سرداران شهید زنجان
اجاقلو ,ناصرقائم مقام فرمانده گردان ولیعصر(عج)لشکر31عاشورا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
سال 1341 ه ش در شهرستان زنجان به دنیا آمد .
در سنین کودکی به مکتب خانه رفت و قرآن را فرا گرفت . تحصیلات ابتدایی
را در مدرسه شاهپور ، دوره راهنمایی را در مدرسه کوروش (شهید چمران فعلی )
سپری کرد . اواخر دوران تحصیل او در دبیرستان با سالهای پیروزی انقلاب
اسلامی ایران همزمان شد .
ناصر در مواقع بیکاری تابستان
در مغازه خیاطی کار می کرد و ضعف مالی و
اقتصادی خانواده در تحصیل
او وقفه ای ایجاد نکرد . با اوجگیری انقلاب به
علت فعالیتهای انقلابی
در کلاسهای خود حضور نمی یافت و درنتیجه در پنج درس
تجدید شد . اما توانست
مدرک دیپلم را در رشته تجربی اخذ نماید . از همان
ابتدای انقلاب به امام
خمینی علاقه بسیار داشت .با وجود سن کم اعلامیه ها و
نوارهای امام را پخش می
کرد و بدون ترس با رژیم شاه مبارزه می کرد. در
همین دوران شبی به اتفاق
یعقوب میری – یکی از بستگانش که بعدها به شهادت
رسید – پس از پایان
مراسم در مسجد محل ، هنگام خروج رئیس شهربانی به آنان
هشدار داد که سریع تر
خارج شوند . هنگام فرار ، یعقوب میری توسط عناصر
ساواک دستگیر شد .
ولی ناصر به سلامت به
منزل باز گشت . صبحدم ، پدر یعقوب به منزل آنان آمد .و از مادر ناصر پرسید که آیا ناصر به
منزل بر گشته یا نه ؟ مادر ناصر که از ماجرا مطلع نبود در پاسخ گفت که
ناصر در منزل است . فردای آن روز که ناصر ماجرا را برای خانواده تعریف کرد
، مادرش ازاو پرسید : چگونه به هنگام
فرار ، تو جان سالم به
در بردی و یعقوب دستگیرشد ؟
در پاسخ گفت : مادر
! ماجرای من ،
ماجرای بسم الله و رود خانه است و من
بسم الله را بر زبان
آوردم و از بند رها شدم . با وجود این پس از مدتی توسط
نیروهای حکومت نظامی باز
داشت و زندانی شد ولی پس از یک هفته وی و یعقوب
میری از زندان گریختند .
در سالهای پیش از انقلاب اسلامی ، علیه یکی از
همسایگان که از ماموران
گارد شاهنشاهی بود و از شهربانی هر روز به دنبالش
می آمدند، شعار می داد .
روزی یکی از همسایگان نزد مادر ناصر آمد و از او
خواست که مانع این عمل
ناصر شود و علت را چنین بیان می کرد : ممکن است گارد
شاه تصور کنند که او به
منزل آنها رفته است . در این شرایط مادر ناصر با
قاطعیت گفت که نگران این
امر نباشد و به او گفت : اگر کسی به منزل شما آمد و
از ناصر سوال کرد بگویید
که در منزل مجاور است .
انقلاب پیروز شد.ناصر سه
ماه پس از اخذ دیپلم وارد سپاه پاسداران انقلاب
اسلامی شد و مدتی
فرماندهی پایگاه مقاومت مسجد مسلم بن عقیل را بر عهده
داشت . پس از آن به قیدار
و سلطانیه اعزام شد و در سلطانیه به عنوان
فرمانده سپاه شروع به
فعالیت کرد . از سال 1358 در مناطق کردستان حضور فعال
داشت . فعالیتش در جبهه
ها به اندازه ای بود که او را با وجود سن کم ،
بزرگ تر از سایرین نشان
می داد . بزرگ ترین آرزوی ناصر ، شهادت بود و بزرگ
ترین مصیبتی که موجب اندوه
و بی تابی بسیار او شد ، شهادت همرزمان و
دوستانش ، رضا امیریان ، محمد
شکوری ، رضا مهدی رضایی و یعقوب میری بود . او همه همسنگرانی را که با هم به جبهه
اعزام شده بودند از دست داده بود و در مدت هفت سال جنگ در هر عملیات یکی
از دوستانش به شهادت می رسید . تحمل فراق همرزمان برایش بسیار مشکل بود .
بر سر مزار شهید نوری اشک می ریخت و قبرش را در آغوش می گرفت اما به تدریج
تحمل و شکیبایی اش بیشتر شد . در یاد
داشتی که از او باقی
مانده ، آمده است :
... کاش مرگ ما در راه
خودش باشد و از شهیدان دور نباشیم . ای شهیدان اگر چه رو سیاهم ولی با یاری خدا می
آیم .
ناصر در نخستین اعزام به
جبهه ، وصیت نامه خود را نوشت و به مادرش سفارش
کرد تا پس از شهادت ، کسی
از آن مطلع نشود . یکی از دوستان ناصر می گوید :
روزی نیروهای عراق منطقه
را به خمپاره بستند و خمپاره ای به سنگر او و
دوستانش اصابت کرد .
رزمنده ای بسیار سراسیمه و هراسان شد . هنگامی که ناصر
علت را از او جویا شد در
پاسخ گفت : با شهادت من ، مادرم زنده نخواهد ماند . در این حال ناصر با آرامش خاطر گفت :
من ازاین بابت آسوده ام و مادرم رضایت کامل دارد .
مادر ناصر می گوید :
ما هر سال در 28 صفر برای
ادای نذر خویش به مشهد مقدس سفر می کردیم . در
یکی از همین سالها ،
هنگام خروج از حرم مطهر امام رضا از او پرسیدم ناصر
جان ، نمی خواهی ازدواج
کنی تا برایت نذر کنم ؟ در پاسخ گفت : مادر ! تو
حاجت مرا از امام بخواه
تا پانصد تومان نذر کنم . من هم که از مقصد اصلی و
حقیقی او مطلع نبودم از
امام رضا خواستم که آرزوی اورا بر آورده سازد . بعد
ها شنیدم که به یکی از
دوستانش گفته بود حاجتم قبول شده است چون مادرم هر
چه از خدا و ائمه علیهم
السلام بخواهد بر آورده می شود و من نیز شهادت را
آرزو کردم و خواستم که
اگر شهید شدم پانصد تومان به عنوان نذر به حرم مطهر
امام رضا علیهم السلام
واریز کند .
خانواده ناصر ، هر گز
عصبانیت و خشم او را به یاد ندارند زیرا حالات و
احساسات درونی خود را
بروز نمی داد و در هیچ شرایطی حاضر نبود دروغ بگوید . پسر یکی از همسایگان به دلایلی از
جمله تامین مخارج خانواده قصد داشت از
رفتن به سربازی خود داری
کند . هنگامی که برای اطمینان از صحت گفتارش از
ناصر در این باره سوال
کردند ، پاسخی نداد . در حالی که یکی از افراد
خانواده با چشم و ابرو
به او اشاره می کرد که حرف آنها را تایید کند . اما
او حاضر نشد چنین کند و
سر انجام آن فرد مجبور شد به مامورین بگوید که ناصر
همواره در جبهه حضور
دارد و از وضعیتش بی اطلاع است .
ناصر در برابر بد حجابی
عکس العمل نشان می داد و از کنار آن بی تفاوت نمی
گذشت و در مواجهه با این
شرایط با نوشتن یاد داشت و نصیحت منطقی اقدام می
کرد . ناصر به امام خمینی
علاقه و ارادت خاصی داشت . در یکی از نامه هایی
که برای خانواده اش
فرستاد چهار صفحه اول نامه را به امام اختصاص داد طوری
که یکی از برادرانش گفت
: گویا که این نامه اشتباهی به جای آن که به جماران
فرستاده شود به اینجا
آمده است .با مخالفین انقلاب به شدت بر خورد می کرد و
همواره در تعقیب و شناسایی
محل فعالیت منافقین ناصر یکی از نیروهای اصلی
هدایتگر حزب اله زنجان
در مقابله با منافقین بود . اما این مسئله مانع از
حضور مستمر وی در جبهه
ها نشد . از آغاز جنگ به طور فعال در جبهه ها شرکت
کرد و با مسئولیت هایی
نظیر فرماندهی دسته ، گروهان و گردان در مناطق
عملیاتی بیت المقدس و
دومین بار در جریان عملیات رمضان ؛ جراحت عمیقی در سر
او ایجاد گردید . برادر
و پسر عمویش با دیدن جراحت او ازهوش رفتند در حالی
که ناصر سوره والعصر را
تلاوت می کرد و به هنگام شب برای وضو ساختن و
اقامه نماز از بستر خارج
شد . او بلافاصله پس از بهبودی بار دیگر به جبهه
شتافت .
در سال 1362 فرماندهی
گردان ولی عصر (عج) را در جریان عملیات خیبر بر عهده
گرفت و منصور عزتی ،
معاون وی بود . در جریان عملیات بدر در سال 1363 مجید
تقی لو ، فرمانده گردان
و ناصر اجاقلو ، معاون وی بود . در جریان عملیات
بدر ، مجید تقی لو زخمی
شد و ناصر به جای وی فرماندهی گردان ولی عصر را بر
عهده گرفت ، اما در اثر
اصابت گلوله به کف پای ، به ناچار منطقه را ترک کرد
و فرماندهی گردان بر
عهده امیر اجاقلو برادر ناصر که فرماندهی دسته را بر
عهده داشت ، گذارده شد .
با رسیدن خبر زخمی شدن ناصر در عملیات ، خانواده
اش تصمیم گرفتند گوسفندی
برایش قربانی کنند . او از این امر ابراز ناراحتی
کرد و گفت :
من چند صد تن نیرو به
همراه خود برده ام و تنها دویست نفر آنها را باز
گردانده ام . حال که چنین
است چطور می توانید برای من قربانی کنید ؟
من از مردم شهر خجالت می
کشم .
به هنگام مراجعت به شهر
به خانواده های شهدا سرکشی می کرد و اگر خانواده
دوستان شهیدش فرزند کوچکی
داشتند آن کودک را با خود به منزل می برد. ناصر
پس از مدتها حضور در
جبهه به فرماندهی پادگان آموزشی قجر یه منصوب شد .پادگانی که بعدا زشهادتش به نام او
نامگذاری شد.و به همراه دوستش بهمن نوری موقعیت قجریه را فرماندهی می کرد
و وظیفه آنها آموزش نیروهای غواص بود . این پادگان بعد ها به نام موقعیت شهید
ناصر اجاقلو نامگذاری شد . یکی از همرزمان ناصر می گوید :
قبل از آغاز عملیات
والفجر 8 ما را برای آموزش به منطقه ای که در خوزستان ،
قجریه نامیده می شد و ما
آن را منطقه نامعلوم نامگذاری کرده بودیم ؛
فرستادند . جز مسئولین
تدارکات کسی اجازه نداشت از این منطقه که به عملیات
غواصی اختصاص داشت خارج
شده با بیرون ارتباط بر قرار داشت . ناصر اجاقلو و
بهمن نوری مسئولین
پادگان آموزشی غواصان بودند . در شب تاسوعای آن سال ناصر
خود را به زنجان رساند و
به دسته عزاداری پیوست و بدون آنکه با خانواده و
حتی برادرش که نوحه خوان
دسته عزاداری بود ، ارتباطی بر قرار کند ، برای آن
که عهد خود را نشکسته و
تنها ارادت صادقانه اش را به امام حسین (ع) ابراز
نماید ، بلافاصله به
منطقه باز گشت. علاقمندی و توسل ناصر به اهل بیت علیهم
السلام و به خصوص فاطمه
الزهرا (س) زبانزد همه نیروها بود و همیشه محافل
توسل و دعا بر گزار می
کرد . با آغاز مقدمات عملیات والفجر 8 فرمانده لشکر
عاشورا (سردار امین شریعتی
) به ناصر گفت : شما در پادگان بمانید و بعد از
عملیات ، مسئولیت محور
عملیاتی را بر عهده بگیرید . اما ناصر به خاطر
اشتیاق به شرکت در عملیات
از فرماندهی پادگان چشم پوشید. از فرمانده اجازه گرفت تا به
عنوان معاون گردان حضرت ابوالفضل (ع) به همراه سید اژدر مولایی باشد و
سید را در فرماندهی عملیات گردان یاری نمای . سید اژدر مولایی در این
باره می گوید :
ناصر عملا همه کارهای
گردان را انجام می داد و او بود که به ما روحیه می
داد و مسائل را پیش می
برد و هماهنگ می کرد . ناصر بود که توانست بر
دیدگاههای سطحی و قومیتی
غلبه نماید و روابط بین نیروهای زنجان و تبریز را
صمیمی نماید و هیئتهای
مختلف مذهبی و گردانهای مرکب از نیروهای این دواستان
را بسیج و منسجم نماید
.ا و توانست ارتباط تنگاتنگی بین نیروهای زنجان و
تبریز بر قرار سازد .
در عملیات والفجر 8 ،
ناصر را برای تقویت نیروهای خط به منطقه عملیاتی فرستاد و او توانست گردان تحت
محاصره را از محاصره نجات دهد .
اما در همین عملیات در
اثر اصابت گلوله مستقیم و مسمومیت ناشی از استنشاق
گاز شیمیایی به شهادت رسید
. حاج ولی الله کلامی فرد ، شهادت وی را چنین
روایت می کند :
وقتی به منطقه رفتیم در
فاو در منطقه حایل بین دو نیرو نرسیده به کارخانه
نمک در کنار یک دکل عراقی
جنازه ناصر افتاده بود . جنازه او را بهمن نوری و
حاج کرمی پیدا کردند .
گلوله مستقیم به چشم و سینه اش خورده و در اثر گاز
های شیمیایی بدنش سیاه
شده بود . بعد از شهادت ناصر وصیت نامه اش گشوده شد . در آن از دو نفر که در تحلیل سیاسی
حوادث منطقه پشت سر آنها غیبت کرده بود
، طلب عفو کرده بود و مبلغ بیست ریال به یک حمامی بدهکار بود که
خواستار تادیه آن شده بود .
منبع:پرونده شهید
درسازمان بنیاد شهید وامور ایثارگران زنجان ومصاحبه باخانواده ودوستان شهید
وصيتنامه
بسم الله الرحمن الرحیم
با درود فراوان به ساحت
مقدس وليعصر (عج)و نايب بر حقش امام خميني و شهيدان به خون خفته و با سلام به حضور
شما خانواده عزيزم.
بايد عرض کنم که من در
حدود 62 روز روزه به گردن دارم که اميدوارم ادا نمايید
و همان حدود نماز و فکر مي کنم که در حدود 2 تومان بدهي که يک بار به حمام
حاجي رجب در امجديه رفتم و پولش را ندادم آن را بدهيد .
اگر کسي طلب کار باشد
طلبش را بدهيد و مقداري هم طلب دارم اگر دادند هيچ
واگرندادند حلال کردم
.در مجالس ترحيم از تمامي مردم طلب بخشايش مي کنم
بخصوص از حضور آقاي سيد
مجتبي موسوي نماينده امام در سپاه و آقاي ناصري
نماينده مجلس که
دنبالشان حرف زده ام.
از پدر و مادر عزيز و
خواهران و برادران مهربانم طلب بخشايش مي کنم
اميدورام که مرا حلال
کنند وبرايم طلب مغفرت بکنند و مرا هم اگر لياقت
داشتم در ميان شهدا دفن
کنيد , شايد خدا به احترام شهدا از گناهان من بگذرد .تمامي شهداي ما فداي اسلام شدند سعي
کنيد راه آنها را ادامه دهيد. بنده
گنهکار ناصر اجاقلو مخلص
امام و امت
خاطرات
نجم الدین تقی لو:
صحبت در مورد سردار شهيد
ناصر اوجاقلو که از سرداران بزرگ شهر ما و يکي از
نيروهاي بسيار با ارزش و
يکي از رفيقان صديق ما مشکل است. ايشان جزء آن عده
شهدايي بودند که ارادت
عجيبي به خانواده اهل بيت(ع) داشتند. دلسوخته اهل
بيت بودند. شايد روزي
نمي شود که ايشان شروع آن روز يا ختم آن روز را به
مصيبت اهل بيت گريه
نکنند. ايشان واقعاً عاشق امام حسين (ع) بودند.
در عمليات والفجر4 ايشان
معاون دوم گروهان بودند، گروهاني که شهيد محمود
بيات در آن فرمانده
گروهان بودند که شهيد شدند و شهيد کريمي مسئول گروهان
شدند . شب آن عمليات شبي
بود که اکثر بچه هاي ما به فيض شهادت نائل آمدند.
يادم است که بيش از سه
يا چهار نفر نماينده بوديم. من يک موقع از پشت٬ سر و
صداي ايشان را شنيدم که
صدا مي زد. تقريباً در حالت گريه بودند و اين
جملات را تکرار مي کردند
که عاشقان شهادت به پيش.
شايد ما حدود سه و چهار
نفر که جلوتر بوديم، اولين نفراتي بوديم که در
مقابل دشمن قرار گرفتيم.
شب ساعت حدود دو يا سه بود که ديدم شهيد اوجاقلو
آمدند، در حالي که يکريز
گريه مي کردند. جملاتي تکرار مي کردند. اين بود که
حميد رفت. جعفر رفت. و
يک يک نام شهداء را بر زبان مي آورد و با صداي بلند
گريه مي کرد. هيچ وقت آن
شب را فراموش نمي کنم که تا طلوع آفتاب گريه مي
کرد. شب را که با هم
بوديم همچون بچه هايي که مادرشان را از دست مي دهند
فقط گريه مي کرد و اين
جملات را تکرار مي کرد که فلاني رفت، فلاني رفت. بعد
از شهيد شدن اين عزيزان٬ ماندن معني
و ارزشي ندارد. آن شب، شب عجيبي بود و
ما بسياري از همرزمان
خود را از دست داده بوديم و شايد بتوان گفت بيشتر از
هر کسي به من تأثير کرد.
من خود اين شهيد را ديدم که واقعاً متأثر و متأسف
بودند و اين خاطره ايست
که هرگز فراموش نمي کنم.
حال خاطره اي از عمليات
خيبردر عمليات خيبر بود که ما شب حرکت کرديم و يک
کانال بسيار کوچکي که به
زور مي شد در داخل آن نشست. اين کانال بين نيروهاي
خودمان و نيروهاي عراق
قرار گرفته بود و از دو طرف تقريباً رگبار گلوله
و
خمپاره مي باريد در امن
کانال اگر کسي سرش را از سنگر بالا مي آورد
بلادرنگ تک تيراندازهاي
دشمن مي زدند. صبح ساعت حدود 11 بود که متوجه شديم
در کجا هستيم و در اين
حين، باز حمله شروع شد. عده زيادي شهيد شدند و در
گوشه اي بين ما و بين
نيروهاي خودمان راهي بود. نفرات سمت راست اکثراً شهيد
شده بودند و در طرف سمت
چپ سه نفر مانده بوديم و ارتباطمان با نيروهاي
خودمان قطع شده بود.
شهيد اسماعيل حيدري را تک تيراندازها زدند و گلوله به
سر ايشان اصابت کرد و در
همان جا هم شهيد شدند. چيزي هم نبود روي ايشان
بکشيم. بين من و شهيد
حيدري، شهيد اسماعيل حيدري بود و بين من و ايشان شهيد
رحيم رحيمي بود که يعني
شهيد رحيم رحيمي ايشان را نمي ديد و اين دو از
بچگي با هم بودند و آن
طرف تر هم يکي از بچه ها که تيربارچي بود و ما سه
نفر مانده بوديم و شهيد
حيدري گلوله خورده بود و آخرين نفس ها را مي
کشيدند، تقريباً حدود
ساعت 10 بود من ديدم که از آن قسمتي که به اصطلاح
خمپاره زده بودند و آن
کانال پر شده بود و ارتباط بين ما و نيروهاي خودي
قطع شده بود و ما قادر
نبوديم به آن طرف برويم. من يک لحظه ديدم که شهيد
ناصر اوجاقلو، با شهيد
کمال قشمي، که معمولاً با هم بودند مرا صدا زدند. چه
خبر شده؟ من به آرامي مي
گفتم: اسماعيل حيدري شهيد شده است. بعد به من گفت
که به رحيم رحيمي نگو،
گفتم باشد .بعد به من گفت: که يک مقدار جا باز کن
من مي خواهم به ان طرف
بيايم. منطقه هم طوري بود که اگر کسي سرش را بلند مي
کرد بلافاصله تک
تيراندازها مي زدند. من ناگهان ديدم يک خمپاره در يک متري
کانال اصابت کرد و دودي
خاکستري بلند شد و شهيد اوجاقلو در همين لحظه سعي
مي کند از آن طرف به طرف
ما بيايد، خمپاره ديگري در آن جا اصابت مي کند. من
چشمم را باز کردم
تقريباً انتظار داشتم بدن ايشان را در اثر برخورد خمپاره
تکه تکه شده بيابم اما
پس از خوابيدن گرد و غبار خاکستري ديدم که پيش من
هستند و بعد يک پتو پيدا
کرديم و روي شهيد حيدري کشيديم. بعد ناصر به سوي
شهيد کمال قشمي رفت. اما
وقت رفتن تيري به او اصابت کرد من فکر کردم به
سرشان خورد، ولي
خوشبختانه به اورکت ايشان خورده بود. چيزي به وي نشده بود. باز در همين حال شهيد کمال قشمي که
معاون شهيد ناصر اوجاقلو بودند، خواستند ببينند چه اتفاقي براي شهيد
اوجاقلو افتاده. گلوله اي به دستش خورد. ما دستش را با دستمال محکم
بستيم و هر چه اصرار کرديم به عقب برگردند
ولي ايشان قبول نکردند.
شهيد اوجاقلو به من گفتند که برو و مقداري مهمات و
آذوقه بيار ، اما نه
مهمات و نه آذوقه داشتيم و از طرفي تانک هاي عراقي هم
هر لحظه به ما نزديک مي
شدند. ما پنج نفر بوديم، نارنجک ها را دور خودمان
جمع کرده بوديم و مي
گفتيم هر لحظه اين ها از روي ما رد مي شوند. من هر چه
اصرار مي کردم که شهيد
اوجاقلو برگردند وي امتناع مي کردند ايشان سرشان را
بالا آورده و سر پا
ايستاده بودند و نگاه مي کردند، هر چه هم التماس مي
کرديم سرت را پايين
بياور، توجه نمي کردند. بعد از آن برادران به من گفتند: برو آذوقه و مهمات بياور. من به طور
سينه خيز به طرف کانالي که نيروهاي خودمان قرار داشتند رفتم که نيروهاي
خودي را هدايت مي کردند در اينجا بايد
متذکر شوم که شهيد
اشتري، شهيد اوجاقلو، شهيد حيدري و شهيد حميد احدي و
ساير شهداء که در اين
حمله شرکت داشتند واقعاً تجلي معنويت بودند. عاشقانه
شهادت را به جان خريده
بودند و ايمان راسخ خود را به نمايش گذاشتند.
امير اوجاقلو،برادرشهید:
به ورزش علاقه زيادي
داشت و در دوران تحصيل در يکي از تيم هاي زنجان به
فوتبال پرداختند. از
ويژگي هاي بارز اين شهيد بزرگوار از همان دوران کودکي
ظلم ستيزي و دفاع از حق
بود و به هيچ وجه حرف زوري را از کسي قبول نمي کرد و
در حد توان در مقابل ظلم
و ستم پايداري مي کرد. ناصر در مقابل اعضاي
خانواده خود به ويژه
والدين و برادران بزرگتر از خود برخوردي توام با متانت
و تواضع و احترام داشت و
هرگز موجبات رنجش خاطر اعضاي خانواده را فراهم
نمي ساخت. بيش از همه
مورد محبت اعضاي خانواده مخصوصاً پدرشان بودند. به
خاطر صداقتش مورد تکريم
اهالي محل بوده، ولي با آن همه تواضع و متانت، در
مقابل انحرافات سياسي و
مذهبي بسيار جدي و قاطع بود و مفهوم آيه شريفه "اشداء علي الکفار و رحماء بينهم"
را به خوبي درک کرده بود.
در مقابله با منافقين و
دفاع از حريم مقدس اسلام و در شرکت در راهپيمايي ها
بر عليه طاغوت و پخش
اعلاميه هاي امام، ابتکار و تلاش فوق العاده اي از
خود نشان مي داد. پس از
پيروزي انقلاب جذب حزب جمهوري اسلامي شد و توسط آن
حزب فنون آموزش نظامي را
فرا گرفتو با شروع جنگ در کردستان به جنگ مزدوران
داخلي شتافت و با شروع
جنگ تحميلي عراق بر عليه ايران به سوي جبهه هاي جنوب
رفت و تا آخرين روز
حياتش در آن جبهه ها حضور داشت. به ندرت به مرخصي مي
آمد و حضورشان در زنجان
بيشتر به خاطر مجروحيتشان بود و اعضاي خانواده اش
زماني مي توانستند او را
ببينند که او مجروح مي شد و به زنجان مي آمد.
آن چه مسلم است ناصر به
عنوان مسئول دسته بي سيم چي، معاون گروهان، مسئول
گروهان و معاون گردان در
خدمت رزمندگان اسلام بود. البته غير از موارد فوق
الذکر مسئوليت هاي ديگر
نيز داشتند که همرزمانشان بهتر مي دانند.
آخرين ديدار شهيد با خانواده در روز تاسوعاي حسيني که شهيد به خاطر شرکت در مراسم تاسوعا به زنجان آمده بود. که پس از پايان مراسم عزاداري با حضور چند دقيقه اي خود در منزل بلافاصله دوباره به منطقه عزيمت کردند.
ما به طور ضمني آمادگي دريافت خبر
شهادتش را داشتيم ولي هرگز باور نمي کرديم که ناصر به اين زودي شهيد شود.
خبر شهادت ناصر را در يک مجلس ترحيم شهيدي به نام ناصر گنج خانلو اعلام
نمودند. گوينده خبر حاج اصغر گنج خانلو مداح اهل بيت عصمت و طهارت عليهم
الصلوات والسلام و پدر شهيد ناصر گنج خانلو بود که پس از اعلام خبر خود به
حالت اغماء افتادند. و اين خبر به خانواده شهيد ناصر اوجاقلو غيرمنتظره
بود.
در اين هنگام پدر شهيد
براي اولين بار در عمرش به پشت تريبون رفت و از
خصايص والا و مردانگي و
دلاوري ها و صداقت او صحبت کرد و او را لايق شهادت
معرفي نمود. و اين سخنان
براي اهل مجلس قابل تحسين و تعجب بود و اين چنين
بود که خبر شهادت يکي از
ارادتمندان سالار شهيدان حسين بن علي(ع) و پيرو خط
امام در مجلس شهيدي
اعلام گرديد. لازم به ذکر است که پدر شهيد ناصر
اوجاقلو در شب سالگرد
فرزند شهيدشان به لقاءالله پيوستند.
پس از شهادت ناصر در
حدود چهل شبانه روز در کوچه، محل زندگي خانوده شهيد
چراغاني بود. مهمانان
زيادي از شهرهاي مختلف ايران در مراسم تعزيه اين شهيد
شرکت داشتند.
او دروصيت نامه اش به
نکات زير تأکيد زياد کرده است:
1- تبعيت محض از مقام
ولايت که خود نيز تابع محض رهبر کبير انقلاب اسلامي بودند
2- حضور در جبهات جنگ و
مبارزه با تجاوزگر ظالم
3- رسيدگي به خانواده
معظم شهدا و معلولين
سرانجام پس از سال ها
مبارزه و جهاد، يکي ديگر از سرداران اسلام، در عمليات
والفجر8 در تاريخ
24/11/65 در منطقه عملياتي شهر فاو عراق به آرزوي ديرينه
خود رسيده و شربت شهادت
را نوشيدند.
حاج ولي اله اوجاقلو( کلامي) ، برادر
شهيد:
ناصر حضور مستمري در
جبهه ها داشت و در اين رهگذر چندين بار مجروح شد و تا
مرز شهادت پيش رفت.
مسئوليت هاي متعددي را به عهده داشت. به امر به معروف و
نهي از منکر اهميت
بيشتري مي داد. در وصيت نامه اش خواسته بود از دو نفر
حلاليت بخواهيم و عمل
شد. شهيد به مباني اسلام به ويژه نماز و روزه اهميت
مي داد و من از زبان آن
شهيد في سبيل الله و مرد تقوا و عمل و عاشق کربلاي
حسين قطعه اي نوشته ام
که بر سنگ مزارش حک است.
مادرم نام مرا ناصر نهاد تا کنم
ياري به آيين خدا
سوي جبهه رفتم از آغاز
جنگ بارها زخمي شدم از فرق و پا
گوش جان بشنيد در
والفجر8 بانگ هل من ناصر از کربلا
سرورم فرمود کاي ناصر
بيا گفتمش لبيک يا ابن مرتضي
مطالبي که همرزمانش از او نقل می کنند
زیاد است ,من به مختصری از آنها اکتفا می کنم:
اسوه شجاعت و فداکاري،
فرمانده گردان عزيزمان شخص کاملاً مذهبي و مکتبي بود
و هميشه در سخنانش ياد و
نام خدا بود. ما از دوران کودکي با هم همسايه و
همبازي بوديم. به خاطر
دارم که ايشان سه يا چهار روز به ماه مبارک رمضان
مانده روزه مي گرفتند.
اهل نماز و معرفت و مسجد بودند. قبل از پيروزي
انقلاب شکوهمند اسلامي
از وي شنيديم که مي گفت مردي در فرانسه است که تمام
حرفهايش حرف اسلام است.
منظورش حضرت امام راحل بود. شهيد ناصر اوجاقلو در
مراحل تحصيلي نيز فردي
موفق و با استعداد بودند. ديپلم خود را از دبيرستان
دکتر شريعتي با نمرات
خوب و با قبولي در خرداد ماه گرفت. پس از اخذ ديپلم
پرچم پرآوازه انقلاب
اسلامي به رهبري امام خميني به اهتزاز درآمد و حرکت
هاي انقلابي از وجب به
وجب خاک شهيدپرور ايران آغاز گرديد که ايشان در
تظاهرات خياباني و پخش
اعلاميه هاي امام و درگيري با منافقين فعاليت
چشمگيري داشت. بعد از
پيروزي انقلاب به عضويت سپاه درآمد. به ورزش مخصوصاً
به فوتبال علاقه زيادي
داشت و يکي از بانيان پايگاه مسلم ابن عقيل در کوچه
مشکي بودند. فردي بسيار
کوشا و فعال بودند و در کارها قاطعيت داشتند و به
تمام معنا خود را وقف
اسلام و انقلاب کرده بود. ناصر پس از پيروزي انقلاب
اکثر اوقات در جبهه ها
بود. جاذبه به خصوصي داشت و ديگران را به خود جذب مي
کرد. يک تبسم بر لبانش
بود.
شهيد ناصر اوجاقلو از من
دعوت کرد که به جبهه بروم. من دعوت را اجابت نموده
و به سپاه پاسداران
مراجعه نموديم و ايشان معرف من شدند تا اينکه من به
عضويت سپاه درآمدم. يا
بهتر بگويم دانشجوي دانشگاه امام حسين (ع) شدم.
در آن زمان شهيد ناصر
اوجاقلو معاونت گروهان يک، از گردان حضرت وليعصر را
عهده دار بود و فرمانده
گروهان هم برادر بزرگوار جناب آقاي حاج منصور عزتي
بودند و گردان وليعصر يک
گردان منظم و هميشه خط شکن بود. شهيد ناصر در
عمليات خير واقعاً زحمت
زيادي کشيد. ناصر به فکر اين دنيا نبود و سعي مي
کرد هميشه با خداي خود
باشد. من به جرات مي توانم بگويم که خود از شهادتش
باخبر بود. هرگاه
نيروهايي به او مراجعه کرده و حرف دلشان را مي گفتند ناصر
مثل يک برادر دست به
گردن نيروهاي خودش مي انداخت و حرف آن ها را گوش مي
کرد. با بسيجي ها و بي
سيم چي ها صحبت و درد دل مي کرد. بعد از عمليات خيبر
دوباره به گردان حضرت
وليعصر به عنوان معاون گردان آمدند. شهيد ناصر
اوجاقلو نمازش را به
موقع به موقع مي خواند و به نماز صبح خيلي تأکيد مي
کرد و به دعاي توسل و
کميل علاقه زيادي داشت و تعقيبات نماز را به جا مي
آورد و به حفظ اسرار
نظامي ارزش زيادي قائل بود. .
آثارباقی مانده از شهید
به حضور پدر و مادر
مهربانم
با سلام و درود فراوان
به ساحت مقدس ولي عصر و نايب بر حقش امام خميني و با
درود به روان پاک شهيدان
راه حق و حقيقت که با نثار خون خويش نخل انقلاب
را آبياري فرمودندخيلي
معذرت مي خواهم که نتوانستم زياد بنويسم حرف زياد
دارم ولي وقت کم است ولي
با اين حال مي نويسم که سهي کنيد ادامه دهنده راه
شهيدان باشيد سهي کنيد
با حرکت خودتان و رفتار و عمل خودتان راه شهيدان را
ادامه دهيد بدانيد
شهيدان ما در راه خدا از جان خود گذشته سهي کنيد پاسدار
حرمت خون آنها باشيد در
همه کارهيتان خدا را شاهد ضو ناظر حالتن
بدانيد ما را هم
از دعاهايتان فراموش نکنيد براي پيروزي اسلام و
سلامتي امام دعا کنيد.
مناجات
به نام خداوندی که به من
توفیق نوشتن چنین دفتری را داد هر چند که این
صفحات درباره مناجات است
ولی خدا یا چه بنویسم که مناجات باشد. بهترین
مناجات برای ما و نسل ما
خون است و قطعات پاره پاره شهیدان و دست های از
بدن جدا شده و سرهایی که
به ظلم بریده شده اند . خدا یاشهیدان ما با سر و
روی خون آلود به پیشگاه
تو که برای آنها معشوق و معبود بودی آمدند, خون
های بدن آنها گواه برای
پاکی آنها و عشقشان است ,چون خود را دادند و در عوض
از تو وعده بهشت و شهادت
را گرفتند .
سه قوم می تواند در قیامت
شفاعت کند که یکی از آنها شهدا هستند .خدا یا ما
که توفیق و لیاقت شهادت
را نداریم ولی تو را به احترام شهدا و مقربین
درگاهت این شهادت را از
ما نگیر چون که تنها راه فرار از گناه و عذاب است.
این را دانستیم وبه طرف
تو آمدیم نا امیدمان نکن .خدا یا امید ما تو هستی
غیر از تو امیدی نداریم. خدا
شهدا به خاطر تو و در راه تو در جبهه های این
کشور مظلوم ,مظلومانه
جان خود را دادند. خدایا به خاطر دین تو از خون پاکشان
گذشتند به خاطر زنده نگه داشتن یاد کربلای حسین سراسر مرز و بوم خود را از
سال 1357 کربلا کردند تا یاد حسین تو و کربلا زنده بماند تا شهادت یک شعار
نباشد.
خدا یا دین تو مظلوم است
و شهیدان ما مظلومتر ,خدا یا در این لحظات حساس
باید خودت به فریاد و نیت
برسی چگونه که یک دنیا دشمن در برابر فقط یک جرقه
ای به نام انقلاب اسلامی
صف آرایی کرده اند هر چند ملت منسجم هستند ولی
دشمن هرچه دارد را به
کار گرفته ودنیا هر چه دشمن ما می خواهد به او می
دهد. دشمن ما همه چیز
دارد ولی ما تنها تو را داریم ,دشمن ما توپ و تانک
دارد ولی ما آه مظلوم
داریم و گریه مادر ی که جوانش را در راه تو
داده ,داریم
و فرزندی که پدرش را داده داریم .
ما پیر جماران داریم چیز
ی که دشمن ندارد , ما ایمان داریم که خدا
یا تو به این
ملت تقدیم کردی. تو را سپاس بیکران که لحظاتی که مردم ما خوابیده بودند
تو به این مردم کمک کردی لحظاتی که ما سر در بستر نرم گذاشته بودیم تو به
دل دشمن ما ترس و لرزه انداختی موقعی که دشمن منسجم در جبهه ها پیش روی می
کرد تو جلوی او را گرفتی و موقعی که ما به دشمن یورش
بردیم تو دشمن را ترساندی .
خدا یا مادر شهیدان و فرزندان شهیدان چشم به راه کربلا هستند. خدا یا مادران گریان نشسته اند تا کربلا را زیارت کنند. اگر تو به فریاد این دین مظلوم و رهبر پیر ما نرسی به چه کسی التماس کنیم .خدایا دنیا می خواهد این جرقه را خاموش کند. دنیا ی کفر با دین تو مبارزه دارد و دین مقدس تو با کفر جنگ دارد, خدایا خودت به داد ما برس .
شاید در این عملیات به آرزوی خود برسم ,خدایا
خودت می دانی که چند وقت و چند سال است که از تو یک آرزو دارم و آن هم رسیدن
به تو است . خدا یا ما را هم بخوان هر چند که لیاقت نداریم .خدا یا شهیدان
مظلوم و گمنام ما به آرزوی خود رسیدند ,کسانی که با تو عهد و
پیمان بسته بودند, به تو
رسیدند. کسانی که به ما قول شفاعت داده بودند حالا
نزد تو روزی می خورند
.خدا ما هنوز اندر خم یک کوچه هستیم .خدایا ما را از
این فیض عظیم محروم
نفرما چون که خودت فرمودی بخوانید مرا تا استجابت کنم
شما را.
خدایا این در رحمت خودت
را بر روی ما مبند چون که تو بخشنده و مهربانی. خدایا رزمندگان دلیر ما هر روز به
دشمن زبون خود حمله می کنند و می خواهند
به آرزوی خود و به زیارت
کربلا برسند ولی خیلی از آن رزمنده ها حالا پیش
خود حسین هستند و با او
هم سفره می باشند و می توانند آن حضرت را زیارت
کنند ولی مادران شهیدان
ما موقع آمدند می گفتند پس کی راه کربلا باز می شو
د, مردم چشم به راه عنایت
تو هستند .
خدایا تو خودت با دستی
که بالای همه دستهاست راه کربلا را باز کن تا از آنجا راهی قدس عزیز شویم.
ای کربلا چقدر از جوانان
ما باید در راه تو برای زیارت تو جان خود را از
دست بدهند. چقدر مادرها
شبها تا صبح به آرزوی رسیدن به تو گریه می کنند .خدا یا به خون شهیدان ما را نزد
خانواده شهدا خجالت زده نکن .
خدایا درد زیاد است, اگر
به تو نگوییم پس به چه کسی بگوییم .خدا یا اگر تو دست ما نگیری پس چه کسی گیرد ..
خدایا اگرتو به داد ما
نرسی پس چه کسی برسد. خدایا ما ار از این فیض عظیم
به احترام حسینت بی بهره
نکن. شهیدان ؛هر چند رو سیاهیم ولی با یاری خدا می
آییم و خواهیم آمد تا در
شهادت به رویمان باز شود .
آثار منتشر شده
درباره ی شهید
بسم الله الرحمن الرحيم
"گروندگان آن هايي
هستند که به خدا و پيامبر او ايمان آورند و به خود ترديد
راه ندادند و با مال و
جان خود در راه خدا جهاد کردند. اين دسته راستگويان
هستند".
قرآن کريم – حجرات – آيه 15
"ما شهيدان را از
دست نداده ايم، ما آن ها را به دست آورده ايم."
شهيد مظلوم بهشتي
رخت شهادت برازنده هر
قامت بيقواره و نامتناسبي نيست و مرد ميدان شهادت را صلابت ديگري لازم است.
سعدي مي فرمايد:
هر کس را نتوان گفت که
صاحب هنر است
عشق بازي دگر و نفس
پرستي دگر است
نه هر آن چشم که بينند
سياه است و سپيد
يا سپيدي ز سياهي بشناسد
بصر است
آدمي صورت اگر دفع کند
شهوت نفس
آدم خوي شود ورنه همان
جانور است
شهيد کسي است که در نزد
پروردگار خود روزي مي خورد و رسيدن به اين مقام
عاشق صادق مي خواهد.
سالکي مي خواهد که در وداي عشق و معرفت حسين ابن علي
سالار شهيدان (ع) طي
مراحل نموده باشد و تمام هستي خود را در برابر معشوق
ازلي يک جا فدا سازد.
شهيدان نمرده اند و زنده اند و نزد پروردگار خود روزي
مي خورند. شهيد طالب
وصال و بريده از هر چه غير معشوق است و به همين سبب
به شدت مستي شراب وصال و
رسيدن به لقاي يار، آتش تير و خمپاره و ترکش را به
بازي مي گيرد و آتش عشق
همه آتش هاي غيرعشق را محو و نابود مي سازد. مي
گويند نماز عشق دو رکعت
است که وضوي آن جز خون درست نيست, چنانکه سيدالشهدا (ع) در زوال ظهر عاشورا با خون خود وضو
گرفت و در اين مقوله يکي از ارادتمندان درگاهش را خواهيم شناخت که
پيرو راستين حسين (ع) و عاشق زيارت کربلا بود. واوکسی نیست جزشهید وسردار
نام آور اسلام ناصر اجاقلو. ستاد بزرگداشت مقام شهید