بهائیت را میتونیم یک فرقۀ بی بخار، بنامیم چرا که هیچ شباهتی به یک مکتب الهی ندارد. این فرقۀ ضاله تمام ابعادش را با حرفهای روز تطبیق داده است و سعی دارد تمام سخنانش را با حقوق بشر و امثال آن یکسان جلوه دهد. خدایی که بهائیت معرفی میکند خداییست که به قول خودشان ارتداد را برداشته است! البته آنها نیز خدا را با لفظ جلالۀ «الله» صدا میزنند ولی اللّهی که آنها از آن دم میزنند یک الله دیگر است! در این مورد در آینده بسیار مفصل توضیح میدهم.

 

از سویی بهائیان سعی دارند با حسن خلق و اینطور ادا و اطوار فرقۀ خود را تبلیغ کنند. به کار گرفتن دخترهای خوشگلشان را نیز از مبلغین مسیحی آموخته‌اند و دخترهایشان را چه در ایران و چه در خارج از ایران برای تبلیغ پیش میفرستند! مظلوم نماییهای آنچنانی هم میکنند ولی هر کس کامنتهای این آرمان(شادی) را دیده باشد به خوبی میفهمد که این اراذل نه تنها مظلوم نیستند بلکه بسیار ظالم هستند به راحتی به اسلام اهانت میکنند. چنانکه همین آقا(خانم) مسلمانان را وحشی نامید!

 

ریشه های بهائیت

 

همه میدانیم که بهائیت از مکتبی منحرف به نام بابیت برخواست. ولی ریشۀ اصلی بهائیت در یک فرقۀ ضاله به نام شیخیه است که بابیت خود از آن برخواسته است. پس به شیخیگری میپردازیم:

 

شیخیگری را شیخ احمد احسائی به وجود آورد. وی در زمان فتحعلیشاه قاجار در کربلا میزیست. فردی بود زاهد، باهوش و زباندار.در ایران، عراق و عربستان(به جغرافیای امروزی) معروفیت داشت. او از علمای بزرگ عصر خود بود، به طوری که وقتی به ایران آمد، فتحعلیشاه و پسرانش به استقبالش شتافتند.

 

شیخ احمد احسائی از یک سو شیعۀ بسیار متعصبی بود و از سوی دیگر به فلاسفۀ یونانی دلبستگی داشت و لذا مانند تمام پیروان فلسفۀ یونانی سخنان ارسطو و افلاطون را بدون هیچ حرفی، میپذیرفت. شیخ سرانجام دگرگونیهایی در تشیع پدید آورد و آنرا گاه در لفافه و گاه به کنایه بیان کرد.

 

برای توضیح آنچه شیخ ادعا کرد باید پیشاپیش بگوییم که در فلسفه بحثی هست به نام «علل چهارگانه». افلاطون و ارسطو و سایر فلاسفه گفته‌اند برای پدید آمدن یک چیز چهار علت لازم است(برای مثال برای ساختن یک صندلی به علل زیر نیاز داریم):

 

۱) «علت فاعلی» یا وجود کسی که صندلی را بسازد

 

۲)«علت مادی» یا چوبی که صندلی با آن ساخته میشود

 

۳)«علت صوری» یا شیوه و شکلی که صندلی با آن ساخته میشود.

 

۴)«علت غایی» یا هدف از ساختن صندلی که میتواند نشستن بر روی آن باشد.

 

حال شیخ احمد احسائی با توجه به این بحث میگوید:

 

«علل چهارگانه، همان آفریده شدن امامان ما میباشند»! و در تفسیر آن میفزاید:

«آفریننده  این امامان بوده‌اند، روزي‌دهنده و گرداننده نیز آنها هستند، خدا رشتۀ کارها را به دست آنها سپرده است»!!

با توجه به سخنان بالا به نظر میرسد که خداوند که تا پیش از محمد(ص) خودش سکاندار(!) جهان بود با ولادت ائمۀ معصومین، کار را به دست انها سپرد و خود به استراحت پرداخت!

 

جالب اینکه شیخ ادعا نموده است که ائمه آفریننده هم بوده‌اند، جالب اینکه با این ادعا، با توجه به برهان نظم، ائمه نیز، خود خدا بوده‌اند!!

 

او در ادامۀ این خزعبلات، بدنهای ما(شیعیان یا کل انسانها؟!) را نیز از امامان خواند! و گفت هرگاه امامی بخواهد میتواند در بدن یک نفر حلول کند. او برهان خود را نیز برخی روایات غیرعقلانی قرار داد، از جمله اینکه که علی(ع) در یک شب در چهل محل مختلف میهمان شد!

 

البته هر عاقلی میفهمد که این حدیث جعلیست. براستی علی چرا باید دعوت چهل نفر را با هم اجابت کند تا مجبور شود جسم این و آن حلول کند؟! و مگر در شهرهای کوچک آن زمان شهرها چند نفر جمعیت داشتند که در یک شب چهل میهمانی برگذار میشده است؟ آیا میزبانان نمیتوانستند زمان میهمانیشان را هماهنگ کنند؟ در ضمن این عمل در صورت وقوع یک معجزه است، غیر از اینستکه معجزه فقط به اذن الله و برای هدایت مردم و نشان دادن قوای فراطبیعی پیامبران صورت میگیرد؟ چگونه است طبق این حدیث امام برای رسیدن به تمام مهمانیها، معجزه میکند؟!!

 

وی در مورد معراج پیامبر با توجه به نظر غلط آنروز در مورد عناصر اصلی(خاک، آب، باد و آتش) گفت:

 

پیامبر ما چون به معراج می رفت، در گذشتن از کرۀ آب عنصر آبی خود را و در گذشتن از کرۀ باد عنصر هوائی و در گذشتن از کرۀ آتش عنصر آتشی خود را انداخت تا بتواند از تن و چهارچوب مادی به در آید و رها گردد سپس قادر باشد از کره‌های آسمانی بگذرد.

 

در واقع میخواهد بگوید که روان پیامبر به معراج رفته است و معراج غیرجسمانیست.

 

شیعیان دو دسته بودند. یک گروه اصولیون بودند که معتقد بودند که برای درک صحت احکام فرعی باید مبنائی فقهی داشت و چنین احکامی را الزاماً باید بر مبنای قرآن، اخبار، اجماع، عقل و اجتهاد برآورد نمود. گروه دیگر اخباریون بودند که میگفتند مبنای استنباط و پذیریششان احادیث نقل شده از ائمه، بدون توجه به میزان سندیت حدیث است! شیخ احمد احسائی هم از اخباریون بود.

البته کاملاً واضح است که مبنای تفکرات اخباریون سست است، چرا که صرف اینکه یک حدیثی از امامی نقل شده باشد اصلاً دلیل نمیشود که واقعاً آن امام آن سخن را بر زبان آورده باشد و بدون طی مراحلی که احادیث جعلی آشکار میشوند، ما با کوهی از احادیث روبرو هستیم که گاهاً با یکدیگر و در مواردی با خود قرآن نیز در تناقضند!

 

شیخیگری نیز بر اساس یکی دو حدیث غیرمستدل و پس از آن با چند تجزیه و تحلیل بر مبنای فلسفۀ یونانیان(ترکیب فلسفه و مذهب) توسط شیخ احمد احسائی ایجاد شد. شیخ پس از محکوم شدن از سوی علما، مانند صوفیان و اسماعیلیان، به تفسیربرأی و تأویل قرآن  و احادیث نیز پرداخت:

 

هر شیء علاوه بر شکل ظاهری دارای باطنی نیز هست و «تأویل» پل صراط که معنی ظاهری آن پل جسمانی است معنی باطنی آن «ولایت» میباشد، اینگونه برداشت و تفسیر را «تأویل» گویند.

 

این بحث را در واقع مدتها قبل اسماعیلیان مطرح کرده بودند. شیخ احمد با این تأویلات چند چیز را در تفکرات تغییر داد و بدین طریق از شیخیگری از شیعه جدا شد. یکی از آنها بحث معراج بود که در بالا آمد. دومین تغییر در مورد معاد  بود:

 

انسان در معاد با جسم و عنصر ظاهر نمیشود بلکه در قالب «هورقلیائی» است که انسان دوباره جان میگیرد.

 

واژۀ «هورقلیائی» را شیخ از صائبیها، در خلال اقماتش در بصره فراگرفته بود! وی در تشریح این سخن میگوید:

 

هورقلیائی لغت سریانی است که در این زبان صاحب آن را «صبی یا صائب» مینامند و اکنون در بصره و اطراف آن زیاد هستند.

 

شیخ احمد معتقد بود که در معاد و قیامت انسان با جسم هورقلیائی زنده میشود و چون حقیقت انسان روح است معاد هم روحانیست.وی پس از روحانی خواندن معاد، اصل معاد را حذف کرد و ادعا کرد که معاد لازمۀ اعتقاد به خدا و قرآن و نبوت، نیست و لزومی ندارد معاد را اصلی از اصول دین بشماریم. البته وی در ادامه اصل عدالت را نیز از اصول شیعه برداشت و گفت لزومی ندارد به آن نیز به چشم یک اصل بنگریم.

 

پس از تغییرات فوق شیخ احمد احسائی به سراغ اصل امامت آمد و ادعا کرد که امام به مفهوم «حجت» که از خاندان پیغمبر است، امام به معنی پیشوا، و دیگر امام به معنای پیشنماز و در پاره‌اي از مواقع منظور از امام کسیستکه در اموری از او تأسی میکنند. بدین ترتیب بحث خالی نبودن زمین از حجت خدا و حدیث «من مات و لم یعرف امام زمانه...» را اینطور توجیه کرد که منظور از امام بزرگان شیعه یا به عبارت دقیقتر «شیعیان کامل» در زمانهای مختلفند!

شیخ احمد احسائی ادعا میکند که امام غایب در قالب «هورقلیائی» میباشد و زندگی روحانی دارد! و هر کس که به مقام شیعۀ کامل رسید امام در وجود او حلول میکند!

 

مشکل طرز فکر شیخ این بود که با این نگرش هر ننه قمری میتوانست بیاید بگوئید که امام در وجودش حلول کرده است! چنانکه جناب باب هم همینکار را کرد.

 

واقعاً قابل توجه است که با پذیرش طرز فکر شیخیه باید بپذیریم که هزار و صد سال، را تمام مسلمین در گمراهی کامل به سر میبرده‌اند و در حدود بیش از هزار سال حتی یک مؤمن واقعی هم یافت نمیشود! زیرا تمام امت اسلامی خلاف این نظر میاندیشیدند!!

 

 

اگر واقعاً این همه سال مردم به خطا میرفتند خداوند حکیم چرا هیچ حجتی را برای هدایت بشر نفرستاد؟ چرا باید این گوهر راهنما(شیخ احمد احسائی!!) با بیش از هزار سال تأخیر سر و کله‌اش پیدا میشد؟ اگر زمین خدا از حجت خالی نیمشود(همانطور که شیخیها نیز مثل ما قبول دارند) چرا حجت خدا نیامد و این گمراهی را بنمایاند؟

 

از سوی دیگر چنین نتیجه گیریهایی به صورت فلسفی و با قیاس بین چند روایت غیرمعتبر ممکن نیست و باید در صورتی که هورقالیائی در کار باشد به صورت مستقیم در قرآن و روایات سخنی در مورد آن آمده باشد. یک چهارم قرآن در مورد معاد است. پس چه دلیلی دارد،که چیزی که شیخی ها ادعا میکنند، در قرآن و روایات معتبر نباشد؟؟

 

امام‏على(عليه السلام) در پاسخ مردى كه از ايشان درخواست كرد تا موعظه‏اش كند فرمود:

از كسانى مباش كه بدون انجام اعمال صالحه اميد به آخرت دارد و به آرزوى طولانى توبه را تأخير مى‏اندازد. در دنيا مثل زاهدين حرف مى‏زند ولى در عمل همانند دنيا طلبان عمل مى‏كند. اگر از دنيا به او بدهند سير نمى‏شود و اگر از او بگيرند قناعت نمى‏كند.

از شكرگزارى نسبت به آنچه دريافت كرده عاجز است و به دنبال مال و ثروت بيشتر است. مردم را از كار زشت نهى مى‏كند ولى خود همان را انجام مى‏دهد و آنها را به كار خوب امر مى‏كند ولى خود انجام نمى‏دهد افراد نيكوكار را دوست مى‏دارد ولى كارش با آنها سنخيّت ندارد. با گنهكاران سر ستيز دارد ولى خود يكى از آنهاست.

از مرگ بيزار است زيرا كه زياد گناه كرده و بر چيزى پايدار است كه باعث كراهت او از مرگ شده است.

اگر بيمار شود همواره در ندامت است و اگر سلامتى يابد سرگرم خوشگذرانى مى‏گردد و به خاطر تندرستى گرفتار غرور مى‏شود. و هنگام گرفتارى مأيوس مى‏گردد. وقتى مصيبتى به وى وارد مى‏شود به زارى خدا را مى‏خواند و اگر اميدى به او روى آورد از حق بر مى‏گردد در حالى كه اسير غرور است. اصولا نفس اماره در انجام گمانها و توهّمات بر او چيره است. و در باره آنچه كه يقين دارد در مسلط شدن بر نفس ضعيف است.

از گناهى كه ديگرى مرتكب مى‏شود نگران است و براى خود مزدى بيشتر از عملى كه انجام داده اميدوار مى‏باشد وقتى بى نياز مى‏شود طغيان مى‏كند و فتنه برپا مى‏دارد و وقتى ندار مى‏گردد مأيوس و سست مى‏شود.

چون كارى را انجام دهد ناقص بجا مى‏آورد و هرگاه درخواستى كند بسيار خواهد و چون شهوت بر او غلبه كرد گناه را مقدم دارد و توبه را عقب اندازد و همين كه رنجى به او رسد از دستورات شرع مقدس دورى جويد.

آنچه را مايه عبرت است توصيف مى‏كند ولى خود درس عبرت نمى‏گيرد در موعظه كردن مردم مبالغه مى‏نمايد ولى خود موعظه نمى‏شود. در گفتار خود را برتر از ديگران مى‏داند ولى در عمل كم مى‏گذارد. در پرداختن به امور فانى رغبت نشان مى‏دهد و مسائلى كه باقى ماندنى است مسامحه مى‏كند غنيمت را ضرر مى‏داند و ضرر را غنيمت مى‏شمارد از مرگ مى‏ترسد و از فرصت استفاده نمى‏كند.

گناه ديگران را بزرگ مى‏پندارد و بيشتر از آن را در باره خود كوچك فرض مى‏كند و طاعت و بندگى خود را بزرگ مى‏پندارد و مانندش را براى ديگران كوچك مى‏شمارد پس او بر مردم طعنه مى‏زند و سر خود را كلاه مى‏گذارد و به خويش نيرنگ مى‏زند.

بيهوده‏گويى با ثروتمندان را بيشتر دوست مى‏دارد تا ياد خدا و ذكر حق را با مستمندان به سود خود عليه ديگرى حكم كند و براى ديگرى به ضرر خود رأى ندهد. مردم را راهنمايى كند ولى همچنان در گمراهى است پس فرمان او را مى‏برند ولى او فرمان كسى را نمى‏برد. حق خود را تمام و كمال مى‏گيرد ولى حق ديگران را كامل نمى‏دهد در راهى غير از راه پروردگار خويش از بندگان خدا مى‏ترسد اما در مورد بندگان خدا از خداى خويش ترسى ندارد.

«سيد شريف رضى كه رضوان خدا بر او باد گويد: اگر در كتاب نهج البلاغه جز اين فرمايش نبود همان براى موعظه بجا و حكمت رسا و بينايى بيننده و پند دادن انديشه كننده كافى بود».