود می برد.

***
سوم: حدود 9 سال از روی کارآمدن الهام علی اف مسلمان در آذربایجان می گذرد که کم کم صداهایی مبنی بر ایران ستیزی و شیعه فوبیا (شیعه هراسی) از آذربایجان به گوش می رسد.
برگزاری برنامه های فشن لباس های مستهجن در برخی شهرهای آذربایجان اعتراض مسلمانان این کشور و البته مسلمانان و علمای ایرانی را برمی انگیزد.
از آذربایجان خبر می رسد که حدود 9 یا 10 سال پس از روی کار آمدن علی اف، دولت این کشور تصمیم دارد مساجد شیعیان در این کشور را تخریب کند.

برخی رسانه های آذربایجان دائماً در مورد جمهوری اسلامی ایران اقدام به بهانه گیری می کنند و مدعی هستند که ایران در امور داخلی این کشور دخالت می کند.

رسانه های جهان نیز خبرهای فراوانی را در زمینه روابط مطلوب! الهام علی اف، رئیس جمهور آذربایجان با مقامات صهیونیست منتشر کرده اند.

خبرها حاکی از آن است که کار علی اف با صهیونیست ها تا آنجا بالا گرفته است که حتی مقامات صهیونیست از او خواسته اند تا منافقین پس مانده از اردوگاه اشرف را در خاک این کشور(آذربایجان) جای دهد و او هم در این زمینه موافقت های ضمنی را به عمل آورده است.

و اپیزود سوم:
مطالعه تطبیقی 6 گزارش کوتاهی که به آنها اشاره شد اینطور می گوید که دشمن به "راز و رمز هجوم نرم برای تربیت یک نسل" بسیار تا بسیار آگاه است و به مولفه های آن، تمام و کمال دست می یازد و لحظه ای هم خسته نمی شود.

مطالعات رفتاری اینطور می گوید که می توان در پی تقریباً هر 10 سال شاهد پیدایش یک نسل جدید بود. نسلی که دوست و دشمن در هر فرهنگی، حدود 3 هزار و 652 روز، کمتر یا بیشتر وقت داشته اند که بر روی فکر و رفتارش کار کنند تا او را آنطور که دوست دارند و در لایف استایل (سبک زندگی) دلخواه رشد دهند.

این نسل نو می تواند قبل از بلوغ کامل سیاسی و اجتماعی و هنگامیکه بین 10 تا 15 سال، سن دارد در یک پروسه حدوداً 10 ساله در بمباران مفاهیم مختلف قرار گیرد و پس از گذشت چند سال همانند آبی که در یک ظرف ریخته می شود به شکل مظروف درآید.

حال اینکه این مظروف چه شکلی داشته باشد، نکته ای است که باید به آن اندیشید.

دشمن اگر در افغانستان و آذربایجان اینگونه توفیق پیدا می کند، این امر ثمره مِتد برنامه ریزی او و طراحی گام به گام حملات نرمی است که برای به کام کشیدن فرهنگ جوانان و در ادامه مردم این کشورها انجام داده است.

حملات نرم او در کشورهایی که مثال زدیم البته فقط منوط به مسائل فساد اخلاقی و از این قبیل هم در پروسه 10 ساله نبوده است. دور زدن خواص کشورها در بازی سیاست، تزریق مفاهیم فکری خود در دانشگاه ها و کتب دانشگاهی، ترور فیزیکی و شخصیتی چهره های دلسوز این کشورها، تربیت کردن برخی سیاسیون در دامن خود و تزریق کردن آنها به این کشورها پس از چند سال و در ادامه نیز موفق جلوه دادن تمام فرمول های خود در پیشگاه مردم این کشورها با استفاده از قدرت مسحور کننده رسانه از جمله کارهای دیگری بوده است که دشمن برای عملی شدن هدف نهایی خود در این کشورها، به هم افزایی تمام آنها با یکدیگر نیاز داشته است.
*دشمن، پشت دروازه های ایران

در ایران اما شرایط، به دلیل هوشیاری و تیزبینی مقام معظم رهبری؛ آنگونه که دشمن در سال های 78 و 88 برای زدن ضربه نهایی طراحی کرده بود پیش نرفت.

دشمن در غفلت و احتمالا خیانت برخی، کارهای خود را طی چند سال در ایران انجام داد تا بتواند با به خیابان کشاندن عده ای مسخ شده، انقلاب اسلامی ما را سرنگون کند اما در پدافند رهبری با ابتنا بر توجه دادن جوانان کشور به مسئله شبیخون فرهنگی، تهاجم فرهنگی و البته جنگ نرم، اسیر شد و در هر دو مقطع سال های 78 و 88 شکست خورد.

شکستی که البته باید دانست تکرار همیشگی آن منوط به ادای تکلیف جوانان کشور و قاطبه مردم جامعه در جبهه جنگ فرهنگی و جنگ نرم است.

این در حالی است که ما بخواهیم یا نخواهیم دشمن با ابزارهایی مثل ماهواره، اینترنت و رسانه و البته در سایه رخوت ما، آدم های معدودی را خواهد پرورد که در سال های آینده مستعد این هستند که به صورتی ناخواسته نقش پیاده نظام او را ایفا کنند.

اما اینکه رمق این پیاده نظام اشاره شده زیاد یا کم باشد و یا اینکه هجوم پر رنگ لایف استایل (سبک زندگی) انقلاب اسلامی و فرهنگ اسلامی _ ایرانی ما، توطئه های دشمن و برنامه ریزی های او را نیست و نابود کند، گزینه ای است که تماماً به میزان بینش و بصیرتمان نسبت به امر ولی فقیه و عمق تکلیف ما پیرامون تربیت نسل آینده بستگی دارد.


چرا این شهید خواست در خرمشهر دفن شود
ارسال در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 توسط مجيد پناهی (غريب)
دوست دارم مرا در خرمشهر دفن کنند؛ من شرجی اینجا را دوست دارم. دلم می‌خواهد بدنم را در این شرجی دفن کنند.
به گزارش مشرق به نقل از فارس، شهید بهروز مرادی در اول دی 1335 در خرمشهر و در خانواده ای اصفهانی متولد شد.

بهروز در سال 1364 در رشته ی صنایع دستی در دانشگاه پردیس اصفهان مشغول تحصیل می شود و قبل از پایان تحصیلاتش در چهارم خرداد 1367 در منطقه ی شلمچه به شهادت می رسد. آنچه خواهید خواند قسمتی است از خاطرات این شهید در روزهای خونین خرمشهر که می نویسد:

17 فروردین 1361

مراسم تشییع جنازه مجید خیاط‌زاده انجام شد؛ خانواده شهید هم حضور داشتند. مجید در جریان عملیات فتح‌المبین (با رمز یا زهرا)- که در شوش و دزفول انجام گرفت - شهید شد. رفتیم قبرستان آبادان و بعد از دفن او ساعت 30/11 به سپاه برگشتیم. نماز جماعت با حضور آقای سید محمد صالح لواسانی نماینده امام برگزار شد.

 

خبرگزاری فارس: چرا این شهید دوست داشت در خرمشهر دفن شود

«جبار بیگی» می‌گفت: «دوست دارم مرا در خرمشهر دفن کنند؛ من شرجی اینجا را دوست دارم. دلم می‌خواهد بدنم را در این شرجی دفن کنند.»

ساعت 45/3 دقیقه با اتفاق حاج آقا لواسانی به سنگر خمپاره‌انداز کوت‌شیخ آمدیم؛ پس از آن که حاج آقا یک خمپاره 120 شلیک کرد، تعدادی عکس گرفته شد. بعد از آن به ستاد فرماندهی کوت‌شیخ آمدیم.

ساعت 5 داخل تونل‌های سنگر «تقی عزیزیان» رفتیم؛ داخل تونل‌ها چه صفایی داشت. خدایا! اجر این زحمات را در آخرت نصیب صاحبان آن بگردان... بیشتر نیروهای اعزامی، از خمین هستند. تونل‌ها را آب گرفته، به خاطر همین نمی‌شود داخل کانال‌های لب شط رفت.

ترکش خمپاره‌ها دمار از روزگار خانه‌ها در آورده بود. به بازار کوت‌شیخ هم رفتیم؛ همه جا در هم ریخته بود؛ واقعا چه صحنه‌هایی... اما بالاخره، انتهای این جنگ پیروزی اسلام است.

نماز مغرب و عشا را به امامت نماینده امام در مقر فرماندهی کوت‌شیخ خرمشهر به جا آوردیم. آقای لواسانی چهره‌اش مثل چهره امام نورانی و جذاب بود.

 18 فروردین 1361

خمپاره‌های 120 دشمن، تا صبح کوت‌شیخ را می‌کوبید. شب را در ستاد کوت‌شیخ خوابیدیم. نماز صبح به امامت آیت‌الله لواسانی، در ستاد فرماندهی کوت‌شیخ انجام شد؛ بعد از آن برای صرف صبحانه به «پرشین» آمدیم.

ساعت 8، برای بازدید از واحد 196 سپاه حرکت کردیم که «فرهاد ملایی» برای آیت‌الله لواسانی توضیحاتی داد و چند عکس هم گرفته شد. بعد از آن ساعت 9 به طرف «محرزی» حرکت کردیم که برادر «حیدریان» (چیفتن) هم آنجا بود. آتش خمپاره دشمن خیلی شدید بود، برای همین یک مقدار معطل شدیم. ساعت 10 به سپاه برگشتیم.

آقای «دهقان» (روحانی‌ای از اطراف اصفهان) هم با ما بود؛ بعد برگشتیم به «فیاضیه». ساعت 30/10 به بازدید از واحد توپخانه 105 اصفهان رفتیم؛ من به عنوان راهنما همراه آقای لواسانی بودم. نماز ظهر، آقای «اسلامی» هم در سپاه بودند. آقای اسلامی به من گفتند: «نمی‌خوای بری خرمشهر؟» گفتم: «ما خودمان اینجاییم، اما فکرمان آن طرف رودخانه است.» آقای اسلامی گفتند که باید ساعت 4 اهواز باشند.

ساعت 3 از سپاه خرمشهر به طرف اهواز حرکت کردند. آهسته از ایشان پرسیدم: «چه خبر است؟» گفت: «یک جلسه مهم است در مورد خرمشهر.» یک مرتبه دلم امیدوار شد. خدایا! آیا تا آن موقع من و دوستانم برای شرکت در فتح خرمشهر زنده می‌مانیم. امروز دلم عجیب هوای خرمشهر را کرده است؛ سر نماز مغرب همه‌اش در فکر فتح خرمشهر بودم.

  20 فروردین 1361

امروز صبح می‌خواستم همراه امام جمعه کاشان به جبهه بروم. «اصغر وحیدی» گفت: «نرو!» ظهر که با حیدریان صحبت می‌کردم، گفت: «محمد عبدالخانی که همراه امام جمعه کاشان به محرزین آمده بود شهید شد. و محافظ‌اش هم زخمی.» عبدالخانی تازه ازدواج کرده بود.

ظهر به نماز جمعه رفتیم و بعد از برگشتن، ساعت 3 به همراه 120 نفر به بازدید از جبهه «منصورون» یعنی واحد خمپاره 106 سپاه و یک آتشبار از توپخانه 105 اصفهان رفتیم. در (فیاضیه) بازدیدکننده‌ها در مسیر راه شعار می‌دادند. برای آنها گفتم: «روزهایی بود که همه از جبهه فرار می‌کردند و کسی جرأت نمی‌کرد اینجا بماند، اما امروز همه سعی می‌کنند از هم سبقت بگیرند و به جبهه‌ها بیایند.»

بازدیدکنندگان هدایای بچه‌های مدرسه‌ای را آورده بودند که در میان هدایا، نامه‌هایی بود که خواندن آنها انسان را به وجد می‌آورد؛ واقعا چه دنیایی دارند این بچه‌ها. ساعت 5 برگشتیم به سپاه.

غروب، بین دو نماز یکی از طلبه‌های جوان اصفهانی گفت: «من برای این به جبهه آمده‌ام که خواب دیده‌ام به خرمشهر حمله کرده‌ایم و پیروز شده‌ایم و حرم مطهر امام حسین(ه) را زیارت کرده‌ایم.» بچه‌ها همه شوق‌ زده شدند. این روزها همه حرف از حمله می‌زنند برای امام زمان(ع). نماز مغرب و عشا خیلی طول کشید.

  21 فروردین 1361

امروز به وقت صبحگاه یک خمپاره 120 روبروی پرشین منفجر شد که الحمدالله به خیر گذشت. همچنین هواپیماهای دشمن، اطراف جبهه کوت‌شیخ را بمباران کردند.

ساعت 4 بعدازظهر جلسه‌ای در کتابخانه سپاه تشکیل شد که بچه‌های روابط عمومی در آن گزارش کار خود را دادند. بعد، اصغر وحیدی گفت: «می‌دانید که قرار است به خرمشهر حمله کنیم. بنابراین تعدادی از بچه‌ها به مرخصی رفته‌اند و کار شما بیشتر است. باید تابلوهای فتح خرمشهر را آماده کنیم؛ مقداری پرچم سبز هم باید تهیه شود چون امکان دارد عده‌ای از بچه‌ها شهید شوند، باید همه آماده باشید اگر یک نفرتان شهید شد شما کار او را در روابط عمومی به عهده بگیرید.»

امروز جریان یک کودتا خنثی شد؛ قرار بود طبق طرح کودتا، امام و اعضای شورای عالی دفاع همگی کشته شوند؛ صادق قطب‌زاده در این رابطه دستگیر شد.

... شب در اتاق ویدئو بودیم. «باقری» و یکی از گوینده‌های رادیو آبادان آمده بودند. باقری به من گفت: «می‌خواهم از همه بچه‌های خرمشهر نوار رادیویی بگیرم.» (مثل اینکه همه منتظر رفتن ما هستند!). این روزها همه چیز، گواهی بر یک پیروزی بزرگ می‌دهد.

خدایا! کمک کن تا خرمشهر را درباره پس بگیریم...

خدایا! اگر قرار است بچه‌های ما شهید بشوند این شهادت را بعد از فتح خرمشهر نصیب آنها کن. چون

همه آنها آرزو دارند خاک خرمشهر را ببوسند.

22 فروردین 1361

مردم در مسجدالاقصی فریاد می‌زدند: الله‌اکبر... لا‌اله‌الاالله... ای مسلمین متحد شوید، متحد شوید. مسلمانان با شنیدن این پیام به داخل مسجد دویدند و فریاد زدند: ما از مسجدالاقصی با خون خود دفاع می‌کنیم.

هواپیماهای عراقی جزیره مینو و انبار سردخانه شهدا را بمباران کردند. «جواد علامه»، هم اتاقی من، وقتی ساعت 2 از در آمد، هنوز نرسیده گفت: «یک نیروی هزار نفره و یک نیروی 5 هزار نفره در راه است.» حالا از کجا فهمیده، خدا می‌داند. در ضمن بچه‌هایی را که در مرخصی هستند، به وسیله تلفن‌گرام خبر کردند که از مرخصی برگردند؛ هنوز خدا می‌داند که آماده باش باشد یا خیر.

ساعت 6 بعدازظهر به طرف شوشتر حرکت کردیم. «خلیل معطوفی»، «منوچهر صمیمی»، «جعفر کازرونی»، آقای «بیتا»، «احمد شلیلیان» و «احمد دلسوز» هم همراه ما بودند. ساعت 11 شب به شوشتر رسیدیم. شب را در سپاه شوشتر خوابیدیم.

گروه ما برای عرض تسلیت به خانواده «سید محمد ضیاءالدین کلانتر» به شوشتر آمد.

23 فروردین 1361

امروز به دیدار خانواده شهید کلانتر رفتیم. کلانتر هم مثل خیلی از بچه‌های دیگر خرمشهر، از خانواده پائین شهری بود. مادرش به ما گفت: «او آرزو داشت در فتح خرمشهر شرکت کند.» می‌گفت: «ذوق داشت؛ دوست داشت برود جبهه.» می‌گفت: «چرا بگذارم وطن‌مان را عراقی‌ها بگیرند.» کلانتر با این که چشم‌هایش ناراحت بود و برگه مرخصی او را هم صادر کرده بودند، اما به جبهه رفت و پشت فرمان، ترکش خمپاره به او اصابت کرد. برادر ضیاءالدین از قول او می‌گفت: «نمی‌توانم تحمل کنم که بچه‌های ما دارند شهید می‌شوند، آن وقت در تهران و روز روشن یک عده دارند ملت را می‌چاپند.» اما ناراحت‌کننده‌تر حرف خاله ضیاءالدین بود که گفت: «آمده‌اید مبارک باد ضیاء.»

ضیاءالدین به مادرش گفته بود: «بعد از مرخصی آخر، خرمشهر را می‌گیریم.» نماز ظهر را در مسجد معکون (طیب) شوشتر خواندیم. داشتند تابوت می‌ساختند؛ تابوت‌ها را به هم نشان دادیم. تابوت‌ها برای شهدای جبهه جنگ بود.

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم؛ ویل لکل همزه لمز الذی جمع مالا و عدده یحسب ماله اخلده کلا لینبذن فی الحطمه و ما ادریک مالحطمه نارالله الموقده التی تطلع علی الفئده انها علیهم موصده فی عمد ممدده.

از شوشتر حرکت کردیم و ساعت 30/7 غروب، به سپاه خرمشهر رسیدیم.

24 فروردین 1361

دیروز که از راه اهواز به آبادان می‌آمدیم. تعدادی تانک و خدمه‌های آنها در حال حرکت به طرف آبادان بودند. نیروهای جدیدی هم از دارخوین به طرف آبادان در بیابان‌ها پیاده شده بودند. در ایستگاه 12 هم چند واحد ارتش دیده می‌شد که به تازگی به منطقه آمده بودند. امروز هم دو اتوبوس نیرو که در جریان فتح‌المبین (حمله شوش و دزفول) شرکت داشتند وارد سپاه خرمشهر شدند. همه چیز گواهی بر یک حمله می‌دهد. بیشترین صحبت بچه‌ها در مورد حمله خرمشهر است.

چند تابلو که برای فتح خرمشهر باید آماده شود، رنگ زده شد. طرح حمله تکمیل است؛ تیپ خرمشهر که در حمله شرکت می‌کند به نام «بدر» است. «عبدالله نورانی» یک تابلو خواست و گفت: «روی آن بنویس: قرارگاه تیپ 22 بدر خرمشهر.» قول دادم فردا این کار را انجام بدهم. بچه‌ها از لحاظ روحی در سطح بالایی قرار دارند. بعد از نماز ظهر، آقای «گنابادی» وزیر مسکن و شهرسازی صحبت کردند.

بالاخره بعد از یک سال و هفت ماه کم کم داریم به روز موعود نزدیک می‌شویم؛ شاید عده‌ای از بچه‌های خرمشهر، آخرین روزهای عمرشان باشد. کسی چه می‌داند؟ اما خوش به حال کسی که لااقل خرمشهر را زیارت می‌کند و بعد شهید می‌شود.

یک خمپاره هم در این وقت شب نزدیک هتل در فاصله نزدیک منفجر می‌شود. الحمدالله به خیر گذشت.

25 فروردین 1361

امروز عصر هشت اتوبوس نیرو، وارد منطقه شد. گویا نیروهای بیشتری در راه باشد. جنب و جوش نسبت به روزهای گذشته زیاد است. نیروها را در قسمت‌های مختلف تقسیم می‌کنند. بعضی از این نیروها ورزیده هستند و در حملات قبل حمله آبادان - بستان - شوش و دزفول شرکت داشته‌اند.

26 فروردین 1361

صبح، مشغول تهیه تابلوهای خرمشهر بودیم؛ بعد از ظهر، به تمرین تیراندازی هجومی (تیراندازی بدون نشانه‌روی) گذشت. تعدادی عکس هم گرفته شد.

27 فروردین 1361

امروز طرح تقسیم نیروها را در اتاق عملیات سپاه خرمشهر دیدم. چهار گردان تشکیل شده بود که فرماندهان و معاونین گردان از بچه‌های خرمشهر بودند. محل استقرار خمپاره‌ها و همچنین تعدادی 106 و راننده‌های آن، همچنین واحدهای دیگر مشخص شده بود.

ظهر ماهی کپور خوردیم. من، «علی نعمت‌زاده» و جواد علامه بودیم؛ یک ماهی خیلی بزرگ بود که هر سه نفرمان را کفایت کرد. علی از ماهی‌ای که خریده بود، خیلی تعریف می‌کرد، گفتم: «علی 50 تومان پول ماهی را من می‌دهم.» گفت: «تو 50 تومان بگیر، اما کسی را خبر نکن!»

ساعت 30/3 دقیقه بعدازظهر، با بچه‌های روابط عمومی به طرف شوش حرکت کردیم. ساعت 10 شب به شوش رسیدیم. شب را در اعزام نیروی شوش گذراندیم.



توضيحات وكيل «خاله شادونه»
ارسال در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 توسط مجيد پناهی (غريب)
وكيل مجموعه عوامل اجرايي برنامه جنگ شادي با حضور «خاله شادونه» در شهرستان خرمدره با ارسال نمابري به ارائه توضيح پيرامون حادثه رخ داده در اين شهرستان پرداخت.
به گزارش مشرق، متن نمابر ارسالي از سوي داود كرمي كه در اختيار ایسنا قرار گرفته، به شرح زير است:

«اكنون پنج روز از حادثه تلخ و تاسف‌بار كشته شدن سه تن از كودكان معصوم شهرستان خرمدره و ابهر و مجروح شدن تعدادي ديگر از كودكان شركت‌كننده در مراسم جشني كه اشك را جايگزين شادي كرد، گذشته است؛ واقعه اندوهناكي كه از همان ابتدا در صدر اخبار رسانه‌هاي داخلي و بعضا خارجي قرار گرفته و هر كسي از ظن خود بنا بر رسم پيشين كه متاسفانه ديگر اكنون نهادينه شده است در خصوص ماجرا و حواشي آن اظهار نظر كرده و قبل از تحقيق و بررسي از سوي مراجع ذي‌ربط، علت حادثه و عاملان احتمالي آن را در رسانه‌هاي خبري و ملي به اقصي نقاط جهان مخابره كردند.

برنامه‌گذار مراسم جشن در ساعات اوليه واقعه بازداشت شده و خانم مليكا زارعي (خاله شادونه) نيز كه پس از 40 دقيقه از پايان مراسم در مسير بازگشت به تهران از اتفاق ناگوار حادث شده مطلع شده بود، بر اثر تالمات روحي ناشي از كشته شدن كودكاني كه 16 سال از عمر خود را صرف شادي آنها كرده بود، در طول اين پنج روز در بستر اندوه قرار گرفته و نيز به دليل عدم اطلاع از جزئيات اجرايي مراسم كه هيچ نقشي در آن نداشته، امكان دفاع از خود را نداشته است.

اطرافيان وي نيز بنا به توصيه و تاكيد بنده كه در طول عمر حرفه‌اي وكالت، همواره موكلان را از ورود به عرصه رسانه‌اي كردن موضوع پرونده قضايي، منع كرده و خود نيز هرگز در اين مسير نيفتاده و همواره تابع تصميمات و آراي قضايي بوده و بر نتايج حاصله احترام گذاشته‌ام، از ورود به عرصه اطلاع‌رساني پرهيز كردند.

متاسفانه آنچه در اين چند روز در عرصه رسانه‌هاي مكتوب و غيرمكتوب گذشت، اطلاع‌رساني يك‌طرفه و يك‌سويه‌اي بود كه نوك پيكان مسئوليت را به سوي برنامه‌گذار مراسم نشانه رفت. او كه به دليل بازداشت، امكان دفاع از خود را نداشته و مجري مراسم نيز بر اساس آنچه كه بدان اشاره شد، به عرصه رسانه جهت دفاع از خود و برنامه‌گذار برنامه‌اش ورود پيدا نكرد؛ لذا علي‌رغم اطلاعات غلط و بي‌اساس منتشر شده، عده زيادي در جهت دفاع از هنرمند محبوب خود پرداختند و ضمن تسلي و دلداري، ايشان را به صبر و تحمل دعوت كردند اما برخي از رقباي برنامه محبوب خاله شادونه، حسودانه تلاش كردند در خلاء حضور ايشان و تبليغات ناجوانمردانه صورت گرفته پاي خود را جاي برنامه محبوب وي بگذارند و عده‌اي معدود نيز نوك پيكان حمله را به سوي وي نشانه رفتند.

آنچه مرا وادار كرد تا به اين سكوت خبري پايان داده و علي‌رغم ميل باطني و از روي اضطرار لب به سخن بگشايم، مطالعه تاسف‌بار مطلبي بود كه از سوي فردي در يكي از روزنامه‌هاي 26 ارديبهشت‌ماه درج شده بود.»

در ادامه توضيحات كرمي با انتقاد از نويسنده مطلب مذكور آمده است: «سركار خانم مليكا زارعي از سن 9 سالگي مجري برنامه كودك بوده و در طول 16 سال مجري‌گري خود، به اندازه‌اي در بين كودكان و حتي والدين آنها محبوب است كه كمتر كسي است كه از آوازه شهرت وي بي‌خبر باشد. بر اين اساس همواره در مناسبت‌هاي ملي و مذهبي توسط ارگان‌هاي مختلف انقلابي، دولتي و غير دولتي از ايشان مثل ساير هنرمندان ديگر جهت برگزاري مراسم دعوت به عمل مي‌آيد.

از شهرداري تهران گرفته تا نيروي مقاومت بسيج، وزارت كشور، نيروي هوايي، كميته امداد، نيروي انتظامي، نيروي دريايي، موسسه خيريه محك و ... در تهران و شهرستان‌ها از ايشان در طول دوران مجري‌گري‌اش دعوت به عمل آمده است. موسسات فرهنگي و هنري بخش خصوصي نيز از سال 85 تا به حال با حضور ايشان حداقل 100 برنامه در شهرستان‌هاي مختلف كشور برگزار كرده‌اند و با موسسه صداي آرياي وطن (برنامه‌گذار جشن خرمدره) نيز حداقل 30 برنامه موفق با حضور خاله شادونه با موفقيت كامل برگزار شده است كه برنامه خرمدره نيز در راستاي برگزاري جشن‌هاي مورد اشاره در دستور كار موسسه آرياي وطن قرار گرفته و پس از پيگيري‌هاي لازم و اخذ مجوزهاي قانوني از سوي مراجع ذي‌ربط، از خانم مليكا زارعي براي اجراي برنامه دعوت به عمل آمده و ايشان نيز صرفا مجري برنامه بوده و هيچ نقشي در روند اجرايي برنامه نداشته‌ است.

در راستاي اجراي برنامه جشن، حسب اسناد و مدارك موجود، اقدامات زير از سوي مديريت شركت صداي آرياي وطن و مراجع مربوطه انجام شده است:

1- در تاريخ 91/2/16 بنا به تقاضاي شركت صداي آرياي وطن با مديريت آقاي امين تدين براي اجراي برنامه جشن كودك با حضور سركار خانم مليكا زارعي (خاله شادونه) مجوز اجراي برنامه توسط اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي شهرستان خرمدره به شماره 157/91/ف صادر شده است.

2- در تاريخ 91/2/17 طي نامه شماره 623/14/4727 از طرف فرمانداري شهرستان خرمدره (با امضاي معاون محترم فرماندار)، تصوير درخواست مديريت شركت آرياي وطن به انضمام مجوز صادره از سوي اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي جهت هماهنگي‌هاي لازم، به نيروي انتظامي و اداره ورزش و جوانان شهرستان خرمدره ارسال شده است.

3- در تاريخ 91/2/17 طي قراردادي فيمابين آقاي امين تدين (برنامه‌گذار جشن كودك) و نمايندگي بيمه ايران، سالن محل برگزاري جشن مذكور تا ظرفيت 3500 نفر براي پرداخت خسارات جاني، منعقد شده است.

4- در تاريخ 91/2/20 مبلغ 4 ميليون ريال، جهت برقراري نظم و امنيت مراسم، طي يك فقره فيش به شماره 58479 به حساب فرماندهي انتظامي شهرستان خرمدره در موسسه مالي، اعتباري قوامين واريز شده است.

5- النهايه در تاريخ 91/2/21 طي نامه شماره 709/23/4727 (دومين نامه) از سوي فرمانداري شهرستان خرمدره (با امضاي معاون محترم فرماندار) خطاب به اداره ورزش و جوانان شهرستان خرمدره، اجراي برنامه جنگ شادي از نظر فرماندار مذكور بلامانع اعلام شده است.

6- تعداد 2750 فقره بليط، توسط مراكز فروش اعلام شده از سوي شركت صداي آرياي وطن به فروش رسيده، تعداد 200 فقره نيز در اختيار اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي و فرمانداري خرمدره جهت ميهمانان اداري قرار گرفته كه با جمع آمارهاي مذكور حدود 2950 فقره بليط (تقريبا معادل ظرفيت اسمي سالن مراسم) در اختيار شركت‌كنندگان قرار گرفته است.

اكنون پرونده در دادسراي عمومي و انقلاب شهرستان خرمدره تشكيل شده كه با تلاش شبانه‌روزي ماموران محترم آگاهي شهرستان و استان و بنا به اطميناني كه به دستگاه محترم قضايي و نيز عوامل محترم قضايي استان اعم از رييس كل محترم دادگستري استان، رييس محترم دادگستري شهرستان خرمدره، دادستان محترم دادسراي عمومي و انقلاب شهرستان و بازپرس محترم پرونده وجود دارد، يقين داريم كه مسير پرونده در مجراي قانوني قرار گرفته و با استفاده از اسناد و مدارك موجود در پرونده و با به‌كارگيري كارشناسان زبده در اين خصوص، مسببين اصلي حادثه شناسايي و برخورد قانوني لازم با آنها صورت خواهد گرفت لذا از اظهار نظر در خصوص علت حادثه تا اعلام نظر مراجع ذي‌ربط پرهيز مي‌كنم.

از مديركل محترم فرهنگ و ارشاد اسلامي استان زنجان به خاطر موضع خوبي كه در جهت آزادي موكل از بازداشت گرفتند، نهايت سپاسگزاري را داشته و اميدواريم مسئولان سياسي شهرستان و استان نيز با مواضع قانوني توام با تدبير و پرهيز از پيش‌داوري عجولانه در جهت از بين بردن التهاب رسانه‌اي كاذبي كه به صورت يك‌طرفه عليه برگزاركنندگان مراسم جشن به وجود آمده است، تلاش كنند.

از خداوند متعال براي بازماندگان كودكان معصوم درگذشته در جهت تحمل مصيبت عظيم وارد شده بر‌ آنها، صبر و براي تاريخ‌نويسان واقعه نيز اندكي انصاف و پرهيز از غرض‌ورزي و پيش‌داوري را مسئلت دارم.

به مناسبت سالروز نکبت؛ چگونه فرعون جدید در خاورمیانه متولد شد
ارسال در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 توسط مجيد پناهی (غريب)

در نتیجۀ این اقدامات، سازمان ملل متحد با اختلاف سه رأی به طرح تجزیۀ کشور فلسطین به دو کشور یهودی و فلسطینی رأی داد. نتیجه آن شد که سه ماه قبل از اتمام حضور انگلیسی‌ها به عنوان قیّم در فلسطین، در روز پانزدهم مه 1948 (26 اردیبهشت 1327) با بیانیۀ استقلال بن‌گوریون فرعون جدیدی در خاورمیانه متولد شد که همه چیز را برای خود می‌خواهد و برای دیگران حقّی قائل نیست.
 گروه فرهنگی مشرق- اشاره: این متن ترجمۀ فصل دوم (صفحات 51 تا 63) از کتاب «1948: اولین جنگ اعراب و اسرائیل» نوشتۀ بنی‌موریس است. نویسنده در این بخش، به خوبی از لابی کردن یهودیان برای خرید آراء کشورهای جهان در رأی گیری 29 نوامبر 1947 (9 آذر 1326) مجمع عمومی سازمان ملل برای تجزیۀ کشور فلسطین خبر می‌دهد. آنها برای رسیدن به مقصودشان به برخی کشورهای فقیر رشوه دادند و از تلاش افرادی چون آلبرت اینشتین نیز در این میانه سود جستند. در نتیجۀ این اقدامات، سازمان ملل متحد با اختلاف سه رأی به طرح تجزیۀ کشور فلسطین به دو کشور یهودی و فلسطینی رأی داد. نتیجه آن شد که سه ماه قبل از اتمام حضور انگلیسی‌ها به عنوان قیّم در فلسطین، در روز پانزدهم مه 1948 (26 اردیبهشت 1327) با بیانیۀ استقلال بن‌گوریون فرعون جدیدی در خاورمیانه متولد شد که همه چیز را برای خود می‌خواهد و برای دیگران حقّی قائل نیست.
بنی موریس متولد هشتم سپتامبر 1948 در فلسطین اشغالی است و استاد دپارتمان تاریخ در دانشگاه بن‌گوریون. او به سبب موضع افراطی خود در حمایت از صهیونیسم شهره است. از جمله عقاید او که آن را به سران رژیم صهیونیست توصیه کرده این است که بایست مسئلۀ ایران را با ارسال چند بمب اتمی بر سر آن کشور حل کرد!

بنی موریس
26 اکتبر 1947، آرتور کریچ جونز، وزیر امور استعماری بریتانیا، در جلسة مجمع عمومی‌ سازمان ملل در باب فلسطین، اعلام کرد که بریتانیا تصمیم گرفته زودتر از موعد (از فلسطین) عقب‌نشینی کند. طی دو ماه‌ آینده، سه کمیتة منشعب از کمیته ویژة فلسطین به تدوین متن قطعنامه‌ای پرداختند که منطبق با پیشنهادات کمیتة بررسی بود. قرار شد سه کمیته متن قطعنامه را تقدیم مجمع عمومی ‌سازمان ملل کنند.
 
نمایندگان کمیتة بررسی از کشورهای هلند، سوئد، چکسلواکی، یوگسلاوی، کانادا، استرالیا، هند، ایران، پرو، گواتمالا و اوروگوئه پیش‌تر، پس از بازدید از مناطق فلسطینی و دیدار با رهبران عرب و آوارگان یهودی متن پیشنهاداتشان را با اخذ اکثریت آراء تسلیم سازمان ملل کرده بودند. سه کشور ایران، یوگسلاوی و هند با طرح اکثریت مخالف بودند و در طرحی که به طرح اقلیت معروف شد پیشنهاد تشکیل یک کشور فدرال فلسطینی را دادند که شامل نواحی خودمختار یهودی و عرب می‌شد. ...

صهیونیست‌ها دچار فراز و فرودهای روحی شدیدی شدند. اواخر سپتامبر بدبین بودند. دو هفته بعد در یازدهم اکتبر، تأکید امریکا بر حمایت از پیشنهادات حداکثری کمیتة  بررسی، فضا را مثبت‌تر کرد؛ هر چند وزارت خارجه امریکا آخرین تلاش خود را نیز برای رد طرح تقسیم به کار برد. دو روز بعد، شوروی موضع مشابهی به نفع طرح تقسیم اتخاذ نمود. ایتان در گزارشش نوشت: «ما از نتایجی که (تاکنون) به دست آمده ناراضی نیستیم.» در عین حال با دید واقع بینانه‌ای هشدار داد: «خوب می‌دانم تا یک سیب به زمین برسد هزار چرخ می‌خورد. تا وقتی سوت آخر بازی را نزده‌اند شادی نمی‌کنیم.» روز سیزدهم نوامبر، بریتانیا اعلام کرد که تا اول اوت 1948 کلیة نیروهایش را از فلسطین خارج خواهد کرد.

یکی از کمیته‌های منشعب از کمیته ویژة فلسطین به نام کمیتة فرعی یک پیشنهادات حداکثری کمیتة بررسی را به طرحی تبدیل کرد که توسط مجمع عمومی ‌سازمان ملل تحت عنوان قطعنامة 181 در روز 29 نوامبر سال 1947 تصویب شد. اقلیت‌های موجود در هرکدام از دو کشور فرضی مشکل بزرگی محسوب می‌شدند. صهیونیست‌ها می‌ترسیدند اقلیت عرب ترجیح دهد به جای انتقال به کشور عربی تبعة کشور یهودی بشود. به قول گُلدا مایر (قائم مقام دفتر سیاسی آژانس یهود) «هر چه تعداد تابعین عرب کمتر، بهتر.» اسحاق گروئنبوم، عضو شاخة اجرایی آژانس یهود و مدیر دفتر حزب کارگر این سازمان، معتقد بود اعرابی که در کشور یهود بمانند اما تبعة کشور عربی محسوب شوند، برای همیشه حکم تابعان گرویی را خواهند داشت. دیوید بن گوریون معتقد بود اعرابی که در کشور یهودی بمانند، چه تبعة کشور عربی باشند، چه تبعة کشور یهودی، حکم گرویی را دارند و در صورت وقوع جنگ به ستون پنجم دشمن مبدل خواهند شد. او می‌گفت اگر اعراب تبعة کشور عربی باشند می‌توان آنها را بیرون انداخت، اما اگرتبعة کشور یهودی بشوند، تنها قادر خواهیم بود آنها را به زندان بیندازیم. بهتر این است که آنها را بیرون بیندازیم تا در زندان نگه داریم. بنابراین بهتر بود فرایند دریافت حق تابعیت را برای آنها تسهیل نکنند. ترس بن گوریون از این بود که آنها تابعیت کشور یهودی را به کشور عربی ترجیح دهند. به گفتة اِلیگِزر کاپلان، خزانه‌دار آژانس یهود، کشور جوان ما تاب این‌ همه غریبه را نخواهد داشت.

بخش عمده‌ای از مذاکرات در کمیتة فرعی یک حول محور مرزهای دقیق دو کشور می‌چرخید. سرانجام، بریتانیا و اعراب به کمک وزارت خارجة امریکا کمیتة ویژه را راضی کردند تا اندازة کشور یهودی پیشنهاد شده از طرف کمیتة بررسی را کاهش دهد.

نمایندگان بریتانیا و وزارت خارجة امریکا تلاش زیادی کردند تا منطقة صحرای نقب را که کمیتة بررسی تماماً به کشور فرضی یهودی واگذار کرده بود، به مالکیت اعراب درآورند. پس از دخالت مستقیم وایزمن که در نوزدهم نوامبر به مذاکره با رئیس جمهور امریکا هری ترومن پرداخت، بخش عمده‌ای از این دشت (به استثنای بئر شبع و باریکة مرزی بین صحرای سینا و نقب) برای یهودی‌ها محفوظ ماند. تصور ترومن این بود که صحرای نقب برای یهودیان به اندازة منطقة مرزی برای امریکایی‌ها اهمیت دارد. شهر یافا نیز از کشور فرضی یهودی جدا شده و به اعراب سپرده شد. یهودی‌ها در عوض قول مالکیت سرزمین‌های الجلیل را گرفتند. پس از این تغییرات، کشور فرضی یهودی با مساحتی معادل 55 درصد کل مساحت فلسطین و جمعیتی متشکل از نیم میلیون یهودی و چهار صد و پنجاه هزار عرب در نظر گرفته شد. (حدود یکصد هزار یهودی هم در شهر اورشلیم زندگی می‌کردند که بخشی از منطقة تحت کنترل نیروهای بین‌المللی محسوب می‌شد.) ...

طبق برآورد بریتانیایی‌ها 25 تا 27 کشور موافق طرح تقسیم و چهارده تا پانزده کشور مخالف بودند و بقیه ممتنع. روز 26 نوامبر 1947 برآورد کردند که سی کشور موافق و پانزده کشور مخالفند اما این برآورد موضع دو کشور را در نظر نگرفته بود: یکی هیئت نمایندگی کشور سیام (تایلند کنونی) که ناپدید شده بود و (دیگری) کشور لیبریا که احتمال می‌رفت به نفع اعراب رأی دهد. وضعیت کماکان خطرناک بود.

رایزنی‌های مستقیم صهیونیست‌ها هم روی نمایندگان متمرکز بود و هم روی دولت‌هایشان. در این میان هم از سیاست تشویق استفاده می‌شد هم تهدید. بحث عمدة صهیونیست‌ها بر تاریخ دو هزار سالة پر از درد و زجر و بی‌خانمانی یهودیان استوار بود؛ تاریخی که سرانجام به هولوکاست انجامیده بود. صهیونیست‌ها می‌گفتند جامعة جهانی وظیفه دارد ظلم‌هایی را که به یهودیان رفته جبران کند.   

یکی از چالش‌های اصلی پیش روی صهیونیست‌ها راضی کردن بیست عضو بزرگترین بلوک سازمان ملل یعنی بلوک امریکای لاتین بود. این کشورها به شدت تحت تأثیر موضع ضد صهیونیستی کلیسای کاتولیک (و در رأس آن واتیکان که مخالف طرح تقسیم و تشکیل کشور یهودی بود) و نیز جوامع محلی عرب و آلمانی خود قرار داشتند. احساسات ضد امریکایی گسترده نیز موضع ضد صهیونیستی این جوامع را تقویت می‌کرد، هر چند رژیم‌های حاکم بر آنها به واشنگتن وابسته بودند. طی ماه‌های آوریل و مه 1947 کشورهای امریکای لاتین ظاهراً موافق طرح صهیونیستی بودند یا بهتر است بگوییم مسئولان آژانس یهود مواضع آنها را به نفع خود تعبیر می‌کردند. اما تا ماه اکتبر بسیاری از این کشورها دچار شک شدند و برخی حتی به طور علنی اظهار مخالفت کردند. صهیونیست‌ها به‌این نتیجه رسیدند که ‌این کشورها تحت تأثیر تبلیغات شدید (اعراب و دوستانشان) قرار گرفته‌اند. آنها معتقد بودند کشورهای امریکای لاتین تحت فشار اقتصادی و دیپلماتیک تعیین موضع کرده و رشوه گرفته‌اند. هر چند موضع نامشخص امریکا هم بی‌تأثیر نبود. از میان کشورهای این بلوک، پنج یا شش کشور به طور قطع موافق تقسیم و دو کشور آرژانتین و کوبا متعهد به موضع اعراب بودند. از میان سیزده کشور باقیمانده، حدود نیم درصد تمایل به توافق داشتند و بقیه "ترجیح می‌دادند رأی ممتنع بدهند.

در رأی‌گیری 25 نوامبر در کمیتة ویژه، شش کشور امریکای لاتین رأی ممتنع دادند، پاراگوئه غایب بود و در مقابل دوازده رأی موافق، تنها یک رأی مخالف (کوبا) وجود داشت. طی چند روز بعد، صهیونیست‌ها فعالیت‌هایشان را متوجه نمایندگان کشورهای متمرّد کردند. به نظر می‌رسید این دسته از نمایندگان از طرف دولت‌هایشان مختار بودند هر تصمیمی‌که صلاح می‌دیدند، بگیرند.    

ظاهراً رأی یکی دو نماینده امریکای لاتین تحت تأثیر انگیزه‌های مالی تعیین شد (هر چند مشکل می‌توان سند و مدرکی در این مورد یافت). گزارش‌ها حاکی است که یک کشور امریکای لاتین تنها پس از دریافت هفتاد و پنج هزار دلار حاضر شد رأی موافق بدهد؛ یک کشور دیگر (احتمالا کاستار-یکا) رشوة چهل و پنج هزار دلاری صهیونیست‌ها را نپذیرفت اما سرانجام رأی مثبت داد. ظاهراً تهدید و تشویق این دولت‌ها از سوی تاجران و سیاستمداران یهودی ـ امریکایی تأثیر بیشتری داشت. ساموئل زِمورای، رئیس شرکت متحدة میوه و صاحب مزارع بزرگ در منطقة کارائیب، بیش از دیگران رایزنی می‌کرد.

یکی از پروپا قرص‌ترین طرفداران صهیونیسم در میان نمایندگان، خوزه گارسیا گرانادوس، نمایندة گواتمالا بود. او پیشتاز طرح تقسیم در کمیتة بررسی بود و در جلسة مجمع عمومی ‌سازمان ملل تلاش بی‌وقفه‌ای کرد تا کشورهای دیگر امریکای لاتین را با خود همراه کند. بریتانیایی‌ها معتقد بودند گرانادوس از سازمان‌های امریکایی ـ یهودی پول می‌گیرد و در هتل والدورف آستوریا زندگی اشرافی و پر جلال و جبروتی را می‌گذراند.  طبق گزارش دیپلمات‌های امریکایی او با یک زن یهودی به نام اِما رابطة دوستی زیبایی برقرار کرده بود. این گزارش‌ها احتمالا حقیقت داشتند. اما خود گرانادوس آنچنانکه در خاطراتش ثبت کرده است، معتقد بود تشکیل یک کشور یهودی یک ضرورت عادلانه و تاریخی است.

 رأی دو کشور افریقاییِ اتیوپی و لیبریا نیز از اهمیت زیادی برخوردار بود. مسئولان صهیونیست در بریتانیا برای کسب این آراء ابتدا به سراغ ُلرنا وینگیت، بیوة اُرده وینگیت رفتند. اُرده وینگیت طی سال‌های دة سی میلادی از طرفداران سینه چاک صهیونیسم بود. این سردار جوان بریتانیایی مسئولیت آموزش و فرماندهی نیروهای ضد شورش ‌هاگانا را علیه اعراب فلسطین بر عهده داشت. اُرده در یک سانحة هوایی در میانمار به سال 1944 کشته شد. در آن زمان او فرمانده پارتیزان‌های چیندیت در جنگ علیه نیروهای ژاپن بود. در فاصلة یک سالة 1940 تا 1941، نیروهای بریتانیایی به رهبری اُرده کشور آبی‌سینیا (اتیوپی کنونی) را از ایتالیایی‌ها پس گرفتند. اتیوپی استقلال خود را بازیافت و امپراتوری هایله سِلاسی بار دیگر قدرت گرفت. در واقع امپراتور مدیون وینگیت شد، و از نظر صهیونیست‌ها، نوامبر 1947 وقت ادای دین بود. لُرنا وینگیت در پیام تلگرافی خود به سِلاسی نوشت: «سرنوشت دنیا بسته به تصمیم سازمان ملل در باب فلسطین... تقسیم تنها امید برای صلح نهایی... به یاد اُرده وینگیت یک بار دیگر نام خود را در تاریخ به عنوان مرد خدا و مرد سرنوشت ثبت کنید.» سرانجام، اتیوپی رأی ممتنع داد؛ ظاهراً تهدید اعراب علیه اقلیت نسبتاً بزرگ مسیحیان مصر مؤثرتر واقع شد.

صهیونیست‌ها در برابر لیبریا، بر عکس موضعشان در قبال اتیوپی، سیاست چماق را در پیش گرفتند. آنها دو نفر را مأمور کردند تا لیبریا را تهدید به تحریم کنند. از این دو نفر یکی وزیر خارجة پیشین امریکا، ادوارد استتینیوس، صاحب شرکت معتبر توسعة امریکایی ـ لیبریایی بود و دیگری ‌هاروی فایراستون، صاحب شرکت لاستیک فایراستون بود. این شرکت مزارع بزرگی در لیبریا داشت و نقش عمده‌ای در صادرات یکی از کالاهای اصلی صادراتی لیبریا یعنی لاستیک ایفا می‌کرد. جان اسماتس نخست وزیر و وزیر خارجة افریقای جنوبی نیز مأمور شد فشار مضاعفی بر مانروویا وارد کند. سرانجام رأی ممتنع لیبریا آنچنانکه انتظار می‌رفت به رأی مثبت تبدیل شد.  

رایزنی‌های شدید با کشور هند که در کمیتة بررسی نماینده داشت و موضع روشن و استواری به نفع اعراب اتخاذ کرده بود، از تابستان 1947 آغاز شد. صهیونیست‌ها حتی از آلبرت انیشتین هم بهره جستند.‌ حییم گرینبرگ عضو بخش امریکایی شاخة اجرایی آژانس یهود که در ضمن ادیب هم بود، به نزد این فیزیکدان معروف رفت و متن پیش‌نویس نامة اینشتین را خطاب به نخست وزیر هند، جواهر لعل نهرو آماده کرد. انیشتین بدون اینکه به منافع سیاسی یا مسائل حقوقی اشاره‌ای کند در نامه‌اش روی اخلاق انسانی تأکید کرد. او نوشت:

«یهودیان قرن‌های متمادی قربانیان تاریخ بوده‌اند. حال، سازمان ملل در نظر دارد ظلم‌هایی را که به ‌این ملت پست و منفور رفته جبران کند. (در اینجا برای «پست و منفور» از کلمة «پاریا» که در هند نام پایین‌ترین طبقۀ اجتماعی است، استفاده کرد). واقعة هولوکاست بیش از پیش، نیاز فوری برای تشکیل یک کشور مستقل یهودی را نمایان ساخت. تشکیل چنین کشوری حقی از حقوق دیگران زایل نخواهد کرد زیرا یهودیان برای همسایگان عرب خود منافع مادی به ارمغان خواهند آورد همچنانکه در گذشته چنین بوده است. در هر صورت، اعراب بر بیش از 99 درصد سرزمین‌هایی که طی جنگ جهانی اول از ترک‌ها باز پس گرفته شد مسلط شدند؛ اخلاق حکم می‌کرد تکه‌ای از باقیماندة این اراضی را به یهودیان بدهند یعنی به همان کسانی که شما خوب می‌دانید زمانی صاحب آن اراضی بودند (نهرو طی سال‌ها حبس در یک زندان بریتانیایی کتاب تاریخ جهان را به رشتة تحریر درآورده بود). ترازوی عالی عدالت نیاز را با معیار نیاز می‌سنجد و اکنون بدون شک می‌دانیم نیاز کدام طرف سنگین‌تر است.»

نهرو در پاسخ، از سیاست عملی و اصول اخلاق هر دو بهره جست. او تأکید کرد در هند مردم «عمیقاً با یهودیانی که متحمل زجر و درد شده‌اند همدردی می‌کنند. اما متأسفانه سیاست‌های ملی اصولاً خودخواهانه‌اند. هر کشوری ابتدا به منافع خود می‌اندیشد.» نهرو به طور غیر مستقیم اشاره کرد که منافع هند در گرو طرفداری از منافع اعراب است. او در ادامه نوشت: «مسئلة فلسطین دعوا میان دو حق است و نمی‌توان باور کرد که تحقق خواست یهودیان بدون پایمال شدن حقوق اعراب میسر باشد.» نهرو از پذیرفتن کشور یهودی سرباز زد.

طی دو ماه سپتامبر و نوامبر مسئولان صهیونیست دیدارهای مکرری با دیپلمات‌ها و خبرنگاران هندی در مقر سازمان ملل ترتیب دادند؛ آنها هنوز اصرار داشتند غول شبه قاره را هر طور شده با خود همراه کنند. ویجایالاکشمی ‌پاندیت، خواهر نهرو و رهبر هیئت نمایندگی هند، گاه و بیگاه سخنانی مطرح می‌کرد که بوی تغییر موضع می‌داد. اما حرف‌های کاوالام پانیکار، مورخ و عضو دیگر هیئت هندی، آب پاکی را روی دست‌های موشه شرتوک (مدیر دفتر سیاسی آژانس یهود) ریخت. او گفت: «شما بیهوده سعی دارید ما را قانع کنید که حرف یهودیان هم حرف است... ما خود به ‌این امر واقفیم... اما نکته‌ اینجاست که برای ما رأی به نفع یهودیان به معنای رأی علیه مسلمانان است. این دعوایی است که اسلام در آن وارد شده است... ما در میان سیزده میلیون مسلمان زندگی می‌کنیم... بنابرین نمی‌توانیم چنین کاری کنیم.» صهیونیست‌ها در حرکتی که حاکی از اضطراب دقیقة نود بود، آخرین تلاش خود را نیز برای کسب همراهی هند به کار بردند. روز بیست و هفتم نوامبر، وایزمن طی تلگرافی به نهرو هشدار داد رد طرح تقسیم، فلسطینیان را وادار به جنگ خواهد کرد. او نوشت: «نمی‌فهمم چرا هند می‌خواهد مانع چنین توافق (عادلانه‌ای بر اساس تشکیل دو کشور) شود.» اما هند از جایش تکان نخورد.

صهیونیست‌ها از چین هم غافل نشدند. احتمالاً رایزنی‌های آنها نقش مهمی‌ در تغییر موضع این کشور داشت. چین از مخالف علنی به قول دکتر آبا هیلل سیلور (رئیس انجمن اضطراری امریکایی ـ صهیونیستی) به بی‌طرفی سخی تبدیل شد و سرانجام به طرح تقسیم رأی ممتنع داد. نمایندة چین در سازمان ملل وی. کی. ولینگتون کو ضمن ابراز همدردی با صهیونیست‌ها توضیح داد: «چین با مشکلات خاص خودش روبه‌رو است... در جمهوری چین... بیست میلیون مسلمان زندگی می‌کنند که رهبران بسیاری از آنها پست‌های مهمی‌در شهر نانکینگ و دیگر نقاط کشور دارند.»

از دید صهیونیست‌ها رأی کشورهای اروپای غربی نیز طی ماه‌های اکتبر و نوامبر به نفع آنها نبود. جمال حسینی، نمایندة کمیتة عالی عرب در نیویورک چند روز قبل از رأی‌گیری، فرانسه را امید آخر اعراب خواند. در واقع فرانسه تا دقیقة آخر برای صهیونیست‌ها دردسر بزرگی باقی ماند. به خصوص از این بابت که رأی آن به احتمال قوی بر رأی بلژیک، هلند، لوکزامبورگ و دانمارک اثر می‌گذاشت. فرانسه هم باید ملاحظة هم‌پیمان دیرینه‌اش بریتانیا را می‌کرد هم باید به نظر شش میلیون مسلمان تحت امرش در افریقای شمالی احترام می‌گذاشت. موضع واتیکان نیز بر تفکر فرانسویان بی‌تأثیر نبود. بیانات اولیة مسئولان فرانسوی چندان به مذاق صهیونیست‌ها خوش نیامد. درست است که فرانسه در موضوع مهاجرت دسته جمعی یهودیان به نفع صهیونیست‌ها عمل کرده بود، اما وقتی صهیونیست‌ها برای رایزنی به سراغ  پل رامادیر نخست وزیر فرانسه رفتند، او به آنها گفت: «بریتانیا با مشکلات جدی روبه‌رو است و اتحادیة عرب قدرتی نیست که بتوان از آن چشم پوشید ضمن اینکه فرانسه نمی‌تواند جوامع عرب تحت امرش را نادیده بگیرد». او پیشنهاد داد یک توافق موقت صورت بگیرد و گفت به هر حال برای رساندن یهودی‌ها به فلسطین دو راه وجود دارد؛ راه موسی (راه مستقیم و آشکار) و راه استر (نام یک دختر یهودی حیله‌گر در عهد عتیق). در مقابل، مأمور صهیونیست، برل لاکر که مخاطب اصلی این سخنان بود، جواب داد تا جایی که او می‌داند استر هیچگاه یهودیان را به سوی فلسطین راهبری نکرده است. رامادیر گفت شاید بتوان برای آوارگان یهودی در اروپا کشور مناسبی در یکی از نواحی فرانسة متحد پیدا کرد.  

وایزمن روز بیست و پنجم سپتامبر طی یک سخنرانی برای هیئت نمایندگی فرانسه در نیویورک سعی کرد آنها را ترغیب به همراهی کند. اما حضور مسئولان فرانسوی طرفدار اعراب و موج تلگراف‌هایی که از دفتر کنسولگری فرانسه در اورشلیم و دفتر نمایندگی فرانسه در دمشق می‌رسید و همه پر از هشدار علیه طرح تقسیم بود، اثر آن سخنرانی را کم کرد. موضع فرانسه تا اکتبر به ممتنع تبدیل شد. طبق گزارش یک مسئول صهیونیست از فرانسه «احتمال تغییر موضع وزارت خارجة فرانسه بسیار ضعیف بود.» اما تصمیم اصلی به کابینه بر می‌گشت.

صهیونیست‌ها به رهبری وایزمن، لیون بلوم نخست وزیر اسبق فرانسه و سیاستمدار کار کشتة سوسیالیست را مأمور رایزنی با دولت کردند. با سقوط دولت سوسیالیستی رامادیر و روی کار آمدن دولت رابرت شومن که سوسیالیست‌ها را به اقلیت رانده بود، کار برای صهیونیست‌ها سخت‌تر شد. فرانسه در رأی‌گیری بیست و پنجم نوامبر کمیتة ویژه، رأی ممتنع داد. اما رایزنی‌های شدید صهیونیست‌ها و عذاب وجدان ناشی از واقعة هولوکاست بالاخره کابینه را واداشت تا تنها یک روز بعد از آن رأی‌گیری، از الکساندر پارودی، رهبر هیئت نمایندگی فرانسه در سازمان ملل، بخواهد که رأی کشور را به مثبت تغییر دهد.

طبق گفتة دیپلمات‌های بریتانیایی، این تصمیم پس از آن گرفته شد که سه عضو کابینه یعنی وزیر امور مالی، رنی مایر، وزیر کار، دانیال میر و وزیر کشور، ژولز ماچ، دولت را تهدید به استعفا نمودند. آنها اعلام کردند در صورتی که رأی فرانسه ممتنع بماند، یهودیان امریکا کنگره آن کشور را واخواهند داشت تا کمک‌های اقتصادی‌اش را به دولت فرانسه متوقف کند. تصمیم کابینه وزارت خارجه را به وحشت انداخت. پارودی روز بیست و هشتم نوامبر از مجمع عمومی ‌درخواست 24 ساعت تأخیر کرد تا بتواند دستورات (کابینه) را معکوس سازد اما موفق نشد. این تأخیر صهیونیست‌ها را مضطرب ساخت. آنها که فکر می‌کردند هر آن ممکن است دو سوم آرای مورد نیاز خود را از دست بدهند، به اشتباه ‌این تأخیر را دسیسة‌ هارولد بیلی  و اعراب خواندند.  

بلژیک، هلند و لوکزامبورگ نیز تا زمانیکه سرانجام تصمیم به رأی مثبت گرفتند برای صهیونیست‌ها دردسرهای زیادی درست کردند. از سپتامبر تا نوامبر رفتارشان نشان می‌داد تنها در صورتی به (طرح تقسیم) رأی مثبت خواهند داد که امریکا، انگلیس و فرانسه نیز چنین کنند. کمتر از دو هفته پیش از روز رأی گیری، نمایندة لوکزامبورگ اعلام کرد که دولتش به او اختیار تام داده و او علیه تقسیم رأی خواهد داد. اعراب او را قانع کرده بودند که تقسیم منجر به جنگ خواهد شد. دولت بلژیک به رهبری پل ـ هنری اسپاک موافق طرح تقسیم بود؛ یا بهتر است بگوییم اسپاک به صهیونیست‌ها چنین می‌گفت. در واقع اعضای هیئت نمایندگی بلژیک در سازمان ملل و حزب کاتولیک این کشور فشار زیادی بر اسپاک وارد کردند تا نظرش را تغییر دهد. منافع تجاری بلژیک در گرو ادامة رابطة اقتصادی با کشورهای عرب به ویژه مصر بود و مسئولان بلژیک می‌خواستند حتی الامکان از آزرده ساختن بریتانیا نیز پرهیز کنند. اما اسپاک گویی در مقابل هر مخاطب سخنی مناسب حال همان مخاطب به زبان می‌راند. بیست و ششم نوامبر خطاب به جرج رندل نمایندة بریتانیا گفت از طرح تقسیم ناراضی است زیرا منجر به جنگ خواهد شد. او گفت مخالف موضع امریکا و شوروی است و حاضر نیست در تحقق طرح تقسیم نقشی داشته باشد. با این حال ادامه داد انگار (طرح تقسیم) تنها گزینة پیش روست پس بلژیک چطور می‌تواند از آن امتناع کند؟ اسپاک از رندل راهنمایی خواست و نمایندة بریتانیا در قالبی کاملاً دوستانه به او توصیه کرد که رأی ممتنع بدهد. اما لندن به طور رسمی ‌از راهنمایی پرهیز می‌کرد. مسئولان بریتانیا با لحن بزرگ‌منشانه‌ای اظهار می‌داشتند که تلاش هر قدرتی برای تأثیر گذاشتن بر رأی دیگران را مطرود می‌دانند.

هلند شانزده میلیون مسلمان تحت امرش در اندونزی را مشکلی بر سر راه تصمیم‌گیری خود می-‌پنداشت اما به صهیونیست‌ها اطمینان داد که به موضع نماینده‌اش در کمیتة بررسی به نفع طرح تقسیم پای‌بند خواهد ماند. به گفتة یک دیپلمات صهیونیست «رأی مثبت هر سه کشور (بلژیک، هلند و لوکزامبورگ) در روز رأی‌گیری مثل آبی بود بر آتش اضطراب صهیونیست‌ها».  

بریتانیا تصمیم گرفت رأی ممتنع بدهد و در روزهای پایانی قبل از موعد رأی‌گیری به دیپلمات‌هایش دستور داد از هر گونه تلاش جهت تأثیر گذاردن بر رأی دیگر کشورها اکیداً خودداری کنند. اما بی‌شک دیپلمات‌های بریتانیایی در اقصی نقاط جهان و به ویژه در نیویورک به طور خصوصی نمایندگان دیگر را از توصیه‌های خود بی‌نصیب نمی‌گذاشتند.  

از دید صهیونیست‌ها کسب رأی مثبت کشور‌های کانادا، افریقای جنوبی، استرالیا و زلاندنو، که مستعمرات آنگلو ساکسونی محسوب می‌شدند، کار راحتی بود. روز موعود هر چهار کشور به نفع طرح تقسیم رأی دادند. اما همه چیز هم بر وفق مراد پیش نرفت. افکار عمومی‌ در این چهار کشور به خصوص پس از واقعة هولوکاست موافق تشکیل کشور یهودی بود. اما منافع اقتصادی و سیاسی دولت‌هایشان با این دیدگاه همخوانی نداشتند و چون سیاست خارجی این دول به طور سنتی با سیاست‌های لندن هماهنگی داشت، انتظار می‌رفت این دولت‌ها نیز به طرح تقسیم رأی ممتنع بدهند. در ژوئن 1947، مایکل کومِی، یکی از دیپلمات‌های آژانس یهود متوجه شد که معاون ریاست هیئت نمایندگی زلاندنو، جی. اس. رید، چهره‌ای به غایت ضد صهیونیست است. طبق گفتة کومی‌ از دیدگاه رید، هیئت نمایندگی زلاندنو کاملاً تحت تأثیر سفارت بریتانیا عمل خواهد کرد. با این حال حرف‌های یکی از وزرای افریقای جنوبی به نام اچ. تی. اندروز خیال کومی ‌را تا حدودی راحت ساخت. اندروز گفت با اینکه کشورهای تحت امر بریتانیا در نود درصد مواقع موضعی مشابه موضع لندن اتخاذ می‌کنند اما گاهی تصمیم‌های مستقل هم می‌گیرند. ضمن اینکه بریتانیا در امر فلسطین تأکیدی بر اجماع ندارد. لندن نیز به نوبة خود مواظب بود از ایجاد این تصور که قصد فشار آوردن بر مستعمراتش را دارد، خودداری کند.  

افریقای جنوبی به رهبری اسماتس، به طور مداوم از صهیونیست‌ها پشتیبانی می‌کرد. اما کانادا و استرالیا ــ که نماینده‌اش در کمیتة بررسی به طرح تقسیم رأی ممتنع داده بود ــ هنوز تصمیم قطعی نگرفته بودند و زلاندنو نیز تقریباً تا دقیقة آخر مایة نگرانی صهیونیست‌ها بود. ولینگتون در ابتدای امر آژانس یهود را از رأی مثبتش مطمئن ساخت. اما ناگهان به شک افتاد و در کمیتة ویژه رأی ممتنع داد. صهیونیست‌ها که حسابی جا خورده بودند، سیلی از پیام‌های تلگراف از سوی حییم وایزمن و هنری مورگن‌تائوی پسر، رئیس خزانه‌داری سابق امریکا و رهبر صندوق متحد یهود به  پیتر فریزر (نخست وزیر و والتر ناش) وزیر اقتصاد زلاندنو گسیل داشتند. مسئولان زلاندنو پاسخ دادند طرح تقسیم بدون وجود مکانیسم اجرایی مناسب، تنها منجر به خونریزی و هرج و مرج خواهد شد. با این حال آنها هم روز موعود رأی مثبت دادند.

در این میان واشنگتن نقشی کلیدی به عهده داشت. مسئولان صهیونیست از همان ابتدای امر به ‌این نتیجه رسیده بودند که همه چیز بسته به تصمیم (امریکا) است. و دقیقاً به همین دلیل بود که نمایندة کمیتة عالی عرب جمال حسینی، امریکا را بزرگترین دشمن (اعراب) می‌خواند. اما رفتار واشنگتن تا 72 ساعت آخر، به قول یک مسئول صهیونیست نه‌تنها راضی کننده نبود بلکه حتی گاهی (کاملاً) ناامید کننده می‌شد. امریکایی‌ها تنها پس از گذشت چندین هفته به طور علنی از پیشنهادات حداکثری کمیتة بررسی حمایت کردند و در خلال جلسات کمیته‌های فرعی بیش از هیئت‌های دیگر بر تغییراتی که به ضرر (صهیونیست‌ها بود) اصرار می‌ورزیدند. در جلسة مجمع عمومی، اجتناب امریکا از اعمال فشار بر دیگر کشورها ضربة بزرگی به (صهیونیست‌ها) زد. اوج این بی تفاوتی در روز بیست و ششم نوامبر نمایان شد یعنی همان روزی که یونان، فیلیپین و ‌هائیتی که همگی کاملاً وابسته به واشنگتن بودند، ناگهان موضعی ضد موضع علنی امریکا اتخاذ کردند. تنها در آن موقع بود که پس از مواجهه با رایزنی‌های دیوانه‌وار یهودیان، امریکا بالاخره تمام تلاش خود را در صرف جلب حمایت دیگران به کار برد و وضعیت بهتر شد... تنها در چهل و هشت ساعت آخر بود... که (صهیونیست‌ها) به واقع از حمایت صد در صد امریکا بهره جستند.

آژانس یهود از ماه سپتامبر تلاش خود را برای اعمال فشار روی امریکا، هم به طور مستقیم و هم از طریق سازمان‌های یهودی و شخصیت‌های بنام آغاز کرد. صهیونیست‌ها از واشنگتن می‌خواستند موضع محکم‌تری در حمایت از طرح تقسیم اتخاذ کند و هم‌پیمانانش را نیز با خود همراه سازد. از بابت ترومن و کاخ سفید تقریباً خیالشان راحت بود. اما اعضای هیئت نمایندگی امریکا در سازمان ملل و خصوصاً برخی مسئولان وزارت خارجة امریکا در واشنگتن سخت نگرانشان کرده بودند. دکتر آبا هیلل سیلور، رئیس انجمن اضطراری امریکایی ـ صهیونیستی، مردانی چون لوی هندرسون (رئیس دفتر امور خاور نزدیک و افریقای وزارت خارجة امریکا) و پشتیبانانش را حرامزاده‌های درجه یک توصیف کرد. یکی دیگر از شخصیت‌های منفور وزارت خارجة امریکا از دید صهیونیست‌ها جورج وادسوُرث، نمایندة اسبق امریکا در عراق بود. رُز‌ هالپرین، یکی از اعضای شاخة اجرایی آژانس یهود، وادسوُرت را سخت‌ترین دشمن (صهیونیسم)... مردی ظاهرساز و آب زیر کاه توصیف نمود.  

در طول ماه سپتامبر و اوائل ماه نوامبر صهیونیست‌ها با وجود حمایت علنی وزیر خارجة امریکا، جورج سی. مارشال از طرح تقسیم که در هفدهم سپتامبر علنی شد، هنوز به شدت مضطرب بودند. اعلام مخالفت غیر علنی برخی از مسئولان وزارت خارجة امریکا، به سیاست این کشور در قبال اجرای طرح تقسیم رنگ تردید زده بود و این تردید به هیئت‌های دیگر نیز رسوخ می‌کرد.

با اعلام حمایت علنی مارشال از طرح تقسیم، آژانس یهود سعی کرد واشنگتن را وادار به اعمال فشار بر دیگر کشورها یا حداقل ترغیب آنها به برگزیدن این طرح کند. شرتوک خطاب به هندرسون گفت: «من نمی‌گویم امریکا جاده صاف کن ما شود. اما یک حرف دوستانه از طرف نمایندگان امریکایی در وقت مناسب می‌تواند کارساز باشد و تکلیف را روشن کند.» شرتوک فهرستی از نام چند کشور امریکای لاتین که به زعم خودش امریکا می‌توانست با آنها وارد گفت‌وگو شود به هندرسون داد.   

امریکا ادعا می‌کرد که خود محتاطانه مشغول جلب رأی است اما نمی‌خواهد دیگر کشورها را با تصور اعمال فشار از خود برنجاند. البته معاون وزیر خارجة امریکا رابرت لووِت به شرتوک چنین می‌گفت. تا بیست و پنجم نوامبر امریکایی‌ها از تحمیل نظر خود به دیگران خودداری می‌کردند. یکی از دلایل این امر این بود که تقریباً همة مسئولان مربوطه در وزارت خارجة امریکا یا منتقد طرح تقسیم بودند یا به کلی مخالف آن. اما سیاست امریکا هم در این میان نقش مهمی ‌داشت. ترومن در 24 نوامبر، به لووِت دستور داده بود به هیچ وجه از تهدید یا فشار جهت واداشتن دیگر هیئت‌ها به موافقت با طرح تقسیم استفاده نکند.  

برخی مسئولان صهیونیست دلایل پرهیز امریکا از اعمال فشار را درک می‌کردند. چند دیپلمات از کشورهای امریکای لاتین به طور خصوصی از روش‌های آمرانه و بی رحمانة امریکایی‌ها در کنترل کشورهایشان به تلخی گله می‌کردند. دیپلمات‌های امریکایی می‌گفتند امریکا نمی‌تواند به دیگران بگوید چه بکنند یا نکنند... ما در موقعیتی نیستیم که چنین کاری کنیم.

اما پس از رأی‌گیری کمیتة ویژه در بیست و پنجم نوامبر، مسئولان صهیونیست به کلی دست پاچه شدند. آنها به‌ این نتیجه رسیدند که فقط دستور مستقیم ترومن قادر خواهد بود که مسئولان وزارت خارجه در واشنگتن و دیپلمات‌های امریکایی در نیویورک را وادار به اعمال فشار نماید. بنابراین مؤثرترین عاملشان یعنی وایزمن را وارد گود کردند. وایزمن طی دو تلگراف به ترومن نگرانی شدید خود را از احتمال عدم کسب دو سوم آراء اذعان داشت و به رئیس جمهور یادآوری کرد که او خود قول مساعد برای کسب حمایت در سازمان ملل به صهیونیست‌ها داده است. وایزمن به طور مشخص از ترومن خواست دربارة تأثیر بر کشورهای فرانسه، چین، یونان، ترکیه، هند، سیام، فیلیپین، لیبریا، اتیوپی، مکزیک، کوبا، هندوراس، نیکاراگوئه، ‌هائیتی، پاراگوئه، کلمبیا، السالوادور و اکوادور فکری بکند. او هشدار داد بدون حداقل چند تا از این کشورها قطعنامه تصویب نخواهد شد. وایزمن حتی به طور مستقیم نگرانی خود را با وزیر خارجه هم در میان گذاشت.  

دخالت وایزمن احتمالاً نقش عمده‌ای در تغییر موضع واشنگتن آن هم در دقیقة نود داشت. کاخ سفید و مسئولان امریکایی همچنین آماج نامه‌ها، تلگراف‌ها و پیام‌های تلفنی مردم قرار گرفتند. ترومن بعد‌ها اذعان کرد هرگز تحت این همه فشار و تبلیغات نبوده و کل این قضیه او را به شدت برآشفته ساخته است. 25 نوامبر معاون ویژة ترومن، دیوید نایلز، از قول رئیس جمهور به هیئت امریکایی مستقر در نیویورک دستور داد تا جایی که می‌توانند رأی جمع کنند و ادامه داد: «اگر رأی‌گیری موفقیت‌آمیز نباشد، جهنم به پا خواهد شد.» نایلز و مشاور ویژة رئیس جمهور، کلارک کلیفورد ظاهراً به طور مستقیم با نمایندگان برخی کشورها به مذاکره پرداختند. روی سه کشور هائیتی، فیلیپین و یونان به طور مشخص فشار زیادی گذاشته شد. دو کشور اول سرانجام رأی مثبت دادند ولی یونان مخالف باقی ماند.

حتی سناتورها و اعضای کنگره هم مشغول رایزنی شدند. بیست و هشت سناتور به دوازده دولت تلگراف زده و خواستار حمایت آنها از طرح تقسیم شدند. این تلگراف‌ها همزمان به رؤسای هیئت‌های نمایندگی این دول در سازمان ملل و دفتر سفیرانشان در واشنگتن ارسال شد.

نمایندة لبنان، کمیل شمعون، نفوذ امریکا در مجمع عمومی ‌را ستمی ‌ظلمانی توصیف کرد و اعراب بعدها روش‌های تشویقی، تهدیدی، و مکرآلود صهیونیست‌ها جهت کسب دو سوم آراء را محکوم نمودند. به گفتة سیاستمدار برجستة عراقی نوری السعید، اگر رأی‌گیری بنا به خواست اعراب به صورت پنهانی برگزار می‌شد، یهودیان بیش از سه یا چهار رأی نصیبشان نمی‌شد.

اما اعراب از شدت تأثیر واقعة هولوکاست بر افکار عمومی ‌جهان بی‌خبر بودند. در هر حال آنها ظاهراً به همان روش‌های صهیونیستی متوسل شدند اما نتایج دلخواه را کسب نکردند. به عنوان مثال واسیف کمال، از مسئولان کمیتة عالی عرب به یکی از نمایندگان (احتمالاً نمایندة روس) پیشنهاد پرداخت مقدار بسیار زیادی پول در قبال رأی مخالف داد. نمایندة روس امتناع کرد و گفت: «از من می‌خواهی خودم را دار بزنم؟. اما تاکتیک اصلی اعراب تهدید بود. آنها تصویب قطعنامه را مترادف با آغاز جنگ توصیف می‌کردند. فوزی القاوقجی که قرار بود به زودی فرماندهی ارتش فدایی اتحادیة عرب در فلسطین (ارتش آزادیبخش عرب) را بر عهده گیرد در اواسط ماه اوت تهدید کرد در صورت تصویب قطعنامه، اعراب جنگی تمام عیار را آغاز کرده و هر کس یا چیزی را که مقابلشان بایستد اعم از انگلیسی، امریکایی یا یهودی نابود خواهند ساخت. اعراب اضافه کردند این جنگ مقدس ممکن است به جنگ جهانی سوم منجر شود. تلگراف‌هایی با این مضمون از دمشق، بیروت، عَمّان و بغداد به طور مرتب در حین مذاکرات کمیتة ویژه به سازمان ملل ارسال می‌گشت. به گفتة صهیونیست¬‌ها این پیام‌ها با نزدیک شدن موعد رأی‌گیری تهدیدآمیزتر می‌شدند. کشورهای عربی عموماً قصد خود را برای حمایت از فلسطینیان با جان و مال و سلاح خود پنهان نمی‌داشتند و حتی گاهی به احتمال تصرف نظامی‌ هم اشاره می‌کردند. آنها حتی هم¬پیمانان غربی خود را تهدید به تحریم نفتی و اتحاد با شوروی کردند.  

صهیونیست‌ها که خوب می‌دانستند کشورهای غربی تا چه حد از وقوع جنگ وحشت دارند، طی ماه‌های سپتامبر و نوامبر اینگونه تهدیدها را مضحک و غیرواقعی توصیف کردند. شرتوک خطاب به رهبران امریکایی ـ صهیونیستی گفت: «اینگونه تهدیدها بیشتر بلوف است. این کشورها آنقدر مشکلات داخلی دارند که نمی‌توانند به راحتی دست به عملیات نظامی‌خطرناک... در فلسطین بزنند. در ضمن اعراب فلسطین به هیچ وجه تمایل ندارند وارد یک ماجراجویی جدید بشوند.» انجمن اضطراری امریکایی ـ صهیونیستی در انتهای ماه اکتبر طی بیانیه‌ای چهار صفحه‌ای به تحلیل این تهدیدها پرداخت و آنها را کم اهمیت توصیف کرد:
«تصور اینکه جان دی. راکفلر برای کاهش مالیات بر درآمدش دست به دامان استالین شود راحت‌تر است از تصور اینکه بن‌سعود و دیگر پادشاهان عرب خواستار دخالت شوروی در منطقة خاورمیانه باشند... تحلیلی از وضعیت نظامی (خاورمیانه)... ثابت می‌کند که خطر هرگونه حملة نظامی ‌توسط اعراب علیه نظم عمومی ‌فلسطین صفر است... ظرفیت نظامی ‌کشورهای مختلف عرب‌زبان به ضعف شهره است... نظامیان عربستان سعودی اسب سوارانی خوش منظره‌اند... تصور اینکه هر کدام از این نیروها بدون توافق و همکاری فعال بریتانیا بتواند در فلسطین خودی نشان دهد غیر واقعی است... مضحک است اگر خیال کنیم جنگ مسلحانه میان اعراب و یهودیان... منجر به جنگ جهانی سوم شود.»

در هر صورت تا سه روز قبل از رأی‌گیری، دیپلمات‌های عرب در سازمان ملل و دولت‌های متبوعشان هنوز باور نداشتند که طرح تقسیم بتواند دو سوم آراء را کسب کند و از این رو به تلاش یکپارچه‌ای برای تأثیر نهادن بر آراء دست نزدند. اسناد نشان می‌دهد اعراب تنها از 27 تا 29 نوامبر بود که دست‌پاچه شدند و سعی کردند نتیجة رأی را تغییر بدهند. کارشناس قدیمی ‌امور خاورمیانة وزارت خارجة بریتانیا، ‌هارولد بیلی سعی کرد جلسه را در دقایق آخر به تأخیر اندازد و دو طرف را به توافق برساند. اما کمیتة عالی عرب که سخنگویان میانه‌روی خود از جمله هنری کاتان، البرت هورانی و موسی القلمی ‌را با عوامل تندرو تعویض کرده بود، از بحث بر سر هرگونه امتیاز سرباز زد. بدین ترتیب کشورهای عربی با توجه به کمبود وقت، تفاوت برنامه‌های کاری، ارتباطات ضعیف بین هیئت‌های نیویورک و مسئولان دولتی و از ترس اینکه نکند متهم به مسافحه‌کاری در امر صهیونیسم شوند، موفق به اجماع نشدند. نمایندة لبنان، کمیل شمعون، به طور مستقل پیشنهادی پنج ماده‌ای جهت تشکیل یک کشور فدرال فلسطینی، که بر اساس طرح اقلیت کمیتة بررسی تدوین شده بود، ارائه داد. اما هیچ کدام از نمایندگان عرب با این پیشنهاد موافق نبودند. نماینده و وزیر خارجة پاکستان ظفرالله خان که رهبری اردوگاه عرب را طی مذاکرات هفته‌های پیش از رأی‌گیری به عهده داشت و بنا به گفتة یک دیپلمات صهیونیست یکی از تواناترین و جالب توجه‌ترین نمایندگان حاضر در سازمان ملل بود، روزهای آخر تقریباً ناپدید شده بود.

نکتة آخر اینکه نمایندگانی که دستور مشخصی از دولت‌هایشان نگرفته بودند، بدون شک تحت تأثیر فضای عمومی ‌نیویورک و (منطقة پارک) فلاشینگ مدو قرار گرفتند. رسانه‌ها مرتباً مخالفان طرح تقسیم را دشمنان مردم امریکا معرفی می‌کردند... در فلاشینگ مدو حضاری که بیشتر قریب به اتفاقشان صهیونیستی بودند، هر گونه اظهار ارادت به صهیونیسم را به شدت تشویق کرده و در سخنرانی‌های اعراب اخلال ایجاد می‌کردند. فضایی که درست کرده بودند درست مثل فضای یک مسابقة فوتبال بود، مسابقه‌ای که اعراب در آن بازیکنان تیم مقابل محسوب می‌شدند.

بهجت عرفان و علم از نگاه بزرگان
ارسال در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 توسط مجيد پناهی (غريب)
به گزارش مهر، آیت‌الله‌ بهجت چه در دوران حیاتش و چه بعد از رحلتش همواره مورد توجه بزرگان فقه و حوزه بوده و با تعابیری چون میوه سالم شجره طیبه، نعمت بزرگ، فرشته روی زمین، جوامع الکلم و عبد صالح از ایشان یاد شده است.

رهبر معظم انقلاب، آیت الله خامنه ای
آن بزرگوار (آیت الله بهجت) که از برجستگان مراجع تقلید معاصر به شمار می رفتند، معلم بزرگ اخلاق و عرفان و سرچشمه فیوضات معنوی بی پایان نیز بودند. دل نورانی و مصفای آن پارسای پرهیزگار، آیینه روشن و صیقل یافته الهام الهی، و کلام معطر او راهنمای اندیشه و عمل رهجویان و سالکان بود.
 
آیت‌الله جوادی آملی
بحث درباره شخصیت بزرگواری مثل آیت الله العظمی بهجت کار دشواری است. زیرا این بزرگوار جزء «جوامع الکَلِم» عصر ما بود. هر انسان صالحی، کلمه الهی است و کلمات الهی یکسان نیستند.

 
هر کدام مظهر نامی از نام های پر برکت خداوند هستند، ولی «جوامع الکَلم» مظهر نام های برترند. آنکه جوامع الکلم اصیل و کامل است، آن انسان معصوم است. ولی شاگردان انسان معصوم در سایه علم صائب و عمل صالح سهمی از این جوامع الکلم دارند. اگر خدای سبحان از عیسای مسیح (ع) به عنوان کلمه یاد کرده است، آن جزء جوامع الکلم است؛ چه اینکه وجود مبارک پیغمبر و امیرمؤمنان (ع) از کامل‌ترین مصادیق جوامع الکلم اند. آن حضرت به امیرالمؤمنین (ع) فرمود: لَقَدْ اُعطِیتُ جَوامِعَ الکَلِمْ وَ لَقَدْ اُعطِیتَ یا عَلی جَوامِعَ الکَلِم.
 
آیت الله مصباح
آیت الله بهجت جامع دقتهای مرحوم آقا میرزامحمدتقی شیرازی از طریق شاگردان برجسته شان آقا شیخ محمد کاظم و همین طور نوآوری های مرحوم آقای نائینی و مرحوم آقا شیخ محمد حسین اصفهانی، و تربیت های معنوی مرحوم آقای قاضی می باشند.

این استادان یک شخصیت جامع الاطرافی به وجود آورده اند که نعمت بسیار بزرگی در عصر ما به حساب می آید.
 
استاد خسروشاهی
شناختن آیت‌الله العظمی بهجت و کمالات ایشان جز به تهذیب نفس و توسعه وجودی ممکن نیست و هر کسی با توجه به سعه وجودی خودش می تواند درک کند، بنابراین برای شناخت کمالات ایشان باید تهذیب نفس کرد و وجود خود را توسعه داد تا از کمالات آقا بهره بیشتری برد.
 
آیت الله بهاء الدینی (ره)
اکنون آقای بهجت ثروتمندترین مرد جهان (از نظر معنویت) است.
 
حجت‌الاسلام والمسلمین فقهی
اگر شجره طیبه انسانیت غیر از چهارده معصوم میوه سالم داده باشد که حتما داده است یکی از آن میوه های سالم وجود مقدس آیت الله العظمی بهجت است.
 
آیت الله علامه محمد تقی جعفری
صرف دیدن و ملاقات کردن ایشان خود سر تا پا موعظه است. من هر وقت ایشان را می بینم تا چند روز اثر این ملاقات در من باقی می ماند و در واقع هشدار دهنده است.
 
علامه طباطبایی
الحمدالله که در زمانی زندگی می کنیم که شخص بزرگی (آیت الله بهجت) زندگی می کند. برویم یک بار نفسش به ما بخورد! ایشان عبد صالح است.
 
آیت الله شیخ جواد کربلایی
ایشان و مرحوم شیخ عباس قوچانی هر دو رفیق بودند و از شاگردان مرحوم قاضی بودند. آقای بهجت در سیر و سلوک عرفانی بسیار کتوم بودند و نتایجی خیلی فوق العاده ای در این سیر و سلوک و ارتباطش با مرحوم قاضی گرفته بود و به درجات عالی رسیده بود.

استاد امجد
آیت الله العظمى بهجت از مفاخر عصر ما هستند کسانى که کمابیش با ایشان آشنا هستند می دانند که ایشان در یک اوج اعلا در علم و معنوّیت قرار دارند. بنده معتقدم که آقاى بهجت در علم و معنوّیت نظیر ندارد. به تعبیر دیگر، ایشان فرشته روى زمین هستند، باید از برکات وجود ایشان استفاده کرد.

آیت‌الله مهدی هادوی تهرانی
نماز ایشان، زندگی ساده، رفت‌وآمد به مسجد، حال و هوای ایشان در کنار مرقد حضرت فاطمه معصومه (س) درس اخلاق بود و هر کس ایشان را می‌دید، یاد خدا می‌افتاد و ایشان از مصادیق بارز «کونوا دعاة الناس بغیر السنتکم» به شمار می‌آمد.
آیت الله فکور
آیت الله محمد حسن احمدی می گوید: آیت الله فکور خیلی نسبت به آقای بهجت عنایت داشتند و می فرمودند: آقای بهجت ازجمله افرادی هستند که مخصوصاً در صراط معنویت فوق العاده هستند.

آیت الله حاج سید عبدالکریم کشمیری
از محضر ایشان سؤال شد: اکنون چه کسی را به عنوان استاد کامل معرفی می کنید؟ فرمودند: آقای بهجت، آقای بهجت
 
آیت الله سید احمد فهری
 از ایشان نیز پرسیده شد: اکنون چه کسی را به عنوان استاد کامل معرفی می کنید؟ فرمودند: آقای بهجت، آقای بهجت

آیت الله مشکینی
ایشان (آیت الله العظمی بهجت) از جهت علمی هم در فقه و هم در اصول، در یک مرتبه خیلی بالایی در میان فقهای شیعه قرار دارند، و از جهت تقوا و کمالات و عظمت روحی در مرحله ای بالاتر از آن می باشند، و استادانی که ایشان از آنها استفاده کرده اند نیز در مقام خیلی بالایی قرار دارند که ما باید مانند ستاره ها به آنها بنگریم؛ لذا سزاوار است که در اطراف وجود ایشان کتابها نوشته شود.

سفارش علامه جعفری به علی بهجت راز چمدان آیت‌الله بهجت چه بود؟
ارسال در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 توسط مجيد پناهی (غريب)
حجت‌الاسلام علی بهجت ضمن اشاره به شاخص‌ترین ویژگی‌های پدر خویش، از سرنوشت نامعلوم چمدانی سخن گفت که آیت‌الله بهجت اسرار مگوی خود را در آن نگهداری می‌کرد.

به گزارش فارس، به مناسبت 27 اردیبهشت ماه، سالروز رحلت حضرت آیت‌الله بهجت، گفت‌وگوی مشروحی با فرزند این فقیه ربانی انجام دادیم که بخش اول آن تقدیم خوانندگان گرامی می‌شود.

پدرم اسرار مگوی خود را مگو گذاشت/ راز چمدان آیت‌الله بهجت چه بود؟
حجت‌الاسلام و المسلمین علی بهجت در ابتدای این گفت‌وگو بیان داشت: زندگی پدرم دو جهت داشت: بخشی از زندگی ایشان، جهت فیزیکی آن است که در خانواده و دوستان مطرح بود و گوشه‌هایی از آن به ما رسیده است ولی جهت دیگر؛ زندگی درونی ایشان بوده که نه خودشان راجع به عواملی که در شخصیت ایشان موثر بوده صحبت و راهنمایی می‌کردند و نه حتی مدارک و آثار و نامه‌هایی را که از علمای مختلف داشتند و ما می‌توانستیم از آن بهره ببریم را نشان می‌دادند.

وی افزود: معمولا یک چمدانی داشتند که این مدارک و نامه‌های علمای بزرگ به ایشان را در آن گذاشته و قفل کرده بودند که در دسترس ما نباشد. حدود یک سال قبل از رحلتشان آن چمدان را از من خواستند. بنده چمدان را برای ایشان بردم و بعد دیگر از آن چمدان خبری نشد. نمی‌دانیم که چه شد. یقین داریم از منزل بیرون نرفته ولی دیگر نیست.

وی تأکید کرد: ایشان اسرار مگوی خود را واقعا مگو گذاشتند. ما یک سری اطلاعات از ایشان به صورت کم و کوتاه و پراکنده به دست می‌آوردیم. این اطلاعات به صورت معما برای ما باقی بود. بنده چون فارغ التحصیل فلسفه بودم، عادت داشتم باور خیلی چیزها برایم با برهان و دلیل باشد. باید به یقین صد در صد می‌رسیدم و ادله 20 درصد و 50 درصد برایم کافی نبود. لذا به زندگی و تحصیل خود مشغول بودم و فقط لوازمات ضروری زندگی ایشان را تهیه می‌کردم.

علامه جعفری فرمود: تمام کارهایت را رها و به این پیر خدمت کن!
فرزند آیت الله بهجت در بخش دیگری از گفت‌وگوی خود با فارس به ماجرای حضور علامه جعفری در خانه‌شان اشاره کرد و افزود: میان کارهایم روزی چند ساعت را به ایشان اختصاص می‌دادم و در خدمتشان بودم و بقیه را به اتاق خود در بیرون و خوابگاه که حجره‌ای بود می‌رفتم و مشغول کارهای شخصی‌ام می‌شدم. تا اینکه در سال 1363 علامه جعفری یک روز که از منزل آیت الله بهجت بیرون می‌رفت، با حرف‌هایش یک تلنگری به من زد.

وی ادامه داد: علامه جعفری به من گفت که تو تمام کارهایت را رها کن و به خدمت ایشان بیا. علامه جعفری با آن لهجه شیرین و غلیظ ترکی گفت: «تو عقلت نمی‌رسه که این کیه!» علامه وقتی از احوالاتم پرسید و من گفتم که درس‌های فلسفه و ریاضیات و ستاره‌شناسی و عرفان را خوانده‌ام، خیلی برایش جای تعجب بود که چطور توانسته بودم اینها را در قم بخوانم. من هم به شوخی به ایشان گفتم که استاد اینجا مجانی بود و من هم نشستم و خواندم.

فرزند آیت‌الله بهجت گفت: علامه به من فرمود حالا یک چیزی می‌گویم گوش کن. گفتم آقا می‌شنوم. گفتند نه باید عمل کنی. گفتم آقا چطور به مجهول مطلق عمل کنم؟ به چیزی که نمی‌دانم چطور عمل کنم؟ علامه با همان لهجه خود گفتند دست بردار، من برایت می‌گویم. تو تمام کارهایت را رها کن و بیا خدمت همین پیر را بکن.

بهجت ادامه داد: تو گفته‌هایش را یادداشت کن و ضبط کن که نه می‌شناسی‌اش و نه می‌گذارد که بشناسی‌اش. من قم و تهران و مشهد و نجف و عراق و شیعه و سنی را دیده‌ام؛ همین یکی آخرش مانده است. وقتی او را از تو گرفتند، آن وقت می‌فهمی که بوده! بنده در آن زمان مشغول تحصیل بوده و کار فراوان داشتم و در دانشکده بودم.

علامه جعفری: پدرت (آیت‌الله بهجت) مأمور این قرن و این دوره است
وی اضافه کرد: علامه جعفری به من دستور داد که ضبط کن و نگه دار و برای نسل آینده امانتدار باش که این مرد تمام می‌شود و بعد از اینکه او برود معلوم نیست تا 100 سال دیگر هم کسی چون او بیاید. خداوند در هر دوره‌ای یک فرد را میدان می‌دهد، یعنی میدانی را که دارد برایش باز می‌کند و رشدش می‌دهد تا برای دیگران نشان و الگو باشد.

بهجت گفت: علامه جعفری تأکید کردند آیت الله بهجت مأمور این قرن و این دوره است. البته پس از رحلت پدرم نیز خیلی از شاگردان ایشان به من می‌گفتند که ایشان دیگر تمام شد و تو فکر نکن که همه همین‌طور هستند. با تلنگری که علامه جعفری در سال 63 به من زد، در همان بیست و چند سال پیش، یک مقدار کارهایم را کم کردم و 7 ساعت در روز را به ایشان اختصاص دادم.

وی افزود: پس از سال 72-73 نیز حدود 15 ساعت شد و از سال 80 به بعد بیست و چهار ساعته با ایشان بودم. با این حال ایشان خیلی هنرمند بود و همه کارهایش را تحت یک پوشش و پوسته‌ای انجام می‌داد. وقتی مسائل بلند علمی را می‌خواست نقل کند، خیلی ساده می گفت: می‌شود این چنین گفت...

آیت‌الله بهجت آخرین فرمول‌های عرشی را به ساده‌ترین شکل بیان می‌کرد
علی بهجت در بخش دیگری از گفت‌وگوی خود با فارس به شیوه برخورد پدر خود با نظریات علمی اشاره کرد و گفت: ایشان اشکالات و ایرادات نظریه‌های دیگران را می‌گرفت و بعد وقتی می‌خواست نظریه خودش را بدهد، نمی‌گفت که این نظریه بنده است و هیچ کسی نگفته و در جایی نیست و یا خوب توجه کنید. بلکه فقط می‌فرمود: این چنین هم می‌شود گفت، حالا شما ببینید. ایشان آخرین فرمول‌های عرشی را از لحاظ علمی با این بیان ساده می‌گفت.

فرزند آیت‌الله بهجت گفت: از نظر بعد درونی که اصلا حاضر نبود اقرار به چیزی بکند. حتی اینقدر پوشش داشت که مثلا اگر ما می‌خواستیم راجع به استاد ایشان بپرسیم، که آیا از استادتان کار خارق العاده‌ای دیدید یا نه؟ و یا شاهد عمل ممتازی از او بودید یا نه؟ حاضر نبود حرفی بزند. چرایش را بعدها فهمیدم که اگر ایشان درباره استاد خود سخن می‌گفت، این سوال به ذهن ما می‌آمد که حالا این استاد به شما چه یاد دادند؟ بنابراین ایشان از ابتدا چیزی نمی‌گفتند.

وی ادامه داد: بنده دبستانی که بودم، یکی از علما که ریش حنایی می‌گذاشت و سیدی حدود 80 ساله بود، به من گفت که برو تو نخ بابات و ببین که چی بلد است. پدرم او را می‌شناخت ولی من خوب او را نمی‌شناختم. به من می‌گفت که استاد پدرت آنقدر قوی بوده که به هر کسی چیز مهمی داده، برو ببین به پدرت چه داده است.

وی افزود: من هم بچه بودم و می‌رفتم می‌گفتم بابا، آن آقا گفته برو ببین پدرت چه گرفته. پدرم خیلی می‌خندید و در حال تبسم می‌گفت: بله، عجب... عجب... و از کنار آن می‌گذشت. هیچ راهی نمی‌گذاشت تا بیشتر در موردش بدانیم.

داستان عجیب قبل از تولد آیت الله بهجت
حجت الاسلام بهجت در مورد سیر زندگی پدر بزرگوارش از کودکی گفت: داستان کودکی ایشان از سالها قبل‌تر شروع می‌شود و به داستان پدرشان بر می‌گردد که معروف است. پدر آیت الله بهجت در نوجوانی در حال مرگ بوده که ندایی را می شنود که این را رها کنید، او پدر محمد تقی است.

وی گفت: خلاصه ایشان جانی دوباره می‌گیرد و همه تعجب می‌کنند. بعد ازدواج می‌کند و فرزندانش متولد می‌شوند و این داستان را فراموش کرده بوده تا موقع تولد فرزند سومش به یاد می‌آورد که وقتی کوچک بوده به او گفتند که پدر محمد تقی است. اولین پسر را محمد مهدی و دومی را محمد حسین و سومی را که به یاد می‌آورد نامش را محمد تقی می‌گذارد.

وی ادامه داد: محمد تقی هفت ساله بوده که در حوض خانه می‌افتد و خفه می‌شود. از دست دادن این بچه برای آنها غم سنگینی است و مادر آیت الله بهجت متوسل می‌شود تا این فرزند را خداوند به آنها می‌دهد و نامش را محمد تقی می‌گذارند. محمد تقی ثانی؛ که من در یادداشت های پدر ایشان دیده بودم که نامشان را محمد تقی دومی نوشته بودند.

مادر ایشان نمی‌خواست تا دوباره محبت مادر و فرزندی زنده شود
فرزند آیت‌الله بهجت بیان کرد: از آنجا که خداوند کسانی را که می‌خواهد پرورش دهد با رنج پرورش می‌دهد و در ناز و نعمت نمی‌خواباند، آیت الله بهجت هم در 16 ماهگی مادر جوان خود را از دست می‌دهد. مادر ایشان حدود 28 سال داشته است.

وی افزود: یکی از اقوام که اینها را برای من تعریف می‌کرد گفت انسانهای بزرگ به راحتی می‌توانند با اموات ارتباط برقرار کنند و سپس به پدرم گفت: آقا شما مادرتان را در خواب دیده‌اید؟ پدرم گفت: بله؛ ایشان پرسید که مادرتان چه شکلی بود؟ پدرم گفت: چادرش را پایین آورده بود و صورتش پوشیده بود.

بهجت ادامه داد: آن فرد تعجب کرد و گفت: عجب مگر شما پسرش نبودید؟ مگر نامحرم بودید که این کار را کرده بود؟ پدرم لبخندی زد و اشک گوشه چشمش جمع شد و گفت: شاید می‌خواسته تا محبت مادر و فرزندی دوباره در وجود من زنده نشود. ایشان خیلی زود از محبت مادری محروم می‌شود و خواهر بزرگ ایشان متکفل امور او می‌شود.

وی اشاره کرد: پدرم از خاطرات کودکی با خواهرش تعریف می کرد . ایشان می گفت روزی خواهرم داشت نشاءهای گوجه فرنگی و بادمجان را در باغچه می کاشت. من کوچک بودم و پشت سر او می رفتم و می دیدم که نشاء سبز را در داخل خاک می گذارد، آن را بر می داشتم و همین طور تا آخر خط هرچه کاشته بود را برداشتم. در آخر یک دسته نشاء به او دادم. خواهرم گفت چرا تمام کارهای مرا خراب کردی و یک بار مرا زد. من گریه کردم و عمویم گفت که چرا او را می زنی؟ او هم می خواسته خدمت کند و قصد بدی نداشته. این خاطره از حدود سه سالگی  در ذهن ایشان باقی بود.

محمد تقی جانِ مرا چوب زدن یعنی چه؟
بهجت ادامه داد: پدر ایشان نیز خیلی به او علاقه داشته و او را مکتب خانه گذاشته بود. ایشان در مکتب خانه باهوش بوده و خوب درس می‌خوانده و عزیز بوده است. یک بار مربی مکتب خانه برای اینکه از بقیه زهر چشم بگیرد، او را تنبیه می‌کند. او که اصلا توقع نداشته تنبیه شود، پیش پدر رفته و ناراحتی می‌کند. پدر او چون شاعر بوده برایش قصیده‌ای می‌گوید که مفصل است. این شعر را داخل پاکتی به محمد تقی می‌دهد تا به معلمش بدهد. مقداری از آن این بود:

محمد تقی جان مرا چوب زدن یعنی چه / گل و بستان مرا چوب زدن یعنی چه
وی افزود: آیت‌‌الله بهجت از کودکی اعمالی را انجام می‌داده که با کودک سازگار نبوده است. هم مکتبی‌های او برای من می‌گفتند که در مکتب کارهای بچه‌گانه نمی‌کرد و خیلی جدی بود و اگر مسئول نظم ما می‌شد، مثل یک فرمانده همه را به صف می‌کرد.

وی گفت: سپس پدرم تا 13 سالگی مقداری از درس طلبگی را در همان جا خواند. بعد سیدی که وضع مالی خوبی داشته و زمین دار بوده  و خیلی به آیت الله بهجت علاقه مند بوده، خانواده  او را تحریک می‌کند تا او را همراهش به عراق بفرستند. علت علاقه این سید هم معلوم نبوده است.

بهجت بیان داشت: من ایشان را در کودکی دیده بودم و این سید خیلی مرا دوست داشت. همیشه وقتی وارد خانه آنها می‌شدیم، مرا می‌گرفت و بر روی طاقچه‌ای می‌نشاند. خلاصه این سید می‌خواسته پدرم را با خود ببرد که بار اول موفق نمی‌شود و آنها برای بار دوم و با کاروان بعدی عازم می‌شوند.

تحصیلات آیت‌الله بهجت در کربلا و نجف
فرزند آیت الله بهجت ادامه داد: ایشان به مدت 4 سال برای تحصیل در کربلا بوده، خوب درس می‌خواند و سپس به نجف می‌رود. طلبه‌هایی که در کربلا بودند می‌گفتند که مثلا درس فلان استاد نباید رفت چون طولانی است و به درس استادی می‌رفتند که در مدت کمتری آن درس را بگوید. ولی آیت الله بهجت درست برعکس همه بر سر درس استادی می روند که 14 ساله تمام می‌کند. آن استادی بسیار قوی به نام مرحوم کمپانی بوده که از لحاظ فکری خیلی مسلط و قدرتمند بوده است. پس از آن آقایی از علما بوده که نه تنها علم روز حوزه را داشته بلکه علم باطن را هم کسب کرده بوده به نام سید علی آقا قاضی.

وی افزود: پدرم با وجود اینکه خیلی‌ها به درس او نمی‌رفتند، به درس او می‌رود. شرایط آقای قاضی برای درس بسیار سنگین بوده و کسی که می‌آمده باید فارغ التحصیل 10 سال حوزه و نیمه مجتهد یا مجتهد بود. آیت الله بهجت هنوز به این مراحل نرسیده بود ولی توانست در درس آقای قاضی شرکت کند. اینکه آقا چطور توانست به درس آقای قاضی راه یابد معلوم نیست و نمی‌گفت.

حجت‌الاسلام بهجت گفت: من کلی فکر کردم که چطور چیزی از ایشان بشنوم و در نهایت به ذهنم رسید تا این گونه سوال کنم. بنابراین از پدرم پرسیدم اولین باری که اسم آقای قاضی را شنیدید کجا بود؟ ایشان گفت من در کربلا که بودم برادر علامه طباطبایی که به زیارت می‌آمد، به حجره من می‌آمد و مهمان من می‌شد و با هم دوست شده بودیم. او اسم آقای قاضی را آورد و گفت که او مردی این چنین است. ولی پدرم دیگر از درون خودش چیزی نگفت.

وی ادامه داد: ایشان در اثر ریزگردهای زیاد هوا، ریاضت، درس، و خواندن نماز و روزه مریض می‌شود و برای اینکه بهتر شود بین نجف و کربلا جا به جا می‌شده و گاهی به کاظمین که هوای بهتری داشته می‌رفته است. آیت الله بهجت در سن 29 سالگی و در سال 1324 شمسی فارغ التحصیل می‌شود و به ایران برمی‌گردد و در شمال ازدواج می‌کند.

20 مقام معنوی در سن جوانی / پیش رو و پشت سر برای پدرم فرقی نداشت
حجت‌الاسلام بهجت در بخش دیگر از این مصاحبه به فارس گفت: در مورد مقاماتی که ایشان به آن‌ها رسیده بود، یکی از علمای بزرگ نجف به نام آقای قوچانی در مورد ایشان گفته بود که خداوند در جوانی 20 مقام بزرگ را به ایشان عطا کرده ولی چه کنم که با ایشان عهد دارم نگویم. فقط یکی از آنها که مردم می‌دانند این است که برای ایشان پیش رو و پشت سر فرقی نداشت.

وی اضافه کرد: پسر آن عالم بزرگ که آقای قوچانی بود به من گفت آقای قوچانی نزدیک فوت خود نگران بود که مبادا عهدش را با آیت الله بهجت شکسته باشد و بدون اینکه اسم او را ببرد، آن مقامات بلند را برای کسی تعریف کرده باشد و دیگران از ویژگی‌های آقای بهجت و علاقه‌ای که آقای قوچانی به ایشان داشت، حدس زده باشند که اوست.

فرزند آیت‌الله بهجت گفت: بعدها معلوم شد پدرم از خیلی از دوستانش که متوجه می‌شدند عهد می‌گرفته تا این سر را فاش نکنند. یکی از این مقامات طی الارض ایشان بوده که آقای ری شهری در کتاب زمزم عرفان خود از قول پسر یکی از علما نقل می‌کند که پدرش شاگرد آقای بهجت در نجف بوده و با ایشان طی الارض کرده بودند.

وی ادامه داد: این عالم در یکی از چهل شبی که نذر داشتند تا به مسجد سهله بروند و پدرشان مهمان ایشان در کربلا بوده و نمی‌توانستند تنهایش بگذارند، آقای بهجت با طی الارض ایشان را از کربلا به مسجد سهله می‌برد و بر می‌گرداند تا نذرش را ادا کرده و دوباره کنار پدر پیرش که مهمان او بوده، بر گردد و او بعد متوجه می‌شود.

بهجت گفت: آیت‌الله بهجت از او عهد می‌گیرد تا زنده است، به کسی نگوید. پس از سالها این عالم و پسرش آیت الله بهجت را در حرم حضرت معصومه سلام الله علیها می‌بینند. سپس آن عالم از ترس اینکه بمیرد و آن راز با او دفن شود، برای پسرش باز گو می‌کند و از او عهد می‌گیرد تا او و پدرم زنده‌اند، سر را فاش نکند.

چشم آیت‌الله بهجت حقیقت معصیت را می‌دید، بنابراین مرتکب نمی‌شد
حجت‌الاسلام علی بهجت افزود: بنده پس از رحلت پدرم متوجه خیلی از این قضایا شدم. در روز دوم ختم پدرم یکی از علما که الآن فوت کرده و پسر مرحوم آقا سید جمال گلپایگانی بود، به من اشاره کرد که نزدیکش بروم. ایشان روی ویلچری نشسته بود و کنار گوش من گفت: من 60 سال پیش در نجف که بودم، آقای قوچانی که با پدر شما نزدیک بود و از اسرار او اطلاع داشت و ارتباط خوبی با استاد آیت الله بهجت نیز داشت، به من چیزی گفت.

وی ادامه داد: او گفت سر اینکه آقای بهجت از همه هم کلاسی‌هایش ممتاز شد، یک چیز بود و آن این بود که آقای بهجت از کودکی و سالها قبل از بلوغ خود در اثر عبادت، چشمش معصیت را می‌دید و مرتکب نمی‌شد. لذا دوران کودکی را با پاکی گذراند و بعد از دوران کودکی هم همین طور گذشت.گناه او را سنگین و چرک و آلوده نکرد. در مدارج ترقی که دیگران باید پله پله بالا بروند، ایشان چون پاک و سبک بود پرواز می‌کرد.

بهجت ادامه داد: پدرم هم در صحبت‌هایش داشت که گناه را کوچکش را هم نباید کوچک بشماری. همیشه می‌گفت اگر در بالاترین حد ترقی باشی و ببینی کودکی آجری جلوی پای نابینایی می‌گذارد تا او زمین بخورد و کودک بخندد و تو فقط یک لبخند زدی، همین کافی است تا تو را با مغز از آن بالا به پایین اندازد.

وی تأکید کرد: این صحبت پسر آقای سید جمال گلپایگانی خیلی به ما کمک کرد و اطلاعات ما را به هم دوخت و وصل کرد. من همیشه طلب مغفرت برای ایشان می‌کنم. بنده بارها از پدرم شنیده بودم و خیلی دیگر از شاگردان ایشان نیز شنیده بودند که پدرم می‌گفت کسی را می‌شناسم که خداوند توفیق معصیت از کودکی به او نداد. هربار معصیت پیش می‌آمد، خداوند یک طور منصرفش می‌کرد.

حجت‌الاسلام علی بهجت در پایان بخش نخست گفت‌وگوی خود با فارس اظهار داشت: هیچ وقت پدرم «من» نمی‌گفت و همیشه همه عنوان‌ها و برچسب‌ها و من‌ها را پاک می‌کرد. بسیاری از مطالب را با عنوان سوم شخص می‌گفت و خیلی‌ها می‌گفتند خود آقاست. و من باور نمی‌کردم و دنبال دلیل بودم. او هم که هیچ اقراری نمی‌کرد و من بعدها فهمیدم.

نور "خدا" در خانه جانباز 100 درصد/ به احترام این زن بایستید!
ارسال در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 توسط مجيد پناهی (غريب)
وقتی قرار بر نوشتن است از اسطوره و الگو و نمونه گاهی قلم هم واهمه دارد از سقوط در عمق شعارزدگی و استیصال؛ ولی اینجا باید نوشت تا همه به احترام یک زن قیام کنند، زنی که برای خودش اسطوره ای شده است.

به گزارش مشرق، برای رفتن تا منزل جانبازی که عنوان "جانباز 100 درصد" را یدک می کشد باید با پای دل رفت، پایی که سکوت نمی شناسد و بی محابا می رود تا بداند و بگوید. شاید هفته و روز زن بهانه بود برای گفتن از احساسی که در عمق جان یک زن رخنه کرده است، احساسی که بی اندازه دوستش دارد و همین احساس هزاران علامت سوال را در ذهنمان کاشته است.

با پای دل می رویم و مهمان صاحبخانه ای می شویم که رد عبور فرشتگان را می شود در خانه اش پیدا کرد. قدم که می گذاریم احساس عجیبی به ما می گوید که اینجا حس غریبی دارد! حسی به اندازه همین جمله گنگ و مبهم.

اینجا شهید زنده ای به آسمان خیره شده است...

اینجا شهید زنده ای روی تخت دراز کشیده و به آسمان خیره شده است و با نگاهش نجوا می کند، جانباز 100 درصد "سید نورخدا موسوی منفرد" سه سال است در حالت کما همینطور خیره به سقف اتاق می نگرد و انگار در عمق نگاهش چیزی است که مسحورمان می کند! نه تنها ما را بلکه هر کسی را که اینجا قدم گذاشته و جادو شده است.

می گویند هر روز از هر جای ایران دوستان و آشنایانی به نیت زیارت "شهید زنده" می آیند! جانبازی که رد گلوله گروهک ملعون ریگی را می توان روی پیشانی اش گرفت، "نور خدا" شهید پاسداشت کیان مملکت است، شهید حفظ خاکی که برایمان بیش از همه دنیای خاکی می ارزد!

زهرا سادات دختر کوچک سید نورخدا می گوید که پدرش سه سال و دو ماه و 10 روز است که به آسمان خیره شده و انگار منتظر است! دخترک شماره روزهای انتظار پدرش را خوب می داند و حتی ساعت هایش را هم شمرده است.

تنها 10 سال سن دارد و قرار است بعد از سه سال چراغ شادی را امشب در دهمین سالگرد تولدش در خانه نورانی "سید" روشن کند، می گوید این تولد، تولد 10 سالگی او نیست، تولد نویدی است که دکتر برای یک بار دیگر "زهرا" گفتن سید نورخدا به آنها داده و بی اندازه خوشحالشان کرده است.

خیلی! شمردنی نیست!

تا آمدن خانم حافظی همسر "سید نورخدا" با زهرا سادات گپ می زنیم و او هم از همکلاسی هایش می گوید که گاهی برای دیدن "بابایی" به خانه شان می آیند، کمی از معدلش می گوید و اینکه هر سال شاگرد اول می شود. از اینکه سه سال انتظار بابا را چطور تاب آورده است و اینکه چطور به مادر کمک می کند تا نیازهای بابا را برطرف کنند.

خلاصه دخترک حرفهای گفتنی زیادی دارد ولی مادرش با سینی چایی که مقابلمان می گذارد رشته کلام را به دست می گیرد تا جواب سوالی را که از زهرا سادات پرسیده ام خودش بدهد و با نگاه گرمش می گوید: هر اتفاقی برای "سید" بیفتد ما دوستش داریم، حتی هر روز بیشتر از روز گذشته! و زهراسادات با تکان دادن سرش حرف مادر را تایید می کند.

می گویم زهرا جان حالا جواب سوال را خودت بگو، بابا را چقدر دوست داری و دخترک جواب می دهد: خیلی! شمردنی نیست! و جوابش دقایقی سکوت را مهمان فضای اتاق می کند.

از زن جوان که به زحمت 37 سالش تمام شده است می خواهم قصه زندگی اش را با "سید نورخدا" بگوید تا با سکوت معناداری مرور کند روزهای قشنگی را که هر شب شاید در ذهنش به آنها می اندیشد.

یک قصه تمام نشدنی...

می گوید همه زندگی ما قصه است، یک قصه تمام نشدنی که دوست ندارم تمام شود. از جوابش شگفت زده می شوم، انگار که قرار نبوده چنین جوابی بشنوم با تعجب می پرسم دوست ندارید تمام شود؟ و با همان نگاه مصمم می گوید نه! شوهرش را همینطوری روی تخت، بدون حتی یک واکنش، یک کلمه، یک نگاه معنادار و حتی یک صدا یا آوای با مفهوم دوست دارد و همین شگفت زده ام می کند!

می گوید غریبه ها از شهرهای دور و نزدیک برای دقیقه ای با "سید نورخدا" بودن به اینجا می آیند تا از اتاقی که فرشته ها قدم هایشان را آنجا می گذارند بی نصیب نمانند و من خوشبخت ترین زن روی زمین هستم که همه روزم اینجا شب می شود و شبم به سپیده پیوند می خورد.

از 14 سال زندگی مشترک با "سید" حرفها دارد، ولی همه 11 سال یک طرف و سه سال و دو ماه و 10 روز آخرش یک طرف! می گوید من از 17 اسفندماه سال 87 یک بار دیگر متولد شده ام، همزمان با بهشتی شدن سید نورخدا من هم اوج گرفتم تا توفیق پرستاری "شهید زنده" را داشته باشم.

سید دلم را برد!

از روز آشنایی با "سید" می پرسم و با صورت گل انداخته می گوید که برای اولین بار در روز خواستگاری او را دیده و همان روز هم عاشقش شده است! وقتی از عشقش حرف می زند به مانند همه زنان محجوب و با حیای لرستانی صدایش می لرزد و صورتش سرخ و سفید می شود و می گوید: سید دلم را برد!

کمی تامل می کند و حرفهایش را به روز جانباز شدن سید پیوند می زند. می گوید همه چیز در عملیات کمین در شرق زاهدان و در نبرد با گروهک ریگی اتفاق افتاد. می گوید "سید" مرخصی داشته و قرار بوده همان روز برگردد ولی نوبت مرخصی اش را به همکارش می دهد تا توفیق حضور داشته باشد. می گوید اگر این مقاومت نبود شاید فاجعه ای رخ می داد، شاید!

پرستار یکی از اهالی بهشت شده ام...

زن جوان تند و تند حرف می زند و من فقط گوش می کنم، گاهی آنقدر محو حرفهایش می شوم که نمی توانم کلمه ای بنویسم. می گوید "نمی دانی خون سید چه ها کرده است"، می گوید "شیرین ترین روزهای زندگی ام را سپری می کنم"، می گوید " من پیش کسی هستم که ایمان دارم بهشتی می شود و چقدر خداوند به من لطف داشته که پرستار یکی از اهالی بهشت شده ام"، می گوید...

در نگاهش غرور خاصی است که بی اندازه مجذوبم می کند، غروری که زندگی در کنار یک مرد بهشتی و یک شهید زنده به او داده و این احساس تمام روحش را تسخیر کرده است.

با مکث خاصی سوالم را مزمزه می کنم و می پرسم "خسته نمی شوی؟" می گوید از چه؟ با کمی تامل انگار که نمی دانم حرفم را چطور در قالب کلمات بیاورم با شرمندگی در چشمانش نگاه می کنم و از نگاهم منظورم را می خواند و می گوید: نه!

پرستاری فرزند زهرا(س) سهم کمی نیست!

سریع پی سوالم را می گیرم و می پرسم تا به حال از خدا گلایه کرده ای که "حقت این نبوده است؟" و بازهم جوابش سوالم را شرمنده می کند و می گوید: این تمام حق من از زندگی بوده است، پرستاری فرزند زهرا(س) سهم کمی نیست!

انگار که احساس می کند حرفش را شعار پنداشته ام پی حرف هایش را می گیرد و می گوید: اینها که می گویم شعار نیست، واقعیت زندگی من است، واقعیت همه سه سال و 2 ماه و 10 روز زندگی با یک "شهید زنده"!

احساس زنی که سالهاست همسرش بدون واکنشی روی تخت دراز کشیده و خیره مانده همه وجودم را مبهوت کرده است. زن جوان که انگار استیصال مرا دریافته حرف هایش را ادامه می دهد و می گوید: من فقط از "سید" دو سوال دارم، یکی اینکه آیا از من راضی است و دوم اینکه مرا هم پیش مادرش زهرا(س) شفاعت می کند؟

می ترسم کم بیاورم!

می گویم برای شفای "سید" دعا می کنی؟ و بازهم جواب عجیب زن جوان که "سید به دعای من احتیاج ندارد، خدا خودش به سید شفا داده است..."

می گوید که گاهی برای "سید" و خوشبختی شان اسفند دود می کند، می ترسد این خوشبختی تمام شود و با لبخندی می گوید همه به زندگی ما غبطه می خورند! می گوید همیشه در زندگی مان "تک" بوده ایم و حالا هم در همه دنیا "تک" هستیم.

از او راجع به ترس ها و واهمه هایش می پرسم، آرام می گوید: می ترسم کم بیاورم! قبل از دعا کردن برای هر چیزی داخل پرانتز به خدا می گویم به من توانی بده که در این مسیر ثابت قدم باشم.

روی پیشانی "سید نورخدا" بوسه می زند و می گوید روزی هزار بار پیشانی "سید" را بوسه باران می کنم، اینجا رد گلوله ای است که خانواده ما را بهشتی کرد!

یک زن دیگر متولد شده است!

کبری حافظی همسر جانباز 100 درصد "سید نورخدا موسوی منفرد" معلم است ولی به خاطر همسرش مرخصی گرفته و کلاس درس را رها کرده است. خودش می گوید کلاس درس من اینجاست، من اینجا امتحان پس می دهم و به جای معلمی پرستارم!

از تحمل و صبرش می پرسم و می گوید که قبل از جانباز شدن "سید نورخدا" خیلی روحیه حساس و عاطفی داشته است. می گوید وقتی سید سرما می خورد برایش تب می کردم! کمی مکث می کند و ادامه می دهد: ولی انگار آن زن حساس و کم تحمل تمام شده و یک زن دیگر متولد شده است!

از آرزوهایش سوال می کنم و با خوشحالی تمام از در آستانه تحقق قرار گرفتن آرزوی دیدار با مولایش حضرت آیت الله خامنه ای می گوید. با ذوق زدگی خاصی می گوید که موافقت شده که به همراه بچه هایش به دیدار رهبری بروند تا یکی از آرزوهایش رنگ واقعیت بگیرد.

آیا این منم!؟

می گویم راستی خانم حافظی چطور با سید ارتباط می گیری وقتی نه می تواند حرفی بزند و نه واکنشی و نه حتی نگاهی؟ انگار که از حرفم خوشش نمی آید، می گوید: من آنقدر به سید نزدیکم که نیازی به حرف یا کلامی نیست. وقتی تشنه می شوم احساس می کنم سید تشنه است و وقتی کمی آب روی لبهایش می ریزم عطش خودم هم رفع می شود!

می گوید سید در کما قرار دارد ولی همه احساسش را احساس می کنم. انتظار ندارد من احساسش را درک کنم برای همین حرف هایش را با این جملات تمام می کند: کسی نمی داند سید چه کرده است با دل من!گاهی وقتها به خودم نگاه می کنم و می گویم آیا این منم!؟

جز سکوت در مقابل حرفهای این بانوی صبر و ایثار چیز دیگری در ذهن قلمم نمی گنجد، احساسش همه وجودم را پر کرده ولی انگار حرفهایش را جز خودش کس دیگری نمی تواند درک کند، برای همین مهر سکوت بر لبهایم می زنم تا او بگوید و بگوید و بگوید و حرفهایش همین گزارش شود.

برای رفتن از جایگاه فرشتگان و جایی که یک "شهید زنده" روی تخت به چشمان آسمان خیره مانده است پاهایم یاری نمی کند، انگار همان حس غریب همه وجودم را مسحور کرده است، اینجا جادویی به وسعت نگاه یک شهید جاریست، با وضو وارد شوید.

مهر

يك سند و چند سوال از وزير راه؛ رامسر نقطه شروع فساد بزرگ بانكي
ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 توسط مجيد پناهی (غريب)

یکی از متهمان پرونده فساد بزرگ مالی با بیان اینکه استارت فساد مالی از پروژه دو طبقه کردن رامسر زده شد، گفت: وقتی «الف.م» پشت یک پروژه بود دیگر نیازی به مناقصه نداشت. من جریان انحرافی را بسیار قوی می‌دیدم.
به گزارش خبرنگار اقتصادی مشرق ،زوایای پنهان پرونده فساد بزرگ مالی اخیر روز به روز در حال روشن شدن است و یکی از این روشنگری ها را می توان در سند مربوط به دو طبقه كردن مسير رامسر مشاهده كرد .

در این سند که مربوط به مذاکرات اولیه قرارداد واگذاری اجرای طبقاتی کردن مسیر جاده ای حد فاصل شهرستان رامسر به نور به طول 120 کیلومتر می باشد ، امضاي آقایان مدير عامل تراورس،وزير راه و معاونان وي دیده می شود.

وجود امضاي وزير براي اجراي پروژه اي كه كمترين توجيه اقتصادي را ندارد ،از نكات برجسته اين سند است كه اميد است  روزي جناب آقاي نيكزاد با شجاعت اعلام كند دو طبقه كردن مسير رامسر آن هم به طول 120 كيلومتر چه توجيه فني و اقتصادي داشته است.

پروژه اي كه براي عدم اجراي آن نياز نيست تا تسلطي به نرم افزارهاي مالي داشت و يا نيازي نيست كه واحدهاي مهندسي در دانشگاه هاي كشور پاس كرد.فقط كافي است نگاهي به نقشه كرد.

نقل قول يكي از متهمان فساد بزرگ بانكي در خصوص اين پروژه جالب توجه است" اصرار بر ساخت این آزاد‌راه بدون توجیه اقتصادی در شرایطی که راه‌های روستایی آسفالت نشده‌ بسیاری وجود دارد، جای تأمل دارد."

به نظر مي رسد آقاي وزير كه در مسكن مهر خودنمايي مي كند به خوبي آگاهي دارند كه با پول دو طبقه كردن مسیر جاده ای حد فاصل شهرستان رامسر به نور چند صد هزار مسكن مهر مي توان در كشور افتتاح كرد.

از نكات قابل توجه در اين زمينه ،واگذاري غول فولاد سازي كشور به آريا در ازاي اجراي اين طرح بوده است و بر اساس دستورات صادره قرار بوده تا 50.5 درصد سهام شرکت فولاد سازی خوزستان به گروه آريا واگذار شود.

استارت فساد مالی از اینجا زده شد!

((الف - گ)) در هشتمین جلسه دادگاه با بیان اینکه استارت فساد مالی از پروژه دو طبقه کردن رامسر زده شد گفت: وقتی «الف.م» پشت یک پروژه بود دیگر نیازی به مناقصه نداشت. وی در ادامه گفت : من جریان انحرافی را بسیار قوی می‌دیدم. در این پرونده 40 میلیارد تومان اصلا معلوم نبود قرار است به چه کسی داده شود.

حال با توجه به اظهارات متهمان جا دارد آقای نیکزاد به این پرسش ها جواب دهند که با چه توجیهی این سند را امضاء کردند و آیا طبقاتی نمودن این جاده اینقدر اهمیت داشت که سهام و به دنبال آن مدیریت یکی از بزرگترین شرکت ها فولاد سازی را به یکی از شرکت های زیر مجموعه آریا واگذار نمایند که با این واگذاری راه را برای ادامه تخلفات این فاسد اقتصادی بزرگ باز نمایند .

در پايان خوب است به وزير محترم راه يادآوري كنيم كه مراقب باشيد آريايي ديگر از وزرات راه بيرون نيايد. پیشنهاد ما به شما این است که حداقل یکبار گزارش های رسانه ها در رابطه با ابهامات مزایده های بندر شهید رجایی و بندر امام (ره) را نگاه کنيد.




بیلبوردهای تبلیغاتی علیه احمدی نژاد در آمریکا + عکس
ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 توسط مجيد پناهی (غريب)
منظور از اين بيلبوردها تاكيد بر مخالفت مشترک اوباما و " احمدی نژاد" با استقلال آمريكا در زمينه انرژي است.

به گزارش مشرق ، گروه"كامپس كلورادو" از راه اندازی یک كمپين جديد از طريق بيلبورد خبر داد و اعلام كرد كه اين گروه طي آن ، اوباما را با محمود احمدي نژاد رئيس جمهور ايران پيوند مي دهد.

اين گروه محافظه كار مي گويد كه منظور از اين بيلبوردها تاكيد بر مخالفت مشترک اوباما و " احمدی نژاد" با استقلال آمريكا در زمينه انرژي است.

بنا به گزارش وب سايت گروه "كامپس كلورادو"، اين 28 بيلبورد كه در سرتاسر ايالت كلرادو نصب خواهند شد، اوباما، احمدي نژاد و يكي از سه نماينده دموكرات اين ايالت در مجلس نمايندگان – "اد پرلماتر"، "سال پيس" و "جو ميكلوسي" – را با اين شعار به نمايش مي گذارند كه "بهاي بالاتر بنزين، آري!؛ استقلال انرژي آمريكا، نه!".


"تيلر كيو.هولتن" رئيس كامپس كلرادو درباره قصد راه اندازي اين بليبوردها در يك بيانيه مطبوعاتي گفت: " رئيس جمهور اوباما و اد پرلماتر، در دوران كار سياسي خود با انرژي توليدي آمريكا مخالفت كرده اند."

وي افزود : اوباما و پرلماتر از طريق مخالفت با خط لوله "كي استون" و حفاري هاي اكتشافي داخلي، به طور مستقيم به افزايش بهاي بنزين در سرتاسر كشور كمك كرده اند.



قالب وبلاگ مرجع راهنماي وبلاگ نويسان