خاطرات جبهه/ پسرم کفتر باز است به درد جبهه نمی خورد!
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق ، استاد محمدحسین جعفریان ، شاعر ارزشمند کشورمان ، ابیاتی دارد به این قرار:
ابر تا بارانتان رانده است، اي بسيجيهاي کوچک سال!
مرگ در آغازتان مانده است، اي بسيجيهاي کوچکسال!
داغمرگ گفتگوهاتان، ردپايي آرزوهاتان
بر غرور آسمان مانده است، اي بسيجيهاي کوچکسال!
گرچه پايان شما را شهر، در طلوع رخوتش خواندهست
مرگ در آغازتان ماندهست، اي بسيجيهاي کوچکسال!
این چند خاطره ، تقدیم می شود به عشق آن کوچک سالان:
*وي اولين اعزام چهارده ساله بود. قبولش نميكردند. دست برد توي شناسنامهاش و براي اينكه لو نرود، آن را هم با خودش برد.
بيچاره مادرش، براي گرفتن كوپن استشهاد محلي جمع كرد كه شناسنامهاش گم شده. از آن به بعد او دو جلد شناسنامه داشت.
***
*يواشكي رفته بود ثبت نام. وقتي براي تحقيق آمده بودند،
مادرش كه فهميده بود، خانهي روبرويشان را نشان داده بود و گفته بود آن همه
كبوتر را ميبينيد؟ براي پسر من است. او اصلا آدم درست و حسابي نيست؛
كفترباز است. آنها هم قبولش نكردند.
وقتي فهميد، رفت بسيج و توضيح داد؛ ولي ديگر دير شده بود. ماند تا اعزام بعدي.
***
* با پدرش رفته بود جبهه. آنقدر كوچك بود كه هر كس ميرسيد، نازش ميكرد. چند بار هم ميخواستند برگردانندش. به بهانهي فراري بودن از خانه؛ پدرش نگذاشت.
***
*پدرش اجازه نميداد برود. يك روز آمد و گفت: «پدر جان!
ميخواهيم با چند تا از بچهها برويم ديدن يك مجروح جنگي.» پدرش خيلي
خوشحال شد. سيصد تومان هم داد تا چيزي بخرند و ببرند.
چند روزي از او
خبري نبود... تا اينكه زنگ زد و گفت من جبههام. پدرش گفت: «مگر نگفتي
ميروي به يك مجروح سر بزني؟» گفت: «چرا؛ ولي آن مجروح آمده بود جبهه.»
پدرش فقط پشت تلفن گريه كرد..
***
*الاغمان را برداشتم بردم بيابان تا براي زمستان
گوسفندانمان علف جمع كنم. فرصت خوبي بود. حداقل تا شب كسي منتظر من نبود.
الاغ خودش راه خانه را بلد بود. رهايش كردم و رفتم جبهه.
نميدانم آن سال زمستان، گوسفندها چه ميخوردند؟
***
*جثهاش خيلي كوچك بود. اوايل كه توي سنگر ميخوابيد، بعضي شبها توي خواب و بيداري ميگفت: «ماماني! آب... ماماني! آب...»؛ بچهها ميخنديدند و يك ليوان آب ميدادند دستش. صبح كه بيدار ميشد و بچهها جريان را ميگفتند، انكار ميكرد.
***
*رفت ثبت نام. گفتند سنات قانوني نيست. شناسنامهاش را دستكاري كرد. گفتند رضايتنامه از پدر. رفت دست به دامن يك حمال شد كه پاي رضايتنامه را انگشت بزند. بيست تومان هم برايش خرج برداشت. بعدها فكر ميكرد چرا خودش زير رضايتنامه را انگشت نزده بود؟
***
*صدايش ميزدند "نيم وجبي". ژ-٣ اش را كه ميگذاشت كنارش روي زمين، كمي از آن بزرگتر بود.