مستانه بياييد، كليد در معراج همين جاست *سرزميني كه بوي خدا ميدهد
اينك شوق رفتن، پاي دل را از بند ماندن رها كرده است. بيا اي مسافر، كوله بارت را بردار و در آن تكهاي از عشق، ذرهاي شور و قدري ستاره اشك بگذار و راهي شو.
احساس غبار گرفتهات را گردگيري كن، اشتياق خفتهات را بيدار ساز و دلت را «تنها دلت را» بر دوش بكش و راهي شو.
انتظار؛ غربت يك مرد، آتشي كه بدان عاشقان را آزمودهاند و شوكراني كه جرعه جرعه در گلوي منتظران ريختند.
ميعاد؛ وعدهگاه قلبهاي گداخته در مجمر انتظار، محبوب جويندگان وصال و تجليگاه ديدار.
اما احساس ميكنم شاهين تيز پرواز " شهادت " معناي هر دو واژه را زير بالهاي خود گرفته است.
شهادت خود ميعادي است، خط پايان انتظار، وعدهگاهي براي صيد غزال چشمان عاشق و شهادت سرخترين پيام، سبزترين فرياد و آبيترين آرزو است.
سرخترين پيامي كه از حنجرهي خونين شنيدم، سبزترين فريادي كه هميشه بهاري و افراشته ديدهام و آبيترين آرزويي كه در دل آسمانيها و درياييها ريشه دواندهاي.
سوار اتوبوس شهادت ميشوم. ديدن چهره بشاش و بانشاط همسفران، شوق سفر را در من مضاعف ميكند. در مدت كوتاهي، چهرههاي خندان به يكديگر معرفي ميشوند و چه زود رشته دوستيمان استوار شد و گره دلهايمان محكم گشت و يكي شديم.
قرار است هر روز با چهارده صلوات و دعاي فرج ، شور و معنويت را ميهمان محفلمان كنيم.
نميخواهم جزئيات سفر را بازگو كنم بلكه ميخواهم سفرنامه انديشه و دل را به قيد و بند سطور بكشم. هر جا كه دل تكاني خورد و هر جا اشك بيتابي نمود، قلم نيز به هيجان درآمد و قلب سفيد اوراق را به ياري طلبيد.
*دلت آتش ميگيرد وقتي ميبيني بايد تنها دلت را به زيارت حرم بفرستي
مقصد بعدي، نزديكترين نقطه به كعبه آمال حسينيان، مرز خسروي و 175 كيلومتر مانده تا كربلا است.
دلت آتش ميگيرد وقتي ميبيني بايد تنها دلت را به زيارت حرم بفرستي و خود پشت ميلههاي غربت جا بماني.
وقتي حتي گلدسته و گنبدي نميبيني تا اشكهايت را به پايش بريزي. وقتي بايد نگاه پابرهنهات را در جادهاي كه به مقصود نميرسد بدواني، آتش دل شعله ورتر ميشود.
مهر مظلوميت بر پيشاني شيعه نشاندهاند. بار ديگر مقابل ديدگان اشكبارت گردن آفتاب را ريسمان بستهاند و بر چهره لطيف شقايقي سيلي ميزنند يا زهر جفا را در گلوي حقيقت ميافشرند.
فرياد و فغان كه گويي باز خورشيد را زير دشنههاي ظلمت تكه تكه ميكنند و خيمههاي عصمت را بر آتش ميكشند و تار و پود وجودت، غمگينانه مينالد.
وقتي احساس ميكني دريا در چند قدمي توست و تو بايد چون ماهي به ساحل افتاده، تقلا كني چه ميكني با اين همه درد؟.
پشت همان درهاي بسته با زيارت عاشورا خود را تسلي ميدهيم. خداوندا، لعنت كن كساني را كه خانه ظلم را بنا نهادند و خشت خشت آن را از خون دل پاكان فراهم كردند.
سرايي كه بقايي ندارد و روزي به دست سلاله نور فرو خواهد ريخت و دست حق از آستين وارث ذوالفقار بيرون خواهد آمد و بر گردن نامردمي خواهد نشست.
آري آن روز بسيار نزديك است اگرچه براي خفاشان، روزي بعيد است .
*از حضرت سبز قبا تا پادگان شهيد مهدي باكري
از تماشاي پارك لاله و زيارت امامزاده صالح نيز بيبهره نميمانيم. به دزفول كه ميرسيم به زيارت حضرت سبز قبا ميشتابيم.
شب جمعه است؛ شب دعا و نيايش، شب كميل و شب نياز و در چنين شبي بعد از كسب فيض از حرم حضرت سبز قبا راهي پادگان شهيد مهدي باكري ميشويم.
شهيدي كه نامش بر قلبها جاودانه است و يادش در خاطر زمان ماندگار. شهيدي كه دشتها تواضعش را ميپرستيدند و صخرهها در برابر كوه ارادهاش سر فرود ميآوردند.
از كنار گلزار شهداي دزفول ميگذريم. دلها به سوي شهيدان گلزار پر ميكشند و با اصرار فراوان قرار ميشود 10 دقيقه در شبي كه مهتاب، باران نورش را بر سرمان ميريزد با شهيدان باشيم.
خدا ميداند آن 10 دقيقه چگونه سپري شد و چگونه خرمن جانمان را به آتش كشيد.
شب جمعه در مكاني منزه و پاك «پادگان شهيد باكري» مفاتيح الجنان را ميگشاييم. زمزمههاي دعاي كميل به گوش آسمان ميرسد.
واي اگر علي (ع) اين نغمهها را نياموخته بود، چه ميكرديم.
شبگير روز جمعه، روز منتظران، روزي كه چشمها به انتظار مينشيند و به جاده آسمان دوخته ميشود دعاي ندبه سفره دلهايمان را نزد طبيب دلها ميگسترد و از شام هجر در پيشگاه آن يار غائب از نظر شكايت ميكنيم.
*خزان، روزي گستاخ شد كه تو به حضور سبزت در گلستان مهرباني پايان بخشيدي
عرصه تاريخ هيچگاه از مردان بزرگ تهي نخواهد شد و هرگز از گرماي آفتاب شجاعت و ايثار، كاسته نميشود.
چمران بزرگ مردي است در عرصه جنگ و اسوه ايثار و شجاعت و اينجا، مشهد دكتر چمران، انساني از نسل سرو قامتان و از تبار دل شكستگان است.
صداي اذان پرده فضا را از هم ميدرد و بر سكوي جان مينشيند. آستينها را بالا زده تا دستها ميزبان وضوي نماز مغرب شوند و صفهاي جماعت ما را به سوي خود ميخوانند و در جايي كه نور سيل آسا فرو ميريزد، به اقامه نماز ميايستيم.
بعد از نماز فيلمي از شهيد چمران به نمايش گذاشته ميشود. به تماشاي فيلم مينشينيم ولي من كنار عكس شهيد چمران نشسته و به صداي فيلم بسنده ميكنم. باز اشكها به ياريم ميشتابند و من مناجات دكتر چمران را كه سالها پيش آن را در كتاب بينش و نيايشاش خوانده و به ياد دارم زير لب تكرار ميكنم.
اي چمران بزرگ، بزرگيات را به ازاي كوچك شمردن خود در برابر معبود به دست آوردهاي، اي طاير قدسي، رضايت دادي زمين، تنها مفرش و آسمان سقف منيعتت گردد. هيهات كه دلهاي بزرگ به حطام حقير دنيا آلوده شوند. سر و صداي ناگهاني بچهها مرا متوجه پايان فيلم ميكند. برميخيزم و با انديشه نا تمامم راه اتوبوس را در پيش ميگيرم.
همانانكه دل خسته از جان شدند، زخود وارهيدند و چمران شدند، به نام جنون مست هوشيار شد، چنين گفت چمران و سردار شد،چو شيپور زد ناي رزم و نبرد، شود فاش رخسار نامرد و مرد.
تو اي مرد، پاهايت را وقف جاده نور كرده بودي و روزي كه به آنها استراحت دادي، جاده را در غايت فراق شان حيران كردي. اي شير بيشه زاران و اي غمخوار نخلهاي خفته در سياهي شب.
خزان، روزي گستاخ شد كه تو به حضور سبزت در گلستان مهرباني پايان بخشيدي. اما راهي را كه رفتهاي هرگز بيرهگذار مباد و سرسبزترين باغ مهرباني را بي شكوفه مهر .
* از حسينيه طلاييه بوي ياسهاي پرپر ميآيد
سلام بر طلاييه و لالههاي مفقودش. سلام بر طلاييه و شقايقهاي داغدارش.
در طلاييه براي درك عظمتش، يادگاري از دوران حماسه برايمان سخن ميگويد و دل بيقرار را بيقرارتر ميكند. از شهيدي ميگويد كه براي گمنام ماندنش باران به ياريش ميشتابد و گروه مجبور ميشود دست از جستوجو بردارد و آن شهيد عزيز را در گمناميش رها كند و از خلوت ملكوتيش بيرون بيايند.
از شهيدي ميگويد كه بعد از سالها در آغوش خاك خفتن، جسمش همانند يادش تازه است و او ميگويد، بدون اينكه حال دل صد چاك شنوندگان را مراعات كند و بي آنكه متوجه تلاش طلائيه براي ممانعت از ناله و فريادش باشد.
من روي ارتفاعي نشستهام. روبرويم گودالي است كه در آن تابلويي نصب شده و كلمات "ميدان مين " هويت گودال را فاش ميكند. گرماي رم كرده آفتاب سم ضربه هايش را بر پيكر طلاييه فرود ميآورد. چادر و لباسهاي تيره من سهمي از اين گرما ميگيرد و مرا خوشحال و راضي ميكند، چرا كه ميخواهم لحظاتي چند به ياد كساني كه روزهاي مديد بدون سايهبان، آماج تيرهاي گدازان خورشيد بودهاند، به ياد آنان كه ماه شاهد لبهاي خشك و تن مجروحشان بود و خاك طلاييه تنها انيس شان گرما را تحمل كنم.
سخنان راوي كه تمام شد، روانه حسينيه طلاييه شديم. از حسينيه بوي ياسهاي پرپر ميآيد، بوي ضريحي كه ديدهها بدان دخيل ميبندند؛ بوي حسين و كربلا و عطر شهيدان گمنام اما اي شهيد، تو نام و نشاني با خود نياورده بودي كه در كوره راههاي حادثه گم شود.
تو از نام گريختي، تو خود نامت را در بينهايت اشتياق محو كردي و نام شهيد را برگزيدي.
سرانگشتان، چارچوب ضريح را لمس ميكند و لبها را هم به دنبال خود ميكشند و بوسهاي سوزناك، حاصل اين پيوند ميشود.
سرم را به ضريح تكيه ميدهم و به قبور شهيدان خيره مي مانم. وجودم را غم و اندوه فرا ميگيرد. كدام مادر ، فرزندان اين سرزمين را پرورانده است كه اين چنين حريم آيينهها را پاسداري كردهاند يا پند كدام پدر آويزه گوششان بود كه اينگونه حق آن را ادا كردند و دست كدام خواهر كوله بارشان را بست كه تا آخر ايستادهاند. كنار ديوار حسينيه ميروم و توسن انديشهام را در ميدان ديدهها و شنيدهها ميتازانم. واقعآ چه مغبوناند آنان كه از اينجا بيتوشه برميگردند.
وقت نماز است، سراپا نياز در مقابل معبود بر سجاده حسينيه زانو زده و دستهاي تضرع از ريسمان دعا بالا ميروند. نماز ظهر به جماعت برگزار ميشود. بعد از نماز به تماشاي فيلمي نشستيم كه بر غمكده دل چنگ ميانداخت و بر كام زخمهاي صد چاك شراره نمك ميپاشيد. مادري به بدرقه شهيدش بر شانههاي شهر از سفر عشق آمده بود. با قدمهاي استوار و سينهاي دريايي و چشمهايي مالامال از اميد. پوتين فرزندش را به آغوش كشيده بود و آيههاي شهادتش را با آهنگي جانسوز تلاوت ميكرد. صحنه ديگر از صلابت خواهران شهيد، آدمي را به خضوع و خشوع در مقابل ائمه صبر زينبيان زمان وامي داشت.
ميخواهيم برگرديم، از حسينيه طلاييه بيرون ميآيم. همه خم ميشوند و مشتي خاك از طلاييه برميگيرند براي تبرك.
اينجا كجاست كه خاكش را توتيا كردهاند و اين چنين خاكش را تقديس ميكنند. ولي اين نه مشتي خاك كه طومار خاطره آسمانيان و كتاب هشت ساله شهادت است در كتابخانه زمين كه همه گذشته ماست. اين خاك را نميبرند تا بگويند از طلاييه آمدهايم بلكه ميبرند تا هرگاه نگاهش كردند به ياد كبوتراني بيفتند كه از حرم اين خاك به افلاك پركشيدند.
به ياد علي اكبرها و علي اصغرها و حبيبهاي كربلاي ايران. سجده بر خاك كربلا ضامن قبولي نماز است.
زمان وداع آمده است و من براي آخرين بار دستهاي طلاييه را در دستان خاك آلودهام ميگيرم و به سوي اتوبوس ميروم. گرما همچنان پرصلابت، مقاومت ميكند. هواي داخل اتوبوس آشاميدن آبي گوارا و خنك را تاييد ميكند. يكي از دوستان سعادت سقايي را از آن خود ميكند و ليوان من هم مملو از آب زلال ميشود. زلالي و زيبايي آب، عطش تشنگي را مضاعف ميكند و بر حرص و طمع گلوي تشنه ميافزايد.
دستهايم را دور ليوان حلقه ميكنم و سخت ليوان را ميفشارم. خنكاي آب در تار و پود دستها نفوذ ميكند و وسوسه نوشيدنش را شدت ميبخشد اما چگونه آب بنوشم در حالي كه هنوز نداي "العطش " در گوش خيمههاست و هنوز نينوا در آتش تشنگي ميسوزد و شهيدي با لبهاي كويرياش بر خاك طلاييه است.
ليوان آب را گهواره طلاييه ميخوابانم. چشم هايم را ميبندم و منتظر حركت ماشين ميشوم.
* اسيري را كه خدا آزاد كرده است چه كسي ميتواند دوباره به بند درآورد
خرمشهر آمدهام تا با زبان بيزباني از روزهاي ماندگار سخن بگويي. چقدر حنجره بريده ديدهاي، چقدر پرستوي پرشكسته ديدهاي.
پاي هر نخل خون شهيدي خفته و در چشمهاي نرگسوارت زمزم اشك روان است و بر دل شقايقهايت داغ عندليبيان نغمه خوان و بر پيشاني سنگهايت نشان تهجد دلسوختهاي است. از پيچ و خم جادههايت بوي عشق ميآيد، از كوچههايت صداي نيايش و از گوشه كرانهات خروش دعا و بر آيينه دلت جاي دست خداست و هزار فرشته بر كعبه وجودت به طواف است و از تربتت مشت مشت توتيا ميبرند.
اي آزاد شده خدا، اسيري را كه خدا بند از دستش گشوده است، چه كسي ميتواند دوباره به بند كشد و بر نظرگاه الهي چه كسي ميتواند نگاه آلوده بيافكند؟.
* بايد كفشها را كند و با وضو قدم بر گلبرگهاي لاله گذاشت
احساس ميكنم اگر به سوي قلم نروم قلبم از جا كنده ميشود. اي نور، اي شلمچه، من همه شبم آمدهام تا تو خورشيدي به من هديه كني. تمام وجودم تاريكياست و آمدهام از تو اي ديار نور، ستارهاي مسئلت كنم، آمدهام تا شعلهاي آه از تو وام گيرم.
اكنون تو بگو من چه كنم، با اين همه بغض، با اين همه شب و با اين همه تاريكي؟.
دلم را كنار كدام شهيد گمنام جا بگذارم و اشكهايم را كجاي اين سرزمين داغدار به خاك بسپارم، نگاهم را كجاي اين دشت سكني دهم. هنوز چنگال بغض بر حنجرهام است. اگر اشكهايم ياريام نكنند، خفه خواهم شد. چقدر سخت است وقتي ببيني ديوار دلت فرو ريخته است و كاشانه قلبت آتش گرفته است اما وسعت چشمهايت گنجايش اشكها را نداشته باشد و قلم در دستهايت سنگيني كند.
خورشيد در مسلخ غروب است و من در كنار شهيد گمنامي كه تمام نام آوريش را در گمنام بودنش اثبات كرده، نشستهام. اگرچه نام و نشاني از تو اي شهيد نميدانم، اما نامت هماره بر سينهكش تاريخ ماندگار است و پيامت بر پيشاني بند اعصار، جاودانه خواهد ماند و هيچگاه غبار فراموشي ردپاي تو را از ذهنها محو نخواهد كرد.
تا نام تو بر سر زبانهاست، تا پايي به جاي پاي تو اقتدا ميكند و تا آزادگي نفس ميكشد و تا قلب ايثار ميتپد براي تو گمنامي معنا نخواهد داشت.
خاك شلمچه است، بايد كفش از پا كند و حرمت وادي مقدس را ارج نهاد. كسي حق ندارد بر گلبرگ هاي لطيف لاله قدم نهد. كسي حق ندارد قداست سرزمين پاكان را پايمال كند و بي وضو تربت ملكوتيان را مسح كند.
اي واي بر دستهاي بي وضو، اي واي بر آنان كه ندانند براي چه به شلمچه آمده اند. صداي نوحه به گوش ميرسد. چنين مكاني، جاي ذكر حسين زهرا (س) است. حسينيان زمان براي احياي راه حسين به اينجا آمدهاند و باده عشق حسين زهرا (س) اين شوريدگان را سرمست ساخته بود و داغ غربت علي (ع)، نخلستانهاي جنوب را نخلستان كوفه كرده بود و ياد حسن (ع) تنهاترين سردار تسكين دل سرداران تنها بود و ياد حسين (ع) بهانه لرزيدن شانههاي استوار حسنيان بود. جواز عبور از اين دشت ياد ايشان است و گرنه اين دل بي وضو، اين روح، اين وجود آلوده كه شايستگي ورود به خاك شلمچه را ندارد.
آرام آرام، دستها با دل همنوا ميشوند و بر سينه فرود ميآيند و زمزمههاي حسين حسين به فرياد مبدل ميشوند .
شهيدان شلمچه، ما براي تماشا نيامدهايم. نام شما آشفته حالمان كرد. شما با ما چه كردهايد كه قلبهاي برهنهمان را سرگردان بيابان يادتان نمودهايد؟.
سينه زني به پايان مي رسد تا "سيد " برايمان از شلمچه و شهيدانش بگويد و اين خاك كه دارالشفاي دردمندان است معجزه ميكند.
زمان، وقت نماز را اعلام ميكند و آسمان شلمچه به تماشاي جماعت ما ميايستد و به خاك شلمچه رشك ميبرد.
بعد از نماز فرصت مييابم با شهيدان شلمچه به گفتوگو بنشينم و به خاطر تمام قصور و كوتاهيام در انجام وظايفم حلاليت بطلبم و از دست حال خرابم نزد آنها شكوه كنم. ميگويند برويم اما پاها، كسي را ياري نميكند و دستها دل از دامن خاك نميكنند. ناچارم همه چيز را به جا بگذارم و جسم خستهام را با خود ببرم. به سوي اتوبوس كه ميآيم ديدن مناظر شگفتانگيز، گامهايم را سست ميكند. هركس خلوتي را برگزيده و سر را ميان دستها گذاشته و يا پيشاني را همسايه خاك كرده و دستها را به آن گره زده است.
اشكها در تلاطماند. يك لحظه خود را در برابر اين همه خلوص، حقير ميبينم. جرقهاي به كاهدان دلم ميافتد و در چشم برهم زدني خاكسترش ميكند. اي خدا، زمان رفتن است و تنها دمي براي خداحافظي مانده.
الهي من اين دستهاي تهي را چگونه برگردانم. ميخواهم فرياد بزنم و از همه التماس دعا بطلبم. ميان اين جمع آشفته، پاهاي برهنهاي، نگاهم را دزديد و آتش قلبم را شعلهور ساخت. اگرچه همه پابرهنه بودند اما چهره نوراني و وضع خاص وي گوياي مهرباني دل و پاهاي برهنهاش بود.
اي كاش ميتوانستم بر جاي پاي برهنه او بوسه بزنم اما افسوس كه او در تاريكي شب گم شد و جاي پاي او را رهگذران پوشاندند. كسي پيش روي من راه ميرفت كه اگرچه نمي شناختمش اما خلوص و صداقتش چشمهاي مرا به دنبال خود ميكشيد. او با چفيهاي برگردن، لباسهاي خاك آلود و چشمهاي خيس كه فقط يك لحظه آنها را در پرتو نور چراغ ماشين ديدم مرا پريشان ساخت و درياي اندوهم را طوفانيتر نمود. خدايا چقدر از اين بندگانت دورم.
كنار اتوبوس شهادت ميرسم. سوار ميشوم و به اجبار به رفتن رضايت ميدهم. برميگردم با بغضي كهنه و گلوگير.
هنوز جاي دست خاك شلمچه بر جاي جاي چادرم است. ميخواهم آن را بزدايم ولي يكباره دل نهيب ميزند، مرا كه با خاك شلمچه يكي نكردهاي، جانت را كه با هواي وادي نور نياميختهاي لااقل بگذار اين چادر خاك آلود، دست نخورده بماند و مدتي آغشته به تربت لاله باشد.
* دوستت دارم آخرين وعدگاهي كه مدفن تنهاي مقدسي
به كنار اروند ميرسيم. اروند با شكوه و آرام به استقبالمان ميآيد. گاهي در اثر بادي ملايم موجي كوچك متولد ميشود و به ساحل ميشتابد. مقابل اروند ميايستم و پرنده نگاهم را پرواز ميدهم و در آخرين نقطه متمركزش ميكنم.
هيچ چيز مثل يك زيارت عاشورا، مناسب اين حال و احوال نيست. در گوشه اي خلوت پيمانه جانم را با حسين (ع) به خروش درميآورم.
در آخرين زيارتگاه، زيارت نامهام را ميخوانم. نزديك آب ميروم. باد شديدتر شده و امواج سنگينتري را به كناره ساحل ميكوبد.
موجي خروشان به طرفم ميآيد و هنوز تا راه بازگشت در پيش نگرفته دستهايم را به او ميآويزم و او دوباره به زادگاه خود بازميگردد و در پس آنها پنهان ميشود. ب
اروند اگرچه روي دل باز نميگردد اما وقت رجعت است. وقتي به زيارت شهيدي رفتي، وقتي قامت موجهايت بر سجاده آب به قيام برميخيزد، مرا هم دعا كن. دوستت مي دارم كه مدفن تنهاي مقدسي.
اينك رسالتي عظيم بر دوش قلم و وظيفهاي سنگين بر عهده زبان است. نامي كه بياختيار به وجد ميآورد. اگرچه او را هرگز نديدهام، اكنون در مشهد او ايستادهام و زير هيچ بهانهاي.
نميتوانم دستهاي مرتعشم را پنهان سازم. دل و دستم ميلرزد. لرزشي كه به سراسر وجودم سرايت ميكند. دل، تنها خانهاي است كه با هر لرزش ، بنيان مرصوصي مي يابد.
***
به گزارش خبرنگار ايثار و شهادت باشگاه خبري فارس «توانا»، كوله پشتيمان
را بر دوش گذاشتيم تا راهي شويم؛ راهي سرزمين سرخي كه پايداري و استقامت در
آنجا فرياد ميزند؛ راهي كربلاي ايران شديم.
حال و عجيبي يكايك مسافران اين كاروان را در خود گرفته است و انگار با همه سفرها فرق ميكرد؛فضاي عجيبي شده بود.
شايد باورش سخت باشد اما گويي ايستگاه قطار با آن رنگ و بوي كهنه، آهي
از سينه بر ميكشيد و داشت درد دل ميكرد «يادش به خير! روزهاي به
يادماندني دفاع مقدس كه رزمندگان اسلام با گذاشتن كولهبار عشق بر دوششان
براي دفاع از مملكت اسلامي فوج فوج و صف به صف در اينجا ميايستادند و
منتظر اعزام به سرزميني بودند كه دنيا آنجا را غصب كرده بود؛ آنها ميرفتند
تا آن سرزمين را با خون خود از زير دست استكبار جهاني و دشمنان اسلام در
آورند».
درد دلهاي ايستگاه قطار تمام نشده كه پشت بلندگو اعلام ميكند «مسافران اهواز هر چه سريعتر سوار شوند؛ قطار آماده حركت است».
قطار سوت كشيد و حركت كرد و ما تنها به ايستگاه قطار ميانديشيديم تا
به سرزمين اهواز رسيديم؛ سرزميني كه ايستادگي در آنجا مشهود است؛ سرزميني
كه مردمانش عشق را با لهجه خويش ذكر ميگويند؛ سرزميني كه پردههاي اسرار
در آنجا فرو ميافتد تا دلاورمرديها و خون دلهايي كه براي بالا بردن پرچم
حقانيت بر ما آشكار شود.
* اهواز، شهري كه كربلا را تجربه كرد
اهواز مركز استان خوزستان به دليل وجود مراكز اقتصادي، نفتي و همچنين
موقعيت جغرافيايي اهميت خاصي براي عراق داشت. مردم اهواز نخستين كساني
بودند كه در آسمان شهر خود هجوم هواپيماهاي دشمن را به چشم ديدند.
اهواز شهري مهربان پذيراي هزاران هزار سرباز و بسيجي و سپاهي بود كه
غروبها پس از استراحتي كوتاه در اين شهر به سوي جبههها ميرفتند؛ جبهه
جنوبي و تصرف اهواز بر عهده سپاه سوم عراق گذاشته شده بود كه آنها براي
رسيدن به اهواز چند محور را برگزيدند.
نخستين محور، تنومه، شلمچه،خرمشهر بود كه هدف اصلي عراقيها در اين محور تصرف خرمشهر، عبور از رودخانه كارون و اشغال آبادان بود.
دومين محور، نشوه، جفير، اهواز بود كه هدف اصلي در اين محور حركت به
سمت اهواز بود و محور العماره، چزابه، بستان، سوسنگرد بود كه اين محور از
مهمترين معبرهايي بود كه عراقيها ميتوانستند خود را به عراق برسانند.
مردم بيپناه شهر با حملات سنگين توپخانه دشمن مواجه بودند و تلفات
قابل توجهي به بار آمد. دشمن شهر را با توپ، تانك و خمپاره، كمين كرده بود و
در مواقع مشخصي اقدام به اجراي آتش ميكرد تا در ميان مردم ايجاد رعب و
وحشت ايجاد كند.
شهر همانند كربلا شده بود؛ مردم به كوچه و خيابانها ريخته بودند؛
خيابانها پر از جمعيت شده بود و جز بوي آتش و باروت بويي به مشام نميرسيد
و آسمان به رنگ آتش در آمده بود.
عراق پس از ناكامي در تحقق اهدافش تلاش ميكرد با استفاده از اهرم
اشغال مناطق مرزي و با بهرهگيري از اهرم سازمان ملل به حداقل دست آورد؛
تجاوز به ايران، يعني اعمال حاكميت انحصاري بر اروندرود دست يابد. قراين و
شواهد نشان ميداد كه عراق و حاميانش با توجه به مقاومت جدي نيروهاي مردمي و
رزمندگان در اهواز از شكست انقلاب اسلامي مأيوس شده بودند.
پس از عزل بنيصدر از فرماندهي كل قوا و شكوفايي نيروهاي مردمي و
سپاهي، همچنين هماهنگي بيشتر ميان ارتش و سپاه، تحول عظيمي در ادامه جنگ به
وجود آمد. نخستين عمليات بزرگ به نام «ثامنالائمه (ع)» انجام گرفت كه
ميتوان از نتايج آن عقب راندن عراق از شرق كارون و آزاد شدن جاده مهم
اهواز ـ آبادان را نام برد و بعد از آن عمليات «طريقالقدس» و «فتحالمبين»
و بالاخره عمليات «بيتالمقدس» باعث شد تا استان خوزستان تا حد زيادي در
آرامش قرار گيرد.
با آزادسازي شهرهاي خرمشهر و هويزه و جادههاي اهواز ـ خرمشهر، خارج
ساختن شهرهاي اهواز، حميديه و سوسنگرد و نيز جاده اهواز ـ آبادان از برد
توپخانه دشمن و تأمين مرزهاي بينالمللي اهواز آزاد شد و شهر توانست فارغ
از نگاه سربازان دشمن تنفس كند.
جنگ هشت ساله عليه ايران سرانجام پايان يافت و اهواز به عنوان قلب جنگ،
با فرزندان ميهن خداحافظي كرد. هزاران هزار سرباز و بسيجي و سپاهي و ارتشي
شهر خوبيها را ترك كردند و به ديار خود بازگشتند اما هنوز كه هنوز است هر
ساله عده بسياري از آنان هرگاه فرصتي مييابند، دوباره به اهواز سفر
ميكنند. در كنار كارون، پل معلق و خيابانهاي شهر قدم ميزنند و براي همسر
و فرزندان خود از آن روزها ميگويند. روزهايي كه خوبيها در خيابانهاي
شهر اهواز جاري بود.
* حرم عليبن مهزيار، كانون دلدادگي و انس
علي فرزند مهزيار، معروف به اهوازي فقيهي صاحبنام و دانشمندي سترگ و
عالمي جليلالقدر و محدثي صادق و آشنا به سياست بوده كه سرپرستي قسمتي از
كارهاي اقتصادي و سياسي منطقه را بر عهده داشت. وي به اهل بيت (ع) علاقه
فراوان داشت و هيچ گاه از پشتيباني خود نسبت به اين خانواده غفلت نكرد و از
طرف امام رضا (ع) و امام جواد (ع) به سمت وكالت و سفارت منصوب شد.
او از شاگردان برگزيده امام هشتم (ع) بود و در مدح و تمجيد او توقعيات
بينظيري از جانب امام جواد (ع) و امام هادي (ع) به او رسيد كه بيانگر شأن و
منزلت اين عاشق دلسوخته اهل بيت (ع) است.
امام جواد (ع) به او فرمود «اي ابوالحسن عليبن مهزيار، اگر بگويم در
تمام عمرم شخصي به خوبي شما نديدهام، اميدوارم كه در سخنم راستگو باشم» و
در نامهاي ديگر خطاب به او ميفرمايد «خداوند تو را خشنود گرداند به
بهشت».
علي بن مهزيار (ع) نخست از شاگردان حسين بن سعيد اهوازي كه از بزرگان
دين است بود، بعد به محضر امام رضا (ع)، امام محمدتقي (ع)، امام علينقي
(ع) و امام حسن عسگري (ع) رسيد.
ولادت عليبن مهزيار (ع) در سال 125 هجري قمري و وفات او در سال 254 هجري قمري در اهواز اتفاق افتاده است.
اينك، بارگاه ملكوتي و قبر نوراني ايشان زيارتگاه عموم است و مردم از
جاهاي دور و نزديك به زيارت اين شيفته اهل بيت (ع) ميآيند تا حاجات خود را
از او درخواست كنند و كرامتها نيز از آن بزرگوار ديده شده است.
در محوطه حرم علي بن مهزيار (ع)، 8 سرباز گمنام دوران دفاع مقدس نيز
آرميدهاند كه بر نورانيت اين مكان مقدس افزوده است و صداي حقانيت در اين
حرمهاي شريف از هر سو به گوش ميرسد.
* پادگان دوكوهه، محل آموزش پرندگان عاشق پرواز
پادگان دوكوهه در فاصله 7 كيلومتري شمال شهر انديمشك و 160 كيلومتري
شهر اهواز قرار دارد. اين پادگان در دوران دفاع مقدس در منطقه جنوب به
عنوان مهمترين پايگاه آمادهسازي رزمندگان اسلام به شمار ميرود در حقيقت
دوكوهه، اتصال روحانيت عرش و فرش است؛ اينجاست كه پرندگان عاشق، پرواز را
آموختند.
اين منطقه در عقبه عمليات فتحالمبين و در طول دوران دفاع مقدس ميزبان
نيروها از لشگرهاي متفاوت و بالاخص لشگر حضرت رسول (ص) از تهران بود.
اين مكان مقدس محل استقرار سرداران شهيد ابراهيم همت، رضا چراغي، عباس
كريمي، دستواره، محسن وزوايي، سعيد مهتدي، سعيد سليماني، جاويدالاثر احمد
متوسليان و بسياري از رزمندگان اسلام بوده است كه سر به سجده ميگذاشتند و
نقرههاي اشك، سراسيمه از سيمايشان سرازير ميشد.
* ماسههاي شلمچه بوي خدا ميدهد
منطقه مرزي شلمچه در منتهياليه غرب خرمشهر واقع شده است و نزديكترين
نقطه مرزي به بصره است. شلمچه يكي از محورهاي هجوم دشمن در تاريخ 21 شهريور
59 به خرمشهر بود.
اگر چه خرمشهر در عمليات بيتالمقدس آزاد شد ولي با توجه به اهميت
نظامي شلمچه، دشمن به سختي از آن دفاع كرد و آن را در اشغال خود نگه داشت و
پس از آن، موانع، استحكامات و ردههاي دفاعي متعددي در اين منطقه ايجاد
كرد.
رزمندگان اسلام با اجراي عمليات «كربلاي 5» در دي 1365، اين مواضع را
درهم شكستند و شلمچه را آزاد كردند كه به پاس رشادت و شهادت رزمندگان
اسلام، بناي يادبودي در اين منطقه ايجاد شده است.
هر چند در پايان جنگ بار ديگر اين منطقه را دشمن تصرف كرد اما اين شهدا
و ايثارگران بودند كه سرزمين شلمچه را باز ستاندند، تا جاي قدمهاي علي بن
موسيالرضا (ع) در هنگام ورود به ايران همچنان زيارتگاه باشد.
وقتي وارد شلمچه ميشوي، دوست داري همراه فرشتگان بر جاي قدمهاي شهدا
بوسه زني؛ براي شناخت خود بايد شلمچه را شناخت؛ پس هنگاهي كه ميخواهي به
اين مكان مقدس وارد شوي، با وضو و بدون كفش وارد شو.
* طلائيه، قرارگاه شهداي گمنام؛ بدون كفش وارد شويد
3 راهي طلائيه در حدود 45 كيلومتري جاده اهواز ـ خرمشهر قرار گرفته
است؛ يك جاده فرعي به سمت غرب و تا نزديكي مرز ايران و عراق شما را به
پاسگاه طلائيه ميرساند كه اين نقطه تا شعاع چند كيلومتري منطقه طلائيه
ناميده ميشود.
طلائيه قرارگاه شهداي گمنام و دريادلان است؛ طلائيه شهود خلوص شهداي
گمنام است كه سكوت در آنجا فرياد ميزند؛ هنوز هم صداي به هم خوردن
پلاكهاي گمنام در اين منطقه به صدا درميآيد.
اين مكان مقدس يكي از محورهاي مهم عملياتي خيبر و بدر بوده است كه بعد
از دفاع مقدس مقري براي جستجوي پيكر مطهر شهدا در اين منطقه داير شد، در
اين مكان حسينيه حضرت ابوالفضل (ع) بنا شده كه به عنوان يادمان شهداي اين
منطقه، ميزبان زائران كربلاي طلائيه است.
* قتلگاه فكه، ميزبان شهيدباقري، شهيد آويني و شهداي تفحص
فكه جايي است كه از جاي جاي آن صداي «ياحسين (ع)» برميخيزد و صداي
لبخند رزمندگان اسلام در آنجا پيچيده است. فكه سرزميني پهناور از رمل و
ماسه، با چند تپه ماهور و منطقهاي مرزي در شمال غربي خوزستان است كه از
غرب به خط مرزي ايران و عراق، از شمال به چنانه و از جنوب به چزابه و بستان
محدود ميشود.
طي جنگ تحميلي، عملياتهاي «والفجر مقدماتي» در بهمن 1361، «والفجر يك»
در فروردين 1362، عملياتهاي «ظفر 4» و «عاشوراي 3» در تير و مرداد 1364
در فكه انجام شد.
فكه يكي از محورهاي اصلي تجاوز ارتش عراق به شمال خوزستان بود؛
عراقيها با عبور از اين محور توانستند خود را تا كنار رودخانه كرخه
برسانند و به جاده اهواز، انديمشك نزديك شوند.
مهمترين عمليات ايران در اين منطقه عمليات «والفجر مقدماتي» كه عمليات موانع لقب گرفته بود در 18 بهمن 61 انجام گرفت.
قتلگاه فكه پذيراي مهمانان بسياري بود؛ از جمله اين مهمانان شهيد
سيدمرتضي آويني بود كه 20 فروردين 72 در هنگام تهيه فيلم مستند بر اثر
انفجار مين به جمع شهداي فكه پيوست.
اين منطقه مزين به خون شهداي عملياتهاي والفجر مقدماتي، والفجر يك و سرداران شهيد همچون حسن باقري و شهداي بزگوار تفحص است.
*هنوز از دهلاويه صداي آخرين مناجات شهيد چمران به گوش ميرسد
اين بار قدم در جايي ميگذاريم كه صداي مناجات شهيد چمران به گوش
ميرسد؛ شهيدي كه نام دهلاويه را جاودان ساخت. دهلاويه روستايي در غرب
سوسنگرد كه در جريان هجوم دشمن، پس از 10 روز دفاع سرسختانه در تاريخ 24
مهر سال 59 اشغال شد.
در طي عملياتهايي، رزمندگان اسلام در ستاد جنگهاي نامنظم به فرماندهي
شهيد مصطفي چمران تلاشهايي براي آزادي مناطق اشغال شده، انجام دادند و
سرانجام در تاريخ 27 شهريور سال 60 در عملياتي به نام آيتالله مدني،
دهلاويه آزاد شد.
در نزديكي اين روستا يادماني واقع شده كه محل شهادت دكتر چمران (وزير
دفاع و نماينده مجلس) به همراه تني چند از همرزمانش است كه بر بالاي اين
يادمان پرچم جمهوري اسلامي ايران به اهتزاز در آمده است. فرشتگان و ملائكه
الهي بر خونهايي كه در آنجا ريخته شده، درود ميفرستند و زمينيان با ديدن
اين مكان مقدس از چشمهاي خونبار خود نقرههاي اشك را جاري ميسازند.
يادمان دهلاويه داراي 4 ستون است كه در ستونهايي از اين بوسهگاه
فرشتگان، زيارت وارث، در گوشهاي ديگر پيام امام خميني (ره) پس از شهادت
شهيد چمران و در ستون ديگر اين مكان مقدس بخشي از راز و نياز عارف زمان،
شهيد چمران نوشته شده است كه قلب عاشقان حقيقي را به معشوق پيوند ميبخشد.
محوطه اين يادمان عطر گمنامي ميدهد كه اين عطر از حرم مطهر يك سرباز گمنام تدفين شده در اين مكان مقدس برخاسته است.
*جهانآرا را در خرمشهر صدا بزن كه جهان را به شگفتي وا داشت
براي نفس كشيدن در خرمشهر بايد وضو بگيري؛ زماني كه در اين شهر وارد
ميشوي در و ديوار اين شهر كه روزي دشمنان اسلام بر آن گرد سياهي پاشيده
بودند، از سپيدي قدمگاه شهدا و ايثارگران ميدرخشد. اينك چشمهايت را ببند و
شهيد جهانآراها، كاظميها و موسويها را صدا بزن كه تمام كوچهها با نام
آنها غريبه نيستند؛ در خرمشهر جهانآرا را صدا بزن زيرا او با خيل شهيدان،
جهان را به شگفتي وا داشت. آري! خونين شهر، آزاديت مبارك كه ايثارگران باز
هم خرمشهرت كردند.
خرمشهر، شهري مهم استراتژيك مرزي است كه 6 هزار و 500 كيلومتر مربع
مساحت دارد. خرمشهر از شمال به اهواز، از شرق به بندر ماهشهر، از جنوب به
آبادان و از غرب به مرز ايران و عراق محدود است و در زمان وقوع انقلاب
اسلامي در سال 1357 حدود 220 هزار نفر جمعيت داشت.
خرمشهر در طول تاريخ خود 4 بار اشغال شد كه 2 بار آن با اتكاء به
بيگانگان و در برابر واگذاري بخشي از سرزمين ايران به وطن بازگشت اما در
آخرين بار، بدون پشتيباني بيگانگان و بدون واگذاري حتي يك وجب از خاك
كشورمان به مام ميهن بازگشت.
خرمشهر از بعد از ظهر 21 شهريور سال 1359 زير آتش سنگين ارتش عراق قرار
گرفت. يگانهاي دشمن در اين منطقه تهاجم خود را از محورهاي از جنوب
ايستگاه حسينيه براي بستن جاده اهواز ـ خرمشهر و از سمت شمال و غرب خرمشهر
براي دستيابي به دروازه شهر موسوم به پليس راه دشمن با اجراي آتش سنگين و
هجوم قواي رزمي به سمت خرمشهر و محاصره آن طرحريزي كرده بود كه هماهنگ با
برنامه اشغال 3 روزه استان خوزستان، خرمشهر را نيز به اشغال درآورد ولي با
مقاومت حماسي مدافعان خرمشهر نه تنها دشمن در اشغال خوزستان ناكام ماند
بلكه با تحمل خسارات و تلفات بسيار، بعد از 24 روز جنگ و گريز تنها توانست
بخش غربي خرمشهر را تصرف كند. براي آزادسازي منطقه وسيع جنوب غرب اهواز،
عمليات بيتالمقدس از 10 ارديبهشت سال 1361 آغاز شد كه نهايتاً در مرحله
چهارم عمليات و در تاريخ سوم خرداد 61 خرمشهر آزاد شد.
در روزهاي پاياني جنگ و پس از پذيرش قطعنامه 598 از طرف ايران، ارتش
عراق كه هيچگاه دست از خوي تجاوزكارانه خود برنداشته بود، با تعدادي از
لشكرهاي خود در تاريخ 21 شهريور 67 طي تهاجمي ديگر خود را به جاده اهواز ـ
خرمشهر رساند و 30 كيلومتر از اين جاده را اشغال كرد در حالي كه خرمشهر در
خطر محاصره و اشغال مجدد قرار گرفته بود با پيام هشدار دهنده امام خميني
(ره) و با حضور سپاه و انبوه نيروهاي بسيجي و مردمي در اين منطقه، طي 3
روز درگيري و مقاومت، دشمن عقب رانده شد و حتي فرماندهان براي حمله مجدد و
آزادسازي بصره نيز اعلام آمادگي كردند كه حضرت امام خميني (ره) فرمودند
«ما بر پيماني كه بستهايم استواريم».
*مقاومت مسجد جامع خرمشهر تا ابد در برگ زرين تاريخ اسلام خواهد ماند
مسجد جامع خرمشهر كه سمبل مقاومت خرمشهر شناخته ميشود در طول 24 روز
مقاومت، مركز فرماندهي و ستاد نيروهاي مردمي بود و همه هماهنگيها از جمله
تبادل اخبار، تجهيز، تسليح و آموزش رزمندگان، مداواي اورژانسي مجروحين و
نگهداري موقت شهدا، همگي در مسجد جامع انجام ميگرفت. در عين حال ساير
مساجد و حسينيههاي شهر نيز پايگاههاي فرعي بودند كه از مسجد جامع هدايت
ميشدند. مسجد جامع به زعم آنكه از آغاز جنگ در زير آتش مؤثر دشمن قرار
داشت و از تاريخ 24 فروردين 59 چندين بار در آستانه سقوط قرار گرفت اما تا
آخرين روز، مقاوم باقي ماند و حتي پس از سقوط پل خرمشهر كه تنها راه
ارتباطي به خرمشهر بود، مأمن و پناه نيروهايي بود كه هنوز در شهر باقي
مانده بودند اما آنگاه كه آخرين مدافعان به آب زدند و از كارون گذشتند،
مسجد جامع نيز خاموش شد تا در سوم خرداد 1361 شاهد اشك شوق و شادي توأم با
سجده شكر رزمندگان اسلام شود آنجا كه امام خميني (ره) فرمود «خرمشهر را خدا
آزاد كرد».
*از هويزه هنوز بوي وضوي خون شهيد قدوسي به مشام ميرسد
اكنون بر يادمان شهداي كربلاي هويزه وارد ميشوي؛ ناخودآگاه سر به زير
افكنده و بر آرامگاه پرچمداران ولايت، سلام ميكني؛ آنها هم با در دست
داشتن پرچم مقدس سرخ، سفيد و سبز رنگ بر سنگ مزار خود نشسته و جوابت
ميگويند.
سربازان پير جماران شهيد سيدحسين علمالهدي را در ميان خود گرفتهاند و
با دادن سوز دل و اشك چشم از مهماناني كه به آنجا ميآيند، پذيرايي
ميكنند تا راه و رسم جاودانگي را به آنها بياموزند زيرا كه اشك از دلي
پاك، جاري ميشود و پاكي دل، انسان را جاودانه ميسازد.
يادش به خير روزي كه مقام معظم رهبري با لباس بسيجي به همراه شهداي
هويزه با دشمنان اسلام جنگيدند؛ يادش به خير، روزي كه شهيد علمالهدي
فرمانده سپاه هويزه با گروه 300 نفري خود تبليغات دشمن بر عليه ايران را
خنثي كردند به طوري كه پس از اين جريان، عشاير خوزستان با حضرت امام خميني
(ره) بيعت كردند.
شهرستان هويزه در 10 كيلومتري جنوب غربي شهر سوسنگرد، مركز شهرستان دشت
آزادگان است. دشمن در آغاز جنگ با اشغال شمال و شرق هويزه، عملاً آن را
محاصره كرد. در عمليات هويزه در 15 دي 59 رزمندگان از اين منطقه نفوذ
كردند و به محل استقرار دشمن در جنوب كرخه هجوم بردند و 800 نيروي عراقي را
اسير كردند كه اين تعداد تا آن روز جنگ، بيسابقه بود.
با شروع پاتكهاي دشمن، نيروهاي خط مقدم عمليات كه گروهي از پاسداران
هويزه، حميديه و اهواز و گروهي از دانشجويان پيرو خط امام خميني (ره)
بودند، در محاصره قرار گرفتند و تعدادي از آنان از جمله سيدحسين علم الهدي
فرمانده سپاه هويزه به شهادت رسيدند كه پيكر مطهر آنها 18 ماه بر روي زمين
ماند. در طي عمليات بيتالمقدس در ارديبهشت 1361 منطقه هويزه با رمز يا
«عليبن ابيطالب (ع)» آزاد شد و پيكر عزيز اين شهدا در مكاني كه امروز به
عنوان يادمان شهداي هويزه ميزبان زائران است، كشف شد؛ از شهيد علمالهدي
چيزي جز استخوان باقي نمانده بود و دشمن با تانك روي او حركت كرده بود به
طوري كه آرپي جي او هم پرس شده بود و او را از قرآني كه در جيب داشت،
شناسايي كردند.
پس از 18 ماه، مادر شهيد علمالهدي حماسهاي ديگر آفريد و گفت «چيزي كه
ما در راه اسلام هديه دادهايم پس نميگيريم» در نتيجه شهيد علمالهدي و
يارانش را در همان جا دفن كردند.
در ميان شهداي هويزه نام شهيد «محمدحسن قدوسي» ميدرخشد؛ در اوج
درگيري، سينه وي بر بغض دشمن شكافته شد؛ او هم، دست خود را روي سينه گذاشته
و با خون خود وضو گرفت كه با همان حال هم به سجده رفت و به شهادت رسيد.
نكته قابل توجه در اين يادمان اين است كه پيكر مطهر مادر عالمه و فاضله
شهيد علم الهدي نيز طبق وصيتش در جوار شهداي هويزه آرام گرفته است تا اين
همسايگي، مرحمي بر قلب بيتابش باشد.
در 100 متري يادمان شهداي كربلاي هويزه، گلزار شهدايي است كه ايثار
مردمي را برايمان روايت ميكند؛ در آبان 59 مردم روستاي هويزه به خاطر
حمايت از خلبان ايراني، توسط نيروهاي بعثي زنده به گور شدند و كه تاريخ
دفاع مقدس هيچگاه دلاورمرديهاي آنان را فراموش نخواهد كرد.
* آبادان! هميشه آباد بمان
اينجا هم از جاهايي است كه پرندگان مهاجر كه پرواز را خيلي زود آموختند
به پرواز در آمدند؛ آري اينجا شهر آبادان است كه از شمال به خرمشهر و رود
كارون، از شرق به رودخانه بهمنشير و اراضي مسطح باتلاقي و از جنوب و غرب
به اروندرود منتهي ميشود.
آبادان به سبب محصور بودن بين رود كارون و بهمنشير، شبه جزيرهاي را
تشكيل ميدهد؛ طول جزيره 64 كيلومتر و عرض آن تا 30 كيلومتر متغير است.
دشمن در آغاز تجاوز در سال 1359 تلاش كرد تا آبادان را به واسطه دور
زدن خرمشهر و عبور از بهمنشير اشغال كند ولي مقاومت مردم و حضور نيروهاي
ارتش و سپاه تلاش متجاوزان را به ناكامي كشاند و تنها توانستند اين شهر را
محاصره كنند.
با همت و تلاش نيروهاي سپاه، ارتش و نيروهاي مردمي در عمليات
ثامنالائمه (ع)، حصر آبادان در مهر 1360 شكسته شد. اين شهر در سالهاي بعد
به عنوان عقبه عملياتهاي مختلفي از جمله «بيتالمقدس»، «والفجر 8 » و
«كربلاي 4 و 5 » قرار گرفت. نقش و حماسه حضرت آيتالله جمي امام جمعه فقيد
آبادان و جوانان اين شهر در عرصههاي دفاع مقدس براي هميشه ماندگار است.
*اي اروند! با شهداي آرميده در اعماقت مقدست ميدارم
در كنار اروندرود ايستادهاي؛ اين رود ظاهري آرام و دروني آشفته دارد؛
هنوز صداي غواصان نوجوان و جوان كه براي ظفر اسلام به اين رودخانه رفتند و
طعمه كوسهها شدند به گوش ميرسد؛ اروند هنوز هم به خاطر اينكه ميزبان خوبي
براي رزمندگان اسلام در عمليات «والفجر 8» نبود، شرمنده است و به همين علت
چشمانش براي هميشه گريان است و گاهي نعرهاي بلند به آسمان ميكشد.
اروندرود كه در منطقه القرنه عراق از به هم پيوستن 2 رود دجله و فرات
تشكيل ميشود، از نزديكي خرمشهر (محل پيوستن نهر خين به اروندرود) مرز
مشترك ايران و عراق محسوب شده و پس از عبور از ساحل جنوبي جزيره آبادان به
خليج فارس ميريزد. عرض اين رودخانه بين 500 تا هزار متر و عمق آن كه بين 9
تا 15 متر در نوسان است. حاكميت مطلق بر اين رودخانه از آرزوهاي ديرينه
حاكمان بغداد بود و در جنگ تحميلي نيز ارتش عراق در حالي كه از ساحل جنوبي
اين رودخانه، آبادان را هدف قرار داده بود، از سمت شمال اين شهر پيشروي كرد
و در تاريخ 9 آبان 1359 با عبور از بهمنشير به نزديكي اروندرود رسيد و
سعي داشت با پيشروي از جاده خسرو آباد تا شهر اروند كنار در اراضي شمالي
اين رودخانه استقرار يافته و بر آن تسلط كامل يابد، ليكن با مقابله مدافعان
آبادان، عراقيها به عقب رانده شدند. پس از شكست محاصره آبادان و نيز
آزادسازي مناطق اشغالي شرق و غرب كارون، چون رژيم عراق و حاميانش از به
رسميت شناختن حقوق ايران، سر باز زده و حاضر به پرداخت خسارت نبودند،
جمهوري اسلامي ايران براي تأمين حقوق خود و تنبيه متجاوز، ناگزير به ادامه
جنگ شد.
بر پايه اين استراتژي، نيروهاي خودي در تاريخ 20 بهمن 1364 با عمليات
«والفجر 8 » برخلاف انتظار كارشناسان نظامي جهان، از اروندرود عبور كرده و
شبه جزيره فاو را به تصرف خود در آورند.
در تاريخ 10 شهريور 1365 نيز رزمندگان اسلام از دهانه اروند، وارد شمال
خليج فارس شده و 2 اسكله نفتي العميه و البكر را كه مركز عمليات عراق براي
حمله به نفتكشهاي ايران شده بود، منهدم كردند.
نقطه ساحلي اروند، 8 شهيد گمنام عمليات «والفجر 8» را در آغوش گرفته كه
با يادمان علم شده در اين مكان، اقتدار ملت ايران اسلامي را به منصه ظهور
ميگذارد.
*فتحالمبين! در دل شيارهايت قصه شجاعت مردان الهي را ميبينم
در نخستين روزهاي جنگ تحميلي، دشمن تا پشت رودخانه كرخه جلو آمد و در
حاشيه كرخه كه مشرف به شهر شوش و جاده انديمشك اهواز بود، مستقر شد. حضور
رزمندگان اسلام در اين جبهه، با شكلگيري خط دفاعي و اجراي عملياتي تحت
عنوان امام مهدي (ع) در سال 1360، مقدمه اجراي عمليات فتحالمبين شد. در
جريان اين عمليات تعدادي از نيروهاي اسلام كه قصد رخنه به سنگرهاي دشمن در
شيارهاي المهدي، شيخي و شليكا را داشتند با سنگرهاي كمين دشمن درگير شدند
كه منجر به شهادت تعدادي از رزمندگان اسلام شد. مزار شهداي گمنام عمليات
فتحالمبين و سنگرها و شيارهاي به جاي مانده آن زمان بيانگر حماسهاي است
كه شيرمردان الهي در آن جا خلق كردند.
*عطر كربلا با نداي «يا حسين(ع)» تنگه چزابه را احاطه كرده است
هنگامي كه به چزابه قدم ميگذاري، نيزارها با تو سخن ميگويند؛ سخن از
رشادتها، قصهها و غصهها و مصاحبت عاشق و معشوق؛ اگر ميخواهي جانانه
شوي، گوش جان به آنها بسپار.
تنگه مهم چزابه در شمال غربي شهرستان دشت آزادگان و در مسير جادهاي كه
از مرز به طرف بستان كشيده شده بين تپههاي رملي و هورالهويزه قرار دارد.
در 2 جاده نظامي در 2 سوي آن قرار دارد، جادهاي در خامك ايران كه
چزابه را به فكه متصل ميكند و جاده ديگري كه به شهر العماره عراق متصل
ميشود، دهانه اين تنگه 5/1 كيلومتر است لذا از جنبه نظامي بسيار مهم و
استراتژيك است. تنگه چزابه يكي از 5 معبر اصلي هجوم ارتش عراق در ابتدي جنگ
به خوزستان بود كه در عمليات «طريق القدس» با رمز مقدس «يا حسين بن علي
(ع)» در آذر 1361 آزاد شد.
*سوسنگرد! رشادتهاي شهيد چمران را برايم روايت كن
شهر سوسنگرد يكي از شهرهاي تابع شهرستان دشت آزادگان است كه در اوايل
جنگ، كنترل آن به دست دشمن بعثي افتاد ولي با توجه به اينكه اين شهر براي
تصرف شهر اهواز كه هدف اساسي عراق در جنگ بود، بسيار مهم و حياتي بود و
خارج شدن آن از دست دشمن براي رزمندگان اسلام بسيار حائز اهميت بود.
سرانجام با از خودگذشتگي سربازان امام خميني (ره) و همكاري چشمگير مردم
منطقه، با تعداد نيروها و ادوات جنگي بسيار كمتر از دشمن باعث شد، اين شهر
در 26 آبان سال 1359 از دست دشمن خارج شود و اين گونه روياي تصرف مركز
خوزستان از سوي عراق نقش بر آب شود.
منطقهاي كه سوسنگرد در آن قرار داشت جبهه مياني خوزستان بود و منطقهاي وسيع شامل حميديه، سوسنگرد و بستان را شامل ميشد.
عراق با كنترل آن ميتوانست در هر قسمت از آن به جاده اصلي اهواز،
حميديه، سوسنگرد و بستان دست پيدا كند. بعد از متوقف شدن پيشروي دشمن در
جنوب غربي اهواز و عدم موفقيت آنان براي اشغال اين شهر، تلاش اصلي دشمن
معطوف به اين موضوع شد تا در غرب، محور اهواز، حميديه، سوسنگرد و بستان را
قطع كند و به ترتيب تقدم ابتدا حميديه يا سوسنگرد و بستان را اشغال كند.
بدين ترتيب از اوايل آبان سال 1359 ارتش عراق پس از استقرار لشكر 9 زرهي در
جنوب هويزه، شهر سوسنگرد را از جهات مختلف مورد تهديد قرار داد.
در روز 22 آبان فعاليت دشمن اطراف سوسنگرد افزايش يافت و هليكوپترهاي
عراقي مواضع پدافندي ايران كه در محور حميديه ـ سوسنگرد مستقر بودند را
گلولهباران كردند و در روز 23 آبان از ساعت 4:30 شهر سوسنگرد از تمام
جهتها زير باران گلوله توپخانه دشمن قرار گرفت و هليكوپترهاي دشمن نيز
محور حميديه ـ سوسنگرد را مورد حمله قرار دادند و در پوشش اين آتش سنگين
واحدهاي زرهي دشمن از سمت غرب و جنوب به طرف سوسنگرد به حركت درآمدند اين
در حالي بود كه نيروهاي مردمي و سپاه پاسداران و ژاندارمري مستقر در ساير
محورها تنها مجهز به سلاح سبك و ضد تانك بودند.
پس از آغاز حمله دشمن به سوسنگرد و محاصره آن و مقاومت شجاعانه مردم
شهر كه اجازه ندادند نيروهاي دشمن شهر را به طور كامل اشغال كنند، شهر 3
روز در محاصره كامل دشمن قرار داشت. در ساعت 6:30 روز 26 آبان، يگانهايي
از نيروهاي مسلح كشور متشكل از تيپ 2 و تيپ 3 از لشكر 92 زرهي اهواز، گروه
رزمي 148 پياده از لشكر 77 خراسان، گروه رزمي 37 زرهي شيراز، گروه جنگهاي
نامنظم شهيد چمران با پشتيباني آتش توپخانه و نيروهاي هوايي و هوانيروز به
منظور شكست حصر سوسنگرد دست به حمله زدند.
گروههاي جنگهاي نامنظم شهيد چمران در محور ابوحميظه سوسنگرد پيشروي
كردند و رزمندگان سپاه و نيروهاي مردمي در محور سوسنگرد ـ دهلاويه در مقابل
تهاجم دشمن مقاومت ميكردند.
هنگ ژاندارمري سوسنگرد نيز دوشادوش ساير رزمندگان در دفاع از شهر
سوسنگرد شركت داشت. بعد از ظهر همان روز عقب نشيني دشمن در شرق سوسنگرد به
طرف جنوب آغاز شد و نيروهاي دشمن تلاش ميكردند تا هرچه سريعتر خود را از
مهلكه نجات دهند و به جنوب كرخه عقب بكشند. سرانجام در واپسين ساعتهاي روز
26 آبان تمام نيروهاي دشمن صحنه نبرد را ترك و به سمت جنوب فرار كردند.
تيپ 2 لشكر 92 زرهي همراه ساير رزمندگان به سوسنگرد رسيد و نيروهاي دشمن در
شمال غرب سوسنگرد به مواضع پدافندي خود عقبنشيني كردند و شهر به كنترل
كامل نيروهاي جمهوري اسلامي ايران درآمد.
از مهمترين نكات جالب اين عمليات، صدور فرمان امام خميني (ره) در روز
25 آبان، يعني يك روز قبل از آزادسازي سوسنگرد بود كه امام خميني (ره)
فرمودند «بايستي تا فردا سوسنگرد آزاد شود» و رزمندگان اسلام در پاسخي سريع
و بيدرنگ به فرمان رهبر خود فرداي همان روز دشمن متجاوز را از خاك كشور
بيرون راندند و سوسنگرد را آزاد كردند.
*نداي ولايتپذيري شهيد همت در هورالهويزه پيچيده است
به هورالهويزه وارد ميشوي؛ منطقهاي كه خيبرشكنان با اقتدا به
مولايشان اميرالمؤمنين (ع)، عمليات خيبر را انجام دادند؛ عملياتي كه
امدادهاي غيبي به وضوح در آن ديده ميشد؛ عملياتي كه دشمن را در مقابل حاج
همتها تسليم كرد.
در خصوص منطقه عملياتي خيبر اين گونه روايت ميشود كه پس از فتح خرمشهر
و عقبنشيني سراسري ارتش عراق، دشمن براي دستيابي به پدافند مطمئن تدابيري
به كار بست؛ به گونهاي كه در مناطق كوهستاني، ارتفاعات مرزي را همچنان در
اشغال خود نگه داشت و در مناطق پست، با به كارگيري موانع مصنوعي موقعيت
خود را تحكيم بخشيد. در عين حال، دشمن از موانع طبيعي نيز به منظور ايجاد
اطمينان بيشتر بهره ميگرفت.
در اين ميان، رودخانه عريض اروند و منطقه وسيع هورالعظيم از نگراني دشمن نسبت به تهاجم قواي ايران كاسته بود.
اين موضوع در منطقه هورالعظيم بيشتر مشهود بود، به طوري كه دشمن هيچ
گونه مانعي را براي ايجاد پدافند در غرب اين منطقه در نظر نگرفته بود. عراق
هرگز فكر نميكرد، آب گرفتگي وسيع هورالعظيم براي نيروهاي پياده ايران
قابل عبور باشد و نيز گمان نميكرد، قواي مسلح ايران تلاش اصلي خود را در
اين منطقه قرار دهند.
انهدام نيروهاي سپاه سوم عراق، تأمين جزاير مجنون شمالي و جنوبي، ادامه
تك از جزاير و محور طلائيه به سمت نشوه و الحاق به نيروهايي كه از محور
زيد به دشمن حمله ميكردند، در نظر بود كه خشكي شرق دجله در از طريق هور
تصرف شود تا دشمن نتواند از سمت شمال سپاه سوم را تقويت كند.
منطقه عملياتي كه در شرق رودخانه دجله و داخل هورالهويزه واقع شده است،
از شمال به العزير و از جنوب به القرنه ـ طلائيه محدود ميشود.
اين منطقه متشكل از 2 نوع طبيعت متفاوت هور و خشكي، توسط رودخانه دجله
به 2 قسمت شرقي و غربي تقسيم ميشود كه 3/4 آن در شرق رودخانه قرار دارد.
جاده مواصلاتي عماره ـ بصره نيز در غرب رودخانه واقع است. در داخل
منطقه مزبور جزاير شمالي و جنوبي مجنون قرار دارند. عمليات خيبر كه به
آزادسازي منطقهاي به وسعت يك هزار كيلومتر مربع در هور، 140 كيلومتر مربع
در جزاير مجنون و 40 كيلومتر مربع در طلائيه انجاميد، موجب افزايش عزم
بينالمللي در جهت كنترل ايران و جلوگيري از شكست عراق شد؛ به گونهاي كه
از تاريخ 3 اسفند 1362 (زمان آغاز عمليات خيبر) تا تاريخ 30 مهر 1363تعداد
474 طرح صلح از سوي 54 كشور مختلف جهان ارائه شد. شوراي امنيت سازمان ملل
نيز در تاريخ 11 خرداد 1363 قطعنامه 552 خود را در خصوص پايان دادن به جنگ
ايران و عراق تصويب كرد؛ اين در حالي بود كه هيچ يك از قطعنامه و طرحهاي
مذكور نظر ايران را تأمين نميكرد.
همچنين، در اين عمليات فرماندهان جنگ به اهميت تأثير تجهيزات دريايي و
آبي ـ خاكي براي كسب نتايج مهم و حياتي پي بردند و نيز سپاه پاسداران به
يكي از ضرورتهاي حساس و حياتي در تكميل و توسعه سازمان خود آگاه شد و آن
لزوم ايجاد تقويت و توسعه يگانهاي دريايي براي انجام عملياتهاي آبي ـ
خاكي بود.
اين رهيافت، قابليت سپاه در انجام عمليات عبور از هور و رودخانههاي
بزرگ را توسعه داد و هسته اصلي عملياتهاي بدر، والفجر 8، كربلاي 3، كربلاي
4 و كربلاي 5 و زمينهاي براي تشكيل نيروي دريايي سپاه پاسداران شد.
* آمدهام تا با راه و اهداف شهدا آشنا شوم
ديگر لحظات آخر سفر بود، لحظات آخر آرامش روح در مناطق پرواز پرندگان؛
سوار بر قطار شديم؛ در ادامه اين سفر بر آن شديم تا با همسفران مصاحبتي
داشته باشيم.
از محسن شاهنظري نوجوان 11 ساله كه همسفر ما بود هدف از آمدن به اين
ديار غريب را پرسيديم، وي ميگويد: آمدم تا ببينم سربازان كشور ما چگونه و
در چه شرايطي براي دفاع از ميهن جنگيدند و به شهادت رسيدند؛ باز هم دوست
دارم به اين مناطق بيايم و به دوستانم سفارش ميكنم از اين مناطق ديدن
كنند.
فهيمه معيني دانشآموز 16 ساله نيز در خصوص اين سفر اظهار ميدارد:
آمدم تا با طرز تفكر، راه و اهداف شهدا آشنا شوم و اهداف خودم و اهداف آنها
را باهم مقايسه كنم و اكنون متوجه شدم كه اهدافمان خيلي باهم فرق دارد.
وي ادامه ميدهد: اهداف شهدا و ايثارگران از اهداف ما بود و به خاطر آن
شهيد شدند؛ آنها به اين فكر كردند كه متعلق به اين دنيا نيستند و يك امانت
هستند كه بايد به سوي پروردگار برگردند.
اين دانشآموز 16 ساله ميگويد: شهدا افكار زيبايي داشتند، چون فكر
خودشان را هم يك امانت ميدانستند؛ آنها ميدانستند كه فكر گفتار را
ميسازد؛ گفتار اعمال را ميسازد؛ اعمال عادات ميشود؛ عادات شخصيت ميشود
و شخصيت سرنوشت انسان را ميسازد و دوست دارم فكر من مثل شهدا شود كه
بهترين فكرها را كردند و به بهترين سرنوشت دچار شدند؛ سعي ميكنم بعد از
اين به چيزهايي فكر كنم كه شهدا فكر ميكردند.
مرضيه داودي، خانهدار نيز در خصوص اين سفر روحاني ميگويد: در دوران
دفاع مقدس گام به گام با رزمندگان بودم و تمام رويدادها را ضبط و جمعآوري
ميكردم؛ اين سفر را با هدف بازديد از مناطق جنگي و لمس سختيهاي رزمندگان و
آرمانهاي شهدا آغاز كردم و تا حدي به اين اهداف رسيدم.
وي ادامه ميدهد: براي درك بيشتر اين اماكن مقدس، بايد بصيرت و آگاهي نسبت به اين مناطق داشته باشيم.
زهرا حسنزاده دانشآموز 17 ساله اظهار ميدارد: براي تقرب به اخلاص
شهدا و اهداف آنها به بازديد از مناطقي كه شهدا در آنجا قدم گذاشتند،
آمدهام تا اينكه با اخلاص بيشتري كارهايم را انجام دهم.
حجتالاسلام حسنزاده در خصوص اين سفر ميگويد: اين سفر زيارتي بود و
لازم است كه هر از چندگاهي به اين مناطق بياييم تا گذشته خودمان را يادآوري
كنيم و رشادتهاي كساني كه رفتند تا انقلاب اسلامي باقي بماند را ببينيم.
وي در خصوص اهداف اصلي اين سفر، ادامه ميدهد: علاوه بر اينكه هدف عدم
گسست بين خود و گذشته خوب خود است، موجب برقراري ارتباط نسل جوان با
مجاهدتهاي رزمندگان اسلام ميشود.
حجتالاسلام حسنزاده بيان ميدارد: نسل امروز روزهاي جنگ تحميلي را
نديدهاند؛ اگر بخواهيم به صورت شفاهي يا مكتوب رويدادهاي آن زمان را
برايشان انتقال دهيم، درك مطلب براي آنها كمي سخت است ولي با ديدن اين
مناطق ميتوانند آن چه كه در دوران جنگ تحميلي گذشته را به خوبي درك كنند.
گزارش از عالم ملكي
**
خبرگزاري فارس:اولين بازديد خبرنگاران از مناطق عملياتي جنوب، در حالي صورت گرفت كه طبق سنوات گذشته، كاروان راهيان نور از سراسر ايران خود را به استان خوزستان رسانده اند تا بار ديگر با آرمانهاي شهداي هشت سال دفاع مقدس تجديد پيمان كنند.

* شلمچه، كربلاي شهدا
با نگاهي به محل شهادتي كه بر روي سنگ قبر شهدا در گلزارهاي سراسر ايران حك شده است، ميتوان به اين نتيجه رسيد كه شلمچه مدفن اصلي جان بر كفاني است كه براي دفاع از مردم و خاك خود، هيچ هراسي از دشمن تا بن دندان مسلح به دل راه ندادند و در نهايت در جدالي نابرابر با دشمني كه خيلي از كشورهاي دنيا را به عنوان حامي خود مي ديد، به پيروزي رسيدند.
اينكه شلمچه را مركز ثقل جاهايي دانست كه كاروان راهيان نور در منطقه جنوب به زيارت آن مي روند، نميتواند اظهارنظري غيرمنطقي تلقي شود شايد به همين دليل است كه شلوغ ترين مكان و جايي كه بيشترين حزن را مي توان در نگاه مردم ديد، اين نقطه از مرز مشترك ايران و عراق بود، شلمچهاي كه كربلاي شهدا لقب گرفته است.
* فكه؛ ميزبان هميشگي مرزبانان
حضور چشمگير مرزبانان در "فكه " كه يكي از مرزهاي مهم بين ايران و عراق به شمار مي رود، نشان ميدهد حتي با احتمال كم تجاوز كشورهاي خارجي، به مانند روزهايي كه درگير جنگ بودند، آماده مرزباني از تماميت ارضي ايرانند و با توجه به بهره بردن از امكانات و تسهيلات لازم، ميتوان به اين نتيجه رسيد كه كمترين خطر و آسيبي مرزهاي ايران را تهديد نميكند.اين درست كه جنگ بيش از 20 سال است كه تمام شده، اما به دليل اينكه شرايط دو كشور ايران و عراق در موقعيت (آتش بس) است و همچنين استقرار آمريكاييها و نيروهايي كه از خارج از منطقه خاورميانه در اين منطقه حساس مستقر شدهاند، مرزباني دقيقا با همان حساسيت روزهاي جنگ، يكي از برنامه هاي اصلي نيروهاي نظامي به شمار مي رود.
* پاكسازي ميدان مين در ابوغريب
از جمله مناطق مرزي كه توسط عراقي مين گذاري وسيعي شده بوند "ابوغريب " هست كه به دليل "حساسيت مرزي " بين دو كشور روزهاي پر افت و خيزي را در طول جنگ تحميلي به خود ديده است.
در حال حاضر تيم هاي پاك سازي ارتش، مشغول به خنثي كردن مين هايي هستند كه حتي بيست سال بعد از قطعنامه هم در زمين هاي مرزي ايران دفن هستند و هر آن مي توانند خطرات جبران ناپذيري را در پي داشته باشند.
بر اساس اين گزارش، تيم هاي پاكسازي به دليل بهره بري از تجهيزات الكترونيكي نسبت به قبل، با آسيب هاي كمتري مواجه هستند و به همين دليل آمار شهداي پاكسازي از سال هاي پيش پايين تر آمده است كه اين مي تواند اتفاق خوبي تلقي شود.
* كاخ ويرانه صدام در خرمشهر
عراق با تسخير "خرمشهر " خود را پيروز جنگ با ايران مي دانست، اما صدام حسين و همپيمانانش نمي دانستند كه حتي 18 ماه حضور در خاك ايران هم نمي تواند اراده آهنين ايراني ها را بشكند. "سوم خرداد " كه به حق يكي از تاريخي ترين روزهاي تاريخ ايران بايد بناميمش، نشان داد كه با همت ايراني هايي كه حاضر هستند از هست و نيست خود را براي ذره ذره خاك كشورشان بگذرند، هيچ قدرتي نمي تواند به جدا سازي نقطه اي از ايران حتي "فكر " كند.همانطور كه از همان روز اول تسخير خرمشهر همه منتظر آن بودند، در اين روز دشمن عقب نشيني كرد تا هم اكنون از كاخي كه براي صدام ساخته شده بود تا او در آن جشن پيروزي بگيرد، جز ويرانه اي باقي نماند و مردم خرمشهر در حالي كه سير پيشرفت شهر خود را به چشم مي بينند، آزادانه و با افتخار به زندگي خود در اين شهر كه به راستي "خونين شهر " نام گرفته است، ادامه مي دهند.
* آرامش شهداي گمنام در هويزه
تعداد "شهيدگمنامي " كه روي سنگهاي مزار موجود در هويزه ديده ميشود، تفاوت آشكار يادمان شهداي هويزه را با يادمانهاي ديگر نشان ميدهد، شهيداني كه در شانزدهمين روز نخستين ماه زمستان سال 59 با عزت جان به جان آفرين تسليم كردهاند و با وجود گذشت غريب به بيست سال، همچنان بي نام و نشان در خاك آرميدهاند. نكته قابل توجه مكان فوق، اين است كه اهالي روستاي احمد آباد در 5 كيلومتري هويزه ، براي شهداي بومي خود كه توسط عراقيها در يك گور دسته جمعي زنده به گور شده بودند، با هزينه خود يادماني بنا كرده اند تا آنها هم كه به دليل تحويل ندادن خلباني كه به روستايشان پناه آورده بود، كاروان هاي راهيان نور را به عنوان زائر بر سر مزار خود ببينند تا شايد از ميهمان نوازي شان اندكي تجليل شود.
*طعم تلخ محروميت در مينوشهر
اينكه همه مردم ايران بايد خط عريضي بين خود و محروميت احساس كنند، "مهمي " است كه بايد هميشه و تحت هر شرايطي مورد توجه قرار بگيرد.
با اين وجود منطقه هايي كه در دفاع مقدس به طور مستقيم با جنگ درگير بودند، نياز به اين دارد تا توجهي ويژه را متوجه خود ببيند تا مردم، مردمي كه به جاي ترك خانه ماندند و تن به تن با عراقي ها به مقابله پرداختند، بتوانند در روزهايي كه آرامش در كشور حاكم است، با آرامي و حداقل دغدغه زندگي كنند تا شايد جزيي از خاطرات تلخ و دشواري هاي انكارناپذير آن سال ها را از ياد ببرند.
"مينو شهر " شهري در نزديكي هاي خرمشهر است كه با وجود جمعيت 12 هزار نفري از محروميتها و كمبودهاي زيادي رنج ميبرد.
مشكل عمده اين شهر اين است كه به دليل استفاده از تسهيلات نظامي توسط عراقي ها ، زمين هاي خود را مثل قبل فاقد كارايي كشاورزي ميبينند و اين يعني، امكان كشاورزي كه تنها فرصت شفلي آنها محسوب مي شد، تقريباً به صفر رسيده و طبيعي است كه "بي كاري " مشكلات عديده اي براي مردم قهرمان اين شهر به وجود آورده است.
گزارش از سعيد شمس
***
خبرگزاري فارس: راهياننور زميني ميروند و شب راهياننور ديگري ميآيند، نه گريه ميكنند، نه ميخندند و نه خاك را براي تبرك ميبرند.بهتر بگويم، شبها ديگر شلمچه خاكي نيست!

بر اساس اين گزارش در اين مطلب آمده است:
كاروانها پيدرپي ميآيند با آدمهاي متفاوت از يكجا نيامدهاند ولي به يك مقصد آمدهاند،شلمچه.
افرادي كه به شلمچه ميرسند سه گروه ميشوند: گروه اول پس از سكوت درون اتوبوس به محض آن كه پايشان خاك را لمس كرد نداشته اشك ميريزند و نميدانند كه اشكشان جاري است، گويا بغضي است كه فقط در آنجا ميتركد هر چه است اشك است و راز.
گروه دوم ميخندند ولي يواشكي كه البته قليل هستند.
گروه سوم نه گريه ميكنند نه ميخندند، آنها در پي خاك هستند گويا گنجي يافتهاند با چنان هولي خاك را براي تبرك در كيسه ميكنند كه
انگار اين خاك طلاست، شايد براي اهل دل باشد، من نميدانم!
گروه دوم يعني خندههاي يواشكي، ديگر نميخندند، شايد خاك به آنها تلنگر ميزند بهتر بگوييم خون و خاك، هر چه است ديگر نميخندند و گريه ديگران را با بهت نگاه ميكنند.
وقتي عصر ميشود غروب دشت شلمچه هواي گريه دارد، سكوت شب در شلمچه معناي ديگر دارد، تاريك آن ستارههاي ديگري دارد .
خلاصه گروه سوم بعد از آن كه خيالشان راحت شد كه سوغات شلمچه را برداشتهاند با همان دستهاي خاكي گريه ميكنند و بيخود ميشوند جالب است در شلمچه همه خاكي ميشوند بعضي موهايشان و بعضي چادرشان و يا چفيهها، بعضي اشكهايشان را با دست خاكي پاك كردهاند كه كسي گريههايشان را نبيند ولي دستهاي خاكي، آنها را لو ميدهد.
و دسته دوم همان خندههاي يواشكي، چشمهايشان قرمز ميشود و گويا آن هم هواي گريه دارند.
آن دسته اولي يعني گروه اشك و راز، در پايان با آرامشي شبيه بعد از طوفان سوار بر اتوبوس ميشوند و چندين بار بر ميگردند و پشت سرشان را نگاه ميكنند، انگار چيزي جا گذاشتهاند و سوغات آنها دل و راز و نياز است كه در قلبشان لانه كرده است.
دسته دوم همان گروه لبخندها هنگام سوار شدن با دلي گرفته ميروند.
دسته سوم گروه خاك و سوغات متبرك محكم سوغاتشان را در دست ميگيرند كه مبادا كيسه خاك پاره شود، شايد نذري دارند و يا شايد عزيزي از آنها اينجا جزئي از همين خاك باشد.
به هر حال تا مدتي سوغات در بغلشان نگاه ميكنند.
راهياننور زميني ميروند و شب راهياننور ديگري ميآيند، نه گريه ميكنند، نه ميخندند و نه خاك را براي تبرك ميبرند.
بهتر بگويم، شبها ديگر شلمچه خاكي نيست!