خاطراتی خواندنی از یک فرمانده اطلاعاتی/1
بلندم کرد و کمي جلو برد و در برانکارد گذاشت. يکي از سربازها رو به من کرد و گفت: - به خميني فحش بده! موي بدنم سيخ شد. فکري به ذهنم رسيد. بلند گفتم: آخ ... آخ ... همان سرباز گفت: - معلومه از مردان خميني هستي. نمي خواهي فحش بدهي. نده؛ اما آخ و اوخ هم نکن
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، سردار علي ناصري در سال‌هاي دفاع مقدس از فرماندهان اطلاعات سري ترين قرارگاه جنگ، يعني قرارگاه نصرت بود که در يکي از شناسايي ها توسط نيروهاي عراقي در هور اسير مي شود. ایشان  با زيرکي هويت خود را پنهان مي کند و خود را سرباز عادي جا مي زند و با مدارک جعلي خود را با نام علي کردوني معرفي ميکند و در سالهاي سخت و طاقت فرساي اسارت، سري ترين اطلاعات را درسينه خود محفوظ مي دارد.

سردار ناصری نزديك به 5 سال در اسارت رژيم بعثي عراق به سر برده و جانباز 40% است. ایشان پس از آزادي از اسارت مسئوليت‌هاي مختلفي چون: مسئول اطلاعات ‌عمليات لشكر هفت وليعصر(عج)، جانشين مركز اطلاعات‌عمليات قرارگاه كربلا، فرمانده تيپ 6 امام حسن عسگري‌(ع)، جانشين قرارگاه نصر را بر عهده داشته اند. آنچه خواهید خواند خاطره ای است از روزهای اسارت این سردار سرافراز اسلام.

*در زندگي هر انساني، روزهايي است که آن را هرگز فراموش نمي کند و تا لحظه مرگ در خاطر دارد؛ روزهايي شاد يا تلخ، روز نوزدهم آذر ماه 1364 در زندگي من از چنين روزهايي است. در اين روز قرار شد من با چند تن از دوستان در منطقه بستان براي شناسايي سه راهي جاده شيب به خطوط دشمن نزديک شويم و اطلاعات لازم را به دست آوريم. شناسايي ها کامل بود؛ اما بچه ها جوابهاي مناسبي براي سؤالات من نداشتند. لازم ديدم خودم بروم و از نزديک آنجا را ببينم و شناسايي کنم، سردار شهيد حميد رمضاني و سردار جاويد الاثر علي هاشمي را تحت فشار قرار داده بودم تا به من اجازه مأموريت بدهند. اين را من خودم از شهيد رمضاني به اصرار خواسته بودم. صبح که خواستم حرکت کنم، پيراهن کره اي نويي تنم بود. قاسم حزباوي گفت: علي، حيفه اين لباس را پوشيده اي. اگر اسيرت کردند، حيفه اين لباس تَنت باشه. براي چي پوشيده اي؟ بيا يک لباس کهنه بپوش. قبول کردم.
پيراهنم را درآوردم و لباس کهنه اي پوشيدم. با بچه ها خداحافظي کردم و با جيپي به راه فتادم. در جيپ امين داوودي، يک نيروي بومي به نام جوحي سوار بود ، سيد جعفر، جمعه ساعدي و جبار صخراوردي هم بودند. به دلم الهام شده بود که اين بچه ها را براي آخرين بار مي بينم. سخت بي قرار بودم؛ مثل کسي که منتظر حادثه اي است. کمي جلوتر، صبحانه خورديم، سوار بلمها شديم و به طرف دشمن حرکت کرديم.
در آذرماه، آب منطقه شمال هور خيلي خنک است؛ چون بلندي نِي ها مانع از تابش آفتاب مي شود. نِي ها خيلي فشرده بود. آبراه هم نبود و خيلي دشوار جلو مي رفتيم. در زاويه نود درجه جاده شيب بوديم. چپ و راست ما، دکلهاي ديده باني دشمن بود. طوري مي بايست حرکت مي کرديم که عراقيها ما را نبينند. در آب، تا جايي که نِي ها تمام شدند، جلو رفتيم. آنجا کمي مکث کرديم. کمي جلوتر، روي شنهاي ساحل، رد پوتينهايي را ديديم.
به جوحي گفتيم: قبلاً آمده اي اينجا... اين جاي پاي شما نيست؟ خم شد، به دقت جاي پاها را نگاه کرد و گفت: علي، اگر فکر نمي کني جا خورده ام و ترسيده ام، بايد بگويم اين جاي پاها مال همين امروزه! احتمالاً جاي پاهاي گشتيهاي عراقيه. جا خوردم. مي بايست احتياط مي کرديم. هر آن امکان داشت گشتيهاي عراقي باز گردند و ما را به دام اندازند. مي بايست مي رفتم و سيل بند دشمن را شناسايي مي کردم. به آن دو نفر گفتم: شما داخل همين نِي ها بمانيد... من جلو مي روم و اوضاع را مي سنجم، اگر خوب بود، علامت مي دهم، بيایيد. تا نگفته ام، از سر جايتان تکان نخوريد. اين را گفتم و دولادولا شروع کردم از آب خارج شدن، به خشکي رسيده بودم. هنوز چند متري جلو نرفته بودم که ناگهان سرو کله گشتيهاي دشمن پيدا شد.
از همان مسيري که رفته بودند، داشتند به مواضعشان باز مي گشتند. مرا ديدند. فوراً صدا زدند: قف... قف... لاتحرک! صداي کشيده شدن گلنگدن آنها را هم شنيدم. شروع کردم به دويدن و دور شدن. مرا به رگبار بستند. احساس کردم کسي محکم مرا گرفت. روي زمين افتادم. بلند شدم و چند متري جلو رفتم؛ نتوانستم و باز افتادم. پاهايم از کمر بي حس بود. عراقيها هنوز به طرفم تيراندازي مي کردند. ناگهان احساس کردم پهلويم سِر شده. نگاه کردم، ديدم غرق خون است. عراقيها جرئت نمي کردند جلو بيايند. مي ترسيدند نارنجک داشته باشم و به طرفشان پرت کنم. با خودم گفتم: اي واي علي، اسير شدي! اشهدم را خواندم و شروع کردم جملاتي از زيارت عاشورا را در دل خواندن؛ اما خبري از شهادت نشد. چند لحظه بعد يقين کردم که شهيد نمي شوم و سرنوشتم اسارت است.
عراقيها فرياد مي زدند و تير مي انداختند. اطرافم از خون سرخ شده بود. دستم را به علامت تسليم بردم بالا. عراقيها تيراندازي را قطع کردند. يکي از آنها جلو آمد و تا بيست متري ام آمد . به عربي گفت: بلند شو! گفتم: نمي توانم بلند شوم.
هر طور بود، مرا به خاکريز اول بردند. افسر عراقي از من پرسيد: اينجا چه مي کني؟

- راه گم کرده ام.

– چطور راه را گم کرده اي؟ چند نفر بوديد؟

- شش نفر بوديم. بين ما دعوا شد. سه نفر ماندند، سه نفر آمديم. مي خواستيم برويم به طرف خشکي و خودمان را تسليم کنيم. سه روز است راهمان را در هور گم کرده ايم.

– نه، تو براي شناسايي آمده اي!

– کسي که براي شناسايي مي آيد، دست خالي مي آيد؟ بدون سلاح مي آيد؟ 

- چرا وقتي ايست داديم، فرار کردي؟

- شما مهلت نداديد ... تير اندازي کرديد. تا اندازه اي قانع شدند. فرمانده با کلتش بازي مي کرد. معلوم بود قصدهاي بدي دارد. دل توي دلم نبود. سردم بود و کم کم داشتم درد را هم حس مي کردم. يکي از نظاميها به فرمانده اش گفت:

- نکشش، جوانه. يک تير هم بيشتر نخورده. با فرمانده گردان تماس بگير، شايد ببريمش عقب.
سربازي شيعه آمد و خواست مراکول کند، نتوانست. زمينم گذاشت و گفت:  چقدر سنگيني!  در اين وقت، دو نفر با برانکارد آمدند. آن شيعه، مراکول گرفت. من هم گردنش را گرفتم. گفت:  خفه ام نکني ها! 

– نه!

بلندم کرد و کمي جلو برد و در برانکارد گذاشت. يکي از سربازها رو به من کرد و گفت:

- به خميني فحش بده!

موي بدنم سيخ شد. فکري به ذهنم رسيد. بلند گفتم: آخ ... آخ ... همان سرباز گفت:

- معلومه از مردان خميني هستي. نمي خواهي فحش بدهي. نده؛ اما آخ و اوخ هم نکن. ساکت باش.

همان جا از خدا خواستم که اوضاع را طوري فراهم کند که هرگز در ايام اسارت در وضعيتي قرار نگيرم که دهانم به اين گونه ناسزاها باز شود.
مرا سوار ماشيني کردند و به مقر تيپ بردند. در آنجا مرا سوار آمبولانس کردند. درد ديگر با همه هيبتش به جانم افتاده بود. سردم بود و به خود مي لرزيدم. کم کم شروع کردم به فرياد زدن. به عربي گفتم: - سردم است. آخ ... آخ ... پتويي آوردند و رويم انداختند. فرياد زدم:  يک پتوي ديگر برايم بياوريد. گرم نشدم! سربازي که کنارم ايستاده بود، با تفنگ آمد بالاي سرم و با لحن خشني گفت: مگر خانه عمه ات است که دستور مي دهي؟ مي کشمت ها!  درد مرا دلير کرده بود. به عربي جوابش دادم: حاضرم مرا بکشيد؛ اما چهره هاي کريه شما را نبينم. ناراحت شد و گفت: نه، خيالت راحت باشه ... تا از تو اطلاعات نگيريم، نمي کشيمت. هر طور بود، يک پتوي ديگر هم برايم آوردند و رويم انداختند. کمي گرمم شد. بازجويي همان جا شروع شد: براي چه آمده اي؟ مأموريت تو چه بوده؟ ديدم اگر بخواهم دروغ بگويم و باز ادعا کنم که مي خواسته ام خودم را تسليم کنم، باور نخواهند کرد. اين بود که خود را سرباز عادي سپاه جا زدم .
- ما آمديم مأموريت. راهنماي ما نابلد بود و ما راه را گم کرديم. سه روز در هور سرگردان بوديم. بين ما شش نفر اختلاف افتاد. سه نفر از ما از آنها جدا شديم. و به هور زديم. من جلو بودم و آن دو نفر عقب تر. در اين وقت بود که به گشتيهاي شما خورديم و مرا با تير زدند. آنچه را که مي گفتم، خوب به خاطر مي سپردم تا در بازجويي هاي بعدي هم همان ها را تکرار کنم و دچار تناقض گويي نشوم. پرسيدند:

- آن دو نفر کجا هستند؟

- من جلوتر بودم. از آنها خبري ندارم.

چنان طبيعي حرف زدم که داستانم را کاملاً باور کردند.
خود را سرباز و جزء نيروهاي حراست مرزي معرفي کردم و نامم را هم علي کردوني گفتم. کردوني، طايفه مادرم بود و شناخت کاملي از آن طايفه داشتم. اگر خود را علي ناصري معرفي مي کردم، ممکن بود لو بروم و به ماهيت اطلاعاتي من پي ببرند.
روزهاي اسارت خيلي خسته کننده و کسالت آور است و آدم اگر براي خود سرگرمي و برنامه اي تدارک نبيند، زمان و اضافه وقت کلافه اش مي کند و او را از پا در مي آورد. اغلب اسرا براي سرگرم شدن به کارهاي دستي رو مي آورند. يکي گلدوزي مي کرد، ديگري مُهر مي ساخت، آن ديگر جانماز مي دوخت و آن ديگري روي چوب کنده کاري مي کرد. بعضي ها هم با خمير نان اشياي جالبي مي ساختند. البته عده اي هم سرشان توي درس و کتاب بود و چند نفري هم زبانهاي عربي يا انگليسي مي آموختند. خلاصه هر کس کاري مي کرد تا وقت و زمان را بکشد يا دست کم روزهاي سنگين اسارت را کوتاه سازد.
نماز جماعت ممنوع بود و اگر عراقيها متوجه مي شدند همه را به سختي تنبيه مي کردند. اما اسرا به هر ترتيب بود مخفيانه و به دور از چشم نظاميان عراقي سعي مي کردند نمازهايشان را به جماعت بخوانند. با جماعت نماز خواندن، روحيه بچه ها را خيلي تقويت مي کرد و منبع انرژي روحي خوبي برايشان بود. روزي جاسم، نگهبان عراقي، ديد که همه دارند نماز جماعت مي خوانند. خيلي عصباني و ناراحت شد. بچه ها در همان اردوگاه جانمازهاي گلدوزي شده جالب و قشنگي براي خودشان دوخته بودند و روي آنها نماز مي خواندند.
جاسم آمد و با خشم تعدادي از جانمازها را جمع کرد. روي تعدادي از جانمازهاي بچه ها اين آيه قرآن به رنگ سبز گلدوزي شده بود: ربنا افرغ علينا صبراً و ثبت اقدامنا و انصرنا علي القوم الکافرين. البته کلمه کافرين را به رنگ قرمز گلدوزي کرده بودند. جاسم با لهجه ته عربي اش گفت: - چرا اين آيه را نوشته ايد؟ در قرآن به جز اين، آيه نبود؟ يک آيه ديگر بنويسيد. بچه ها گفتند:
- آيه، آيه است. قرآن است.
–  نه. اين آيه خوب نيست!
– براي چي خوب نيست؟
جاسم با سادگي خاصي پاسخ داد:
- اولاً توي آن کافرين است.
– شما که مسلمانيد. اين کلمه مال کفاره.
– نه. منظور شما از کافرين، ما عراقي ها هستيم!
- چرا؟ به خاطر اينکه کلاه ما قرمز است، شما هم کافرين را با رنگ قرمز نوشته ايد.
جاسم تا مدتها به ما گير داد و اذيتمان کرد. روزي عراقيها قصد داشتند عکس بزرگي از صدام را روي ديوار بيروني قاطع نصب کنند. بچه ها مخالفت کردند. عراقيها بي اعتنا به اين مخالفت، قاب عکس را نصب کردند و رفتند، اما بچه ها شيشه عکس را با سنگ شکستند. عراقيها خيلي ناراحت شدند و چند نفر از بچه ها را بردند و به شدت کتک زدند و شکنجه دادند. بالاخره هم عراقيها آمدند و عکس را برداشتند و بردند.