شعری از محمدحسین جعفریان خطاب به تهران سلام تهران! اى شهر پرفریب و غبار...
شعری که خواهید خواند سروده برادر "محمد حسین جعفریان" است که هم الان هم اوضاع سلامتی اش اصلا رو به راه نیست.شان صدور این شعر به این قرار است که وقتی آقای خاتمی رییس جمهور سابق به سازمان ملل رفته و سخنرانی بسیار مهم و استراتژیک و تکان دهنده ای در باره ی رستم و اسفندیار ایراد فرمودند ظاهرا رییس جمهور وقت آمریکا هم در مجلس حاضر بوده و برای ایشان سری تکان داده بود.
روز بعد جراید دوم خردادی با ذوق و شوق عجیبی خبر سر تکان دادن رییس جمهور آمریکا برای آقای خاتمی را تیتر اول خود کردند. آقای جعفریان آن روز دلش می شکند و این شعر را می سراید.
چقدر هادى درد م، چه خسته ام، سردم
تکم! غریب و غریقم، شکسته ام، زردم
در آن شب متلاطم! در آن عبور سپید
دریغ! کشتى روحم به بندرى نرسید
دریغ! پاى عبورم هنوز در خواب است
دریغ! کشتى روحم قرین گرداب است
پر از شکفتن شعرم! پر از تف آتش
پر از شکسته کمان هاى صد هزار آرش
پر از رسیدن تا قله هاى بدبختى
پر از عزیمت تا مرگ! تا نگون بختى
سلام تهران! تهران! سلام تهرانم
منم! بسیجى دیروز این دبستانم
بپرس از چه زمانى به یادت آمده ام
به فصل قحطى باران و بادت آمده ام
چقدر رد شده ام فصل فصل در پاییز
بپرس از این تن رنجور و این عصاى عزیز
بپرس از شبح برفى بهارانم
چگونه رد شده ام از غرور یارانم
چه دوره هاى بعید ت شکسته و زود است
هواى رابطه هایت چه دود آلود است
بپرس تهران! از من که شور شایانم
بپرس تهران! وقتى شروع پایانم
چنین غبار گرفته به عیش نامده ام
بپرس از چه دیارى و از چه آمده ام
من از خدا و "شهید" و کمانچه می آیم
از استواى شلوغ " شلمچه" می آیم
سلام حضرت مغرب! منم علیل شما!
سرى تکان بده قربان! منم ذلیل شما!
مگر قطار چه وقت از غرور ما رد شد؟
از ایستگاه شلوغ شعور ما رد شد؟
مگر از آن همه شهر" شهید" نگذشتیم؟
چرا دوباره به این شوره زار برگشتیم؟
بگو چگونه گرفتار این خطا شده ایم؟
میان سیل سیاست، چنین دو تا شده ایم؟
چه ساده نزد شما" بود"ها "نبوده" شده است
شب "شلمچه" از اذهانتان زدوده شده است
چه ساده شوق «بهشتى» به "غصه" ها برگشت
چه ساده «کاوه» دوباره به "قصه" ها برگشت
دوباره «باقرى» و «باکرى» چه خاموشند
میان هزار توى افسانه ها فراموشند...
هلا شما که به امروز خویش زنجیرید!
چرا سراغى از آن روزها نمی گیرید؟
هلا میان زلال زمان سبوترها!
چه خلوت است مزار شما کبوترها!
در این کشاکش بى همتى و بى دینى
مرا بهل! بهل! اى مرتضاى آوینى!
گرسنه، خسته، رهایم میان رخوت و خواب
مرا بهل! بهل! اى حاج اصغر محراب!
مرا بهل کن اگر خسته ام، بهل اى مرد!
رها کن این تن رنجور را، رها، برگرد!
مرا بهل کن الا «همت» بلند زمین
براى ماندن در این سکوت مرگ آیین
رها شدم چه به یاوه، میان این برزن
میان این همه چکها، میان این همه زن
رها شدم به چرا در بهشت گم به نشیب
در این فرود مردد ، میان گندم و سیب
منم بسیجى دیروز و اینک اما دیر
منم جوانى جبهه و اینک اما پیر
شب جنون هزاران هزار مرگ آگاه
شب فلوت مسلسل، شب حسادت ماه
از عاشقانه راز تگرگ برگشتم
من از سواحل آغاز مرگ برگشتم
چکیدن شب و اندوه من ز سقف بهار
دوباره این من و اردیبهشت شصت و چهار
چقدر گریه کهنه به دادم آمده است
چه خاطرات عجیبى به یادم آمده است
چه صبحم اى شب رفته! چه خالى از رنگم
سبک چو روح شهیدى در عشق آونگم
ببار باران! باران! ببار بر روحم!
که من نه غرقه طوفان، که غرقه نوحم
هلا تمام شما بى نشانى و بى نام!
شما! ملا ئک خوشبخت در کنار" امام"!
از آدم ،از خلفا آخرین براى شماست
"امام " راز مگوى زمین براى شماست
طلوع طوفان در کام بادبانها بود
"امام" رونق انسان در آسمانها بود
هواى تازه براى غروب نسل هلاک
شروع بارش باران خاک در افلاک
امام" ، پرده اى از نور و آسمان و سکوت
عبور سرزده و شاعرانه ملکوت
"امام" ، هیمه بر آتش در حکومت سرد
یگانه واحه ی سرسبز در صحارى درد
"امام"! داغم چو داغ رفتنت تازه است
شبیه صبر تو غم هاى من بى اندازه است...
چه روزهاى عجیبى! چه جزر و مد بدى
چه آسمان فجیعى! چه فصل بى عددى
چه ساکتى! چه خموشى! مگر نمى بینى؟
سلام تهران! بارى ! چه خواب سنگینى!
سلام تهران! بى روح آهنین پیکر!
سلام پونک! تجریش! شوش! تهران سر!
سلام اى همه جا مانده هاى غافله ها!
سلام نسل چک و سفته و معامله ها!
سلام تهران! آسمانت آبى نیست
صداى خنده ات اى شهر! آفتابى نیست
غریو موشک شب هاى دور یادت هست؟
سلام تهران! آیا غرور یادت هست؟
سلام تهران! اى شهر بى ستاره و تار
سلام تهران! اى شهر پرفریب و غبار...
در عمق خلوت این جاده های بى عابر
خلا صه مى رسد از راه این آخر شاعر
نه شاعرى ز علفزار شمع و پروانه
غریق بارش یکریز جام و افسانه
نه شاعرى که مدیح خیانت و خاک است
نه شاعرى که سترون، که شب، که ناپاک است
به "ذوالفقار" رها از غلاف، دل داده
مى آید از شب بى رهگذرترین جاده
در آن زمان که نه وقت گزافه خواهد بود
چقدر سر که به تن ها اضافه خواهد بود
چه طعم خون که به این کام ها چشیده شود
چه چشم ها که ز حدقه برون کشیده شود
چه سینه ها که به تیغش دریده خواهد شد
چه دست هاى زیادى بریده خواهد شد...
چقدر خاتمه ام من! چقدر محتضرم
چقدر گریه ام امشب! چقدر مختصرم
به امید آزادی قدس، کعبه و کربلا
شادی روح شهدا صلوات