از مسلمان ها عده ای سلمان شدند
سلمان فارسی 
شناسنامه: صادره از علی آباد کتول
سلمان فارسی
اما نه دیگر آنقدر پارسی
نه “فارسی کولا”
نه جشن جهانی نوروز
مکان: کاخ سفید، کنار حاجی فیروز دیروز و حاجی نوئل امروز!
التقاط…
اسفندیار…
مکتب ایران…هر روز، بی بصیرت تر از دیروز
دین… دین…
دین، فدای مکتب ایران… آئین فدای سرزمین
نه غزه، نه لبنان، نه بحرین، نه لیبی، نه شیعه، نه سنی، نه سلمان
جانم فدای فارسی
فارسی سال نمی دانم چندم مکتبستان گمراهنمایی
نه آقای ایکس!
لطفا شورش را در نیاورید
شاهنامه را رستم ننوشت دیگر
که اسفندیار خیال می کند
دانای کل شاهنامه است
و همه کاره سلطان محمود
تب کرده مکتبت اسفندیار
و یادت رفته
فردوسی شیعه بود
نه اهل شعبده بازی، ورد، ادا…
مسئله دست چندم. آن لاین
دبلیو. دبلیو. دبلیو. بوش ثانی
اوباما. آن لاین
بابانوئل. آن لاین
آن لاینِ بزرگراه غربزدگی…
هی!
حروف کدام زبان سیخی را
می خواهید به این ۳۲ حرف مقدس اضافه کنید؟!
در تمام مکتب شما
مکتب لا ملی ها، لا مذهبی ها
جز همانها که بی بی سی ادعا می کند
هیچ شهیدی پیدا نمی شود
همین را کم داشتیم که صدای آمریکا
به جای قربانیان اوباما
ابوغریب و گوآنتانامو
برای ما
کارت بنیاد شهید صادر کند!
مکتب نهضت آزادی
مجسمه اش جا افتاد!
دریغ از حتی یک تن
برای این وطن
سلمان
همان عمار سیدعلی است؛ همین…
نه جناب اسفندیار!
سلمان
مالک اشتر علی است
به تو ربطی ندارد اهل نخع است یا بلخ و یا کجا…
مسلمان تر از هر مقلدی است سلمان
زادگاه سلمان
هر کجا باشد
محل شهادتش کربلاست
کربلای پنج، کربلای رنج…
آن ۸ سال، این ۸ ماه…
کربلای رنجی ها
از کربلای پنجی ها
مسلمان ترند
سلمان ترند
اسفندیار و زال و رستم و زالو صفتان اقتصادی
که جای خود دارند
کربلای رنجی ها
حتی از بچه های گردان سلمان
در سه راه شهادت
سلمان ترند
مسلمان ترند
دوکوهه ای ترند
و من
این چشم جانباز علی فضلی را
از آن چشم شهیدش بیشتر دوست دارم
چرا که سلمان تر است، مسلمان تر است…
اصلا “تر” است
از بس که بارانی است
هوای این چشمش
این چشم
از آن چشم
بسیجی تر است
بزدل تر نیست
و من عاشق برترین ها هستم
آن زمان که شاعر داشت شعر می گفت
و فیلمساز داشت فیلم می ساخت
و اسفندیار داشت
از فردوسی هم ایرانی تر می شد
و من در شب
داشتم وبلاگم را به روز می کردم
و اهالی ساخت و پاخت
داشتند دیگ فتنه را هم می زدند،
ویرگول، ویرگول، ویرگول،
بازیگر نقش اول عمار
نقش اول میثم تمار
سلمان
سلمان واقعی
که قبول!
همت بود و باکری
و از این ۲ برتر و واقعی تر
حسین غلام کبیری
از هر مصرعی بزرگ تر بودند
و در فهم تخیل شاعر نمی گنجیدند؛ چه رسد به تخلصش.
نقطه، سر خط!
سلمان تر از همه شان
حسین بود… حسین شهید
شهید کربلای رنج در سه راه جمهوری ایرانی توسط بعضی ها
آری… سلمان
خانه کرد در بیت رهبری…
و بر دشمن تاخت
حتی بر “بعضی ها”
که نام شان “وفیق” نبود
السامرایی نبودند… سامورایی بودند
شریک “وفیق” و “رفیق” قافله
بدتر از “بعثی ها”
و حسین و امیرحسام ذوالعلی
قرآن را
از روی نیزه نخواندند
از کلام علی خواندند
از نهج البصیرت، از عمارالبلاغه
و این چنین
سلمان
از بسیجی ها بسیجی تر شد
بی آنکه با “بسیجی تر”های شعر شاعر جانباز… (چرا ننوشتم جانباز شاعر؟!)
نسبتی داشته باشد
و ستاره های حضرت ماه
ایشان هم
از بسیجی ها بسیجی تر شدند
این که چیزی نیست
فرزند من
از من هم بسیجی تر خواهد شد
و فرزند فرزند من
از همه ما
“تر”
صفت تفصیلی است
تا نسل بسیجی ابتر نماند
کوثر
فرزند شهید رمضانعلی بیدگلی است
که بیشتر از پدرش
بوی لاله می دهد
حتی در فصل گلاب گیری
و همسرش عمار
به جای بیت شاعر و سکانس فیلم و آخرین سانس سینما
و چی توز و چیبس و سایت و جدایی ایزی لایف از مای بیبی،
باز هم ویرگول،
برای آنکه علی تنها نماند،
باز هم ویرگول،
خانه کرده است در بیت رهبری…
که ویلا نیست!
دمت گرم قزوه… غزه… غزوه… دمت گرم کربلای رنجیِ شاعر!
خدابیامرزد انتهای خیابان کاخ را
فلسطین جنوبی را بچسب
که چند صباح دیگر
در فاطمیه ای دیگر
در آخرین پیچ کوی انتظار
روضه مادر دارد
با صدای گرم حاج منصور
یامنصور امت
یالثارات الحسین
لبیک یا حسین لبیک یا حسین
الگوی ما مختار نیست
سیدحسن با فامیلی نصرالله است
که دست بوس خامنه ای است
با ولایت تا شهادت
بسیجی تر از کربلای پنجی ها می رویم…
می روم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم…
الگوی ما شهیدان عملیات کربلای رنج اند…
و خانه ما
بیت رهبری است
و به عبارتی
که محمل بافان از درک آن عاجزند،
ویرگول،
خامنه ای ثروتمندترین رهبر دنیاست
چرا که
خونی که در رگ ماست
و پولی که کم و زیاد داریم
و پدر و مادرمان
و فرزندان مان
و همه هستی مان
جان ناقابل مان
و مختصر آبرویی که داریم
همه و همه
از آن خامنه ای است
که با این کلکسیون
با این همه ثروت
ویلا ندارد… بیت دارد…
و حسینیه امام خمینی دارد
و چفیه دارد
و عصایی که چوبش از شجره طوباست
و دست مجروحی
که ریشه در “کف العباس” دارد
من مستاجر نیستم؛ خانه ام بیت رهبری است
بابای ماست خامنه ای
بابای مهربانی که خانه اش به جای فرش
عرش دارد و گلیم و چند تکه آسمان
همه چیز ساده است
مثل خانه زهرا
مثل خیمه حسین
مثل آشیانه پرستو
در انتهای بهار
مثل کاشانه باران
حسینیه جماران
مثل چند تا نقطه چین
آنهایی که با ۸ سال دفاع مقدس عکس دارند
و در فتنه ۸۸
هشتاد و اشک
درصدی به درصد جانبازی شان اضافه نشد
و فارسی بودند
اما
سلمان نبودند
مسلمان بودند
اما
مرجع تقلیدشان سکوت بود
و به خاطر غفلت
سکوت
خیانت
مسئله
هدیه های سینمایی
وصلت پول و هنر… و چند تا نقطه چین از ترس سانسور
رمان
ستونی در هفته نامه همشهری خام
و سایت. آن لاین
حتی چند درصدی هم کم شد
آب مروارید اروند
از سوی چشم شان
و جز جنگ نرم
از هر جنگ دیگری
حتی نبرد اسپارتاکوس
عکس و خاطره و گفتنی و ناگفتنی دارند
فوکوس دارند
کنون دارند
نوکیا دارند
لنز دارند
اما بنز ندارند
و خیال می کنند
لنز تله
تمام قد و بالای عباس را
می تواند نشان دهد
و واید
سرتاسر جزیره مجنون را
خیال می کنند
شعرشان
فیلم شان
همان وصیت نامه شهداست
دقیقا!
بی کم و کاست
و از شهدا هم شهیدترند…
علامت تعجب!
کوثر و عمار
از شما بسیجی ترند
ولی شما از همت و باکری
مراقب باشید
بیش از این عقب نمانید
و هر روز
کاری کنید
به درصد جانبازی تان اضافه شود؛ نه از تیغ من، که از تیر دشمن… 
ستاره های حضرت ماه
به زودی
در فتنه پیچیده بعدی
از شهدا هم
بسیجی تر می شوند
و آن روز
شما هنوز
مثل هر روز دارید شعر می گویید
که کاش
با بسم رب الشهداء و الصدیقین شروع شود
هنر شما
قانون اساسی ما نیست
قانون اساسی ما وصیت نامه شهداست
سنگ نوشته مزار شهید گمنام است
تک نگاری های شما
ستون سفید مجلات را
سیاه می کند
اما خون سرخ شهید
همه سیاهی ها را می شوید
و من عاشق جانبازی هستم
که نامش علی فضلی است
عزیز جعفری است
قاسم سلیمانی است
آقاعزیز
در فتنه ای که گذشت
چند درصد دیگر
به درجه جانبازی اش اضافه شد
برای من
شهید
آن چشم علی فضلی است
که الان
عند ربهم یرزقون است
در آسمان
برای من
جانباز
این یکی چشم سردار است
که در جمل و صفین و نهروان
۳ جنگ در یک معرکه
کربلای رنج…
در خیابان های شمال شهر تهران
در ۳ راه جمهوری
بسته نشد
و زخم خورد
و دشنام شنید
درست مثل آن یکی چشمش
در سه راه شهادت
برای من
شهید یعنی حسین غلام کبیری
شهیدتر از پدرم
این همه شما
نان همت را
مضاعف خوردید
حالا اجازه بدهید
ما حرف بزنیم
از بسیج
از شهید
از بسیجی
از بسیجی ترهای بی نسبت…
بی نسبت
هم با بنز
و هم با لنز
از “تر”
از تل زعتر
از جنوب
از گل های پرپر
از پدرم
از بابااکبر
و از بیت رهبر
بعضی با سیدحسن نصرالله
عکس دارند
اما این بسیجی ترها هستند
که دارند با اسرائیل
در خط مقدم گوگل
در کربلای رنج
می جنگند
بعضی با جنگ عکس دارند
اما من به جای دوربین
تفنگ دستم گرفته ام
که درونش فشنگ نیست
تفنگ من
باتوم است
و بر فرق آشوبگر عاشورا فرو می آید
آن زمان که داشت
خیمه عباس می سوخت
کربلای رنجی ها در خیابان بودند
آمده بودند
آماده بودند
اما هیچ شاعری
حتی شاعر کربلای پنجی کمک شان نکرد
تا
تا
شهید حسین غلام کبیری
حتی نام هیچ کوچه بن بستی نباشد…
تا هیچ کس اندازه کربلای رنجی ها
کربلای پنجی نباشد…

***
این بار
این دست های من بود که تا به آهنج رفت…
این شعر
آنقدر از حیث ردیف و قافیه و نظم و بی نظمی و سفید
ایراد دارد
که گنج نباشد
رنج باشد

منبع:قدیانی