علی اشرف فتحی: اینکه زنجانی باشی و دوستدار شعر هم باشی و در ماه اردیبهشت، چیزی درباره حسین منزوی ننویسی واقعاً نوبر است! حدود سه سال پیش درباره اش چند خطی نوشته بودم و یکی از زیباترین سروده های عاشورایی را که از شاهکارهای منزوی است آورده بودم:

ای خون اصلیت به شتک ها ز غدیران
افشانده شرف ها به بلندای دلیران
جاری شده از کرب و بلا آمده  آنگا
ه
آمیخته با خون سیاووش در ایران
تو اختر سرخی که به انگیزه ی تکثیر
ترکید بر آیینه ی خورشید ضمیران
ای جوهر سرداری سرهای بریده
وی اصل نمیرندگی نسل نمیران
خرگاه تو می سوخت در اندیشه ی تاریخ
هر بار که آتش زده شد بیشه ی شیران
آن شب چه شبی بود که دیدند کواکب
نظم تو پراکنده و اردوی تو ویران
و آن روز که با بیرقی از یک تن بی سر
تا شام شدی قافله سالار اسیران
تا باغ شقایق بشوند و بشکوفند
باید که ز خون تو بنوشند کویران
تا اندکی از حق سخن را بگزارند
باید که ز خونت بنگارند دبیران
حد تو رثا نیست، عزای تو حماسه است
ای کاسته شأن تو از این معرکه گیران

نکته مهمی که در آثار منزوی درخشش ویژه ای دارد توانایی وی در بهره گیری از ساده ترین، روان ترین و تازه ترین واژه ها برای بیان دشوارترین و پیچیده ترین حالات و احساسات درونی است. من این ویژگی را در غزل های دیگر شاعر ترک زبان کشورمان یعنی محمد حسین شهریار هم دیده ام.

شهریار که در زمانه زایش و اوج گیری نوگرایی در شعر و ادب فارسی، با همه وجود به دفاع از سنت گرایی در شعر برخاسته بود جسارت این را داشت که از رایج ترین و تازه ترین واژه های عصر ما در اشعار سنت گرایانه خود بهره ببرد.  منظومه «هذیان دل» یکی از این نمونه هاست که شهریار در آن هیچ ابایی از به کار گرفتن واژه هایی چون «فیلم»، «سینما» و … در اشعار خود ندارد.

این کار به ملموس تر کردن آثار شهریار کمک مهمی کرده است. شهریار حتی در شاهکار «حیدر بابایه سلام» و «طلاق» نیز از چنین خلاقیتی بارها بهره گرفته است.


*****


سخن از حسین منزوی بود و زلالی عاشقانه های او. در میان غزل های او بی گمان نمی شود از این یکی به سادگی گذشت:

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من ـ دل مغرورم‌ ـ پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من‌ ـ ورای دست رسیدن بود
***
گل شکفته خداحافظ، اگر چه لحظه‌ دیدارت
شروع وسوسه‌ای در من، به نام دیدن و چیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری، موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان زآغاز، به یکدگر نرسیدن بود
اگرچه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری، مدام گرم دمیدن بود
شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من
فریب‌کار دغل‌پیشه، بهانه‌اش نشنیدن بود
***
چه سرنوشت غم‌انگیزی، که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پریدن بود