درمیان من و تو فاصله هاست
درمیان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!
تو توانائی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا زندگانی بخشی.
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی.
وتو چون مصرع شعری زیبا
سطح برجسته ای از زندگی من هستی.
دفتر عمر مرا با وجود تو
شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست.
می توانی تو به من
زندگانی بخشی.
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی.
من به بی سامانی
باد را می مانم.
من به سرگردانی
ابر را می مانم.
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم.
سنگ طفلی اما
خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت.
قصه ی بی سروسامانی من
باد با برگ درختان می گفت.
باد با من می گفت: "چه تهیدستی مرد!"
ابر باور میکرد!
من در ائینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه! می بینم می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی!
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم!
چه امید عبثی!
من چه دارم که تو را در خور؟ هیچ
من چه دارم که سزاوار تو؟ هیچ
تو همه هستی من . هستی من.
تو همه زندگی من هستی!
تو چه داری؟
همه چیز.
تو چه کم داری؟
هیچ.
بی تو در می یابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را.
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی!
راستی شعر مرا می خوانی؟!
نه دریغا هرگز!
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی.
کاشکی شعر مرا می خواندی!
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو؟!
بی تو مردم!
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی
روی تو را
کاشکی می دیدم.
شانه بالا زدنت را بی قید.
و تکان دادن دستت که
- مهم نیست زیاد....-
و تکان دادن سر را که
-عجیب.........! عاقبت مرد......؟!-
افسوس.....!-
کاشکی می دیدم!
من به خود می گویم :
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد!
"حمید مصدق"