یادم آمد که کنم یاد زخویش تا بگیرم ره فریاد به پیش

که کجا بوده ام و با چه کسان به کجا آمدم ای هم نفسان

می روم باز به آن شهر قشنگ شهر آسمانی جبهه و جنگ

شهر من مدینــه فاضـله بود بین خوبان و بدان فاصله بود

شهروندان همه از اهــل نظــر همه بیداردل از جنس سحر

همه آئینه صفت،حورسرشت همه طالب شهادت و بهشت

همه عاشق،همه از طیف بهار همه مجنون،همه مبهوت نگار

خانه ها ساده زخاک وگل وسنگ کوچه ها کوچک وباریکه وتنگ

سفره ها، مائده های آسمــان کـولـه ها ،بـار سفـر تا به جنان

نغمه ها،زمـــزمـه نـاز سروش گریه ها،می به سبوی جرعه نوش

سینه ها،جسوروبی باک وشجاع دیــده هـا،منتــظر شــام وداع

شهـر من، محفـل عاشقـانه بود کربـــــلای ثـانـی زمـانـه بـود

آن دعـاهای کمیـل،یادش بخیر آن همه اشک چو سیل،یادش بخیر

آن که از قافله جا مانده،منم به جهان مهمان ناخوانده،منم

رفتنی بودم و ماندنی شدم با دلم رفیق ناتنی شدم

بس که ماندم،شده رفتنم خیال گرچه دارم به تنم ؛زخم وصال

شهر آسمانی ام، رفته زدست دل از این غربت دیرینه شکست

چه شد آن شهر قشنگ عاشقی آن همه محله شقایقی

شهر من شلمچه کعبه نشان شهر من دوکوهه دلشدگان

شهر من مقرّ هفت تپه کجاست شهر من گمشده در غفلت ماست

شهر من بود هویزه شهید چه بگویم که چه دید و چه شنید

بلبلانه یاد از گل میکنم غربت دل را تحمل میکنم

دلم اکنون چو پرستوئی غریب شد از این فاصله بی صبروشکیب

بس که از ماندن و بودن خجلم تنم عاصی شده از دست دلم

از چه پای رفتنم خسته شده بال معراجی من بسته شده

چه شد آن حس سبکبالی من آن همه نگاه آمالی من

آن غریب شب تنهایی منم مانده در محبس دنیایی منم

همسفر بیا که پرواز کنیم زندگی را زنو آغاز کنیم

این همه غربت و تنهایی بس است بیکسی و بی شکیبایی بس است

"صادقا" در ره وصل حوصله کن سینه را مدینه فاضله کن

صادقعلی رنجبر - عضو هیات علمی دانشگاه