غزل هجرت

آيد آن روز كه من هجرت از اين خانه كنم
از جهان پرزده در شاخ عدم لانه كنم

رسد آن حال كه در شمع وجود دلدار
بال و پرسوخته كار شب پروانه كنم

روى از خانقه و صومعه برگردانم
سجده بر خاك در ساقى ميخانه كنم

حالى حاصل نشد از موعظه صوفى و شيخ
رو به كوى صنعى واله و ديوانه كنم

گيسوى و خال لبت دانه و دامند چسان
مرغ دل فارغ از اين دام و از اين دانه كنم

شود آيا كه از اين بتكده بربندم رخت
پرزنان پشت‏بر اين خانه بيگانه كنم