دیشب از چشمم بسیجی می‌چكید،
از تمام شب «دوعیجی» می‌چكید
باز باران شهیدان بود و من،
باز شبهای «مریوان» بود و من،
دستهایم باز تا آهنج رفت،
تا غروب «كربلای پنج» رفت،
یادهای رفته دیشب هست شد،
شعرم از جامی اثیری مست شد
تا به اقیانوسهای دوردست،
همچنان رودی كه می‌پیوست شد،
مثنوی در شیشه مجنون نشست،
آن‌قدر نوشید تا بدمست شد،
اولین مصرع چو بر كاغذ دوید،
آسمان در پیش رویم دست شد...
یك‌نفر از ژرفنای آبها
آمد و با ساقی‌ام همدست شد
باز دیشب سینه‌ام بی‌تاب بود
چشمهاتان را نگاهم قاب بود
باز دیشب دیده، جیحون را گریست
راز سبز عشق مجنون را گریست
باز دیشب بركه‌ها دریا شدند
عقده‌های ناگشوده وا شدند

**

خواب دیدم كربلا باریده بود
بر تمام شب خدا باریده بود
خواب دیدم مرگ هم ترسیده بود
آسمان در چشمها تركیده بود
مرگ آنجا سخت زیبا بود، حیف!
چون عروسانِ فریبا بود، حیف!
این چنین مطرود و بی‌حاصل نبود
مرگ آنجا آخرین منزل نبود
ای غریو توپها در بهت دشت
آه ای اروند! ای «والفجر هشت»
در هوا این عطر باروت است باز
روی دوش شهر، تابوت است باز
باز فرهادم، بگو تدبیر چیست؟
پای این البرز هم‌زنجیر كیست؟
پشت این لبخندها اندوه ماند
بارش باران ما انبوه ماند
همچنان پروانه‌ها رفتید، آه!
بر دل ما داغتان چون كوه ماند…
یادها تا صبح زاری می‌كنند
واژه‌هایم بی‌قراری می‌كنند
خواب دیدم سایه‌ای جان می‌گرفت
یك نفر در خویش پایان می‌گرفت