بخشي از سخنراني دكتر مرتضي مطهري با عنوان «حماسهي حسيني»:
بخشي از سخنراني دكتر مرتضي مطهري با عنوان «حماسهي حسيني»:
...[گفتيم در واقعه تاريخي كربلا تحريفاتي صورت] گرفته است، چه از نوع لفظي و چه از نوع تحريف معنوي، و همين تحريفها سبب شده است كه اين سند بزرگ تاريخي و اين منبع بزرگ تربيتي براي ما بياثر و يا كماثر بشود و احيانا در مواقعي اثر معكوس ببخشد. عموم ما اين وظيفه را داريم كه اين سند مقدس را از اين تحريفها كه آن را آلوده كرده است، پاك و منزه كنيم. وعده دادم كه امشب دربارهي عاملهاي تحريف بحث كنم و در فردا شب، انشاءالله، بحث ما در اطراف تحريفهاي معنوي اين حادثه خواهد بود.
عوامل تحريف:
1. اغراض دشمنان
عاملهاي تحريف بر دو قسم است. يك نوع از عاملهاست كه عاملهاي عمومي است، يعني به طور كلي در تواريخ دنيا اين عوامل وجود دارد كه تواريخ را دچار تحريف ميكند، اختصاص به حادثهي عاشورا ندارد. مثلا هميشه اغراض دشمنان، خود يك عاملي است براي اينكه حادثهاي را دچار تحريف كند. دشمن براي اينكه به هدف و غرض خودش برسد، تغيير و تبديلهايي در متن تاريخ ميدهد و يا توجيه و تفسيرهاي ناروايي از تاريخ ميكند كه اين مطلب نمونههاي زيادي دارد و من نميخواهم در اطراف آنها بحثي كرده باشم. همين قدر عرض ميكنم كه در حادثهي كربلا هم اين نوع از عامل دخالت داشت، يعني دشمنان درصدد تحريف نهضت حسيني برآمدند. همان طوري كه در دنيا معمول است كه دشمنان، نهضتهاي مقدس را به افساد و اخلال و تفريق كلمه و ايجاد اختلاف و امثال اينها متهم ميكنند، حكومت اموي خيلي كوشش كرد براي اينكه چنين رنگي به نهضت حسيني بدهد.
از همان روز اول چنين تبليغاتي شروع شد. مسلم كه به كوفه آمده بود، يزيد ضمن ابلاغي كه براي ابنزياد براي حكومت كوفه صادر ميكند، مينويسد: «مسلم پسر عقيل به كوفه آمده است و هدفش اخلال و افساد و ايجاد اختلاف در ميان مسلمانان است، پس برو و او را سركوب كن». وقتي هم كه مسلم گرفتار ميشود و او را به دارالامارهي ابنزياد ميبرند، ابنزياد همين جملهها را به مسلم ميگويد: «پسر عقيل! تو را چه شد كه به اين شهر آمدي؟ مردم وضع آرام و مطمئني داشتند. آمدي در اين شهر آشوب كردي، ايجاد اختلاف كردي، فتنهانگيزي كردي». مسلم هم مردانه جواب داد، گفت: اولا آمدن ما به اين شهر ابتدايي نبود. مردم اين شهر از ما دعوت كردند، نامههاي فراوان نوشتند، نامههايشان هست و در آن نامهها نوشتند كه پدر تو، زياد، در سالهايي كه در اينجا حكومت كرده است، نيكان اين مردم را كشته است، بدان را بر نيكان مسلط كرده است، انواع ظلمها و اجحافها به مردم كرده است؛ از ما دعوت كردهاند براي اينكه عدالت را برقرار كنيم، ما براي برقراري عدالت آمدهايم؛ از پيش خودمان هم نيامدهايم، مردم هم ما را براي اين منظور خواستهاند.
بعد هم حكومت اموي براي اينكه [در اين واقعه] تحريف معنوي كرده باشد، از اين جور قضايا زياد گفت، ولي به اصطلاح، نگرفت، يعني تاريخ اسلام تحت تاثير اين تحريف واقع نشد. شما يك مورخ و يك نفر صاحبنظر را در دنيا پيدا نميكنيد كه اين گونه اظهار نظر كرده و گفته باشد حسين بن علي، العياذ بالله، قيام نابهجايي كرد، آمد تا كلمهي مردم را تفريق كند، اتحاد را از بين ببرد؛ خير، اين نحريف اثر نكرد كه نكرد. پس دشمن نتوانست در حادثهي كربلا تحريفي ايجاد كند. در حادثهي كربلا با كمال تاسف هرچه تحريف شده است، از ناحيه دوستان است.
2. تمايل بشر به اسطورهسازي
عامل دوم، تمايل بشر به اسطورهسازي و افسانهسازي. اين هم باز در تمام تواريخ دنيا وجود دارد. در بشر يك حس قهرمان پرستي هست، يك حسي هست كه درباره قهرمانهاي ملي و قهرمانهاي ديني افسانه ميسازد (در شبهاي عيد غدير كه آقاي دكتر شريعتي صحبت ميكردند، يك بحث بسيار عالي راجع به اين حسي كه در همهي افراد بشر براي اسطورهسازي و افسانهسازي و قهرمانسازي و قهرمانپرستي ـ آن هم به يك شكل خارقالعاده و فوقالعادهاي ـ هست، ايراد كردند.) بهترين دليلش اين است كه مردم براي نوابغي مثل بوعلي سينا و شيخ بهايي چقدر افسانه جعل كردند! بوعلي سينا بدون شك نابغه بوده است، قواي جسمي و قواي روحياش، يك جنبهي فوقالعادگي داشته است. ولي همينها سبب شده است مردم براي بوعلي سينا افسانههايي بسازند، مثلا بگويند بوعلي سينا دربارهي مردي كه از فاصلهي يك فرسخي ميآمد گفت اين مردي كه ميآيد دارد نان چرب ميخورد. گفتند تو از كجا فهميدي كه او نان ميخورد، و از كجا فهميدي كه نانش هم چرب است؟ در سر يك فرسخي چگونه ديدي؟ ميگويند بله، نور چشمش آنقدر كارگر بود كه گفت من پشههايي را ديدم كه دور اين نان ميگردند، فهميدم كه نانش چرب است كه پشه دور آن پرواز ميكند. معلوم است كه اين افسانه است. آدمي كه پشه را از فاصلهي يك فرسخي ببيند، چربي نان را زودتر از خود آن پشهها زودتر ميبيند. يا مثلا [گفتهاند بوعليسينا] در مدتي كه در اصفهان تحصيل ميكرد، گفت من نيمههاي شب كه براي مطالعه حركت ميكنم، صداي چكش مسگرهاي كاشان نميگذارد كه من مطالعه كنم. رفتند تجربه كردند، يك شب دستور دادند مسگرهاي كاشان چكش نزنند، آن شب را گفت من آرام مطالعه كردم. معلوم است كه اينها افسانه است.
براي شيخ بهايي هم مردم چقدر افسانه ساختهاند، اختصاص به حادثهي عاشورا ندارد. ولي همان طور كه جلسهي پيش عرض كردم، فرق است ميان افسانهاي، داستاني، جعلي، تحريفي كه در يك حادثهي عادي باشد [و تحريفي كه در يك حادثهي مهم تاريخي باشد.] حالا مردم دربارهي بوعلي سينا هر چه ميخواهند بگويند، به كجا ضرر ميزند؟ به هيچ جا. دربارهي شيخ بهايي هرچه ميخواهند بگويند، بگويند، به كجا ضرر ميزند؟ به هيچ جا. اما افرادي كه شخصيت آنها، شخصيت پيشوايي است و قول آنها، فعل و عمل آنها، قيام و نهضت آنها سند و حجت است، در اينها نبايد تحريفي واقع بشود، در سخنشان، در شخصيتشان، در تاريخچهشان. دربارهي اميرالمؤمنين علي عليه السلام، چقدر افسانه خود ما شيعيان بافتهايم! در اينكه علي عليه السلام مرد خارق العادهاي است، بحثي نيست. مثلا شجاعت علي عليهالسلام. دوست و دشمن اعتراف كردهاند كه شجاعت علي عليه السلام يك شجاعت فوق افراد عادي بوده است. علي عليه السلام با هيچ پهلواني نبرد نكرد مگر آنكه آن پهلوان را كوبيد و به زمين زد. اين چيزي نيست كه در آن جاي انكار باشد. فوقالعادگي داشته، ولي در حد يك بشر فوقالعاده، يك بشري كه در ميدان جنگ هيچ كس حريفش نبود. اما مگر افسانه سازها و اسطوره سازها به همين مقدار قناعت كردند؟! شما ببينيد چه حرفها در همين زمينهها گفتند! مثلا علي عليه السلام در جنگ خيبر با مرحب خيبري روبهرو شد. مرحب چقدر فوقالعادگي داشت! بسيار خوب. مورخين هم نوشتهاند كه در آنجا علي عليه السلام ضربتش را كه فرود آورد، اين مرد را دو نيم كرد. حالا من نميدانم كه اين دو نيم، دو نيم كامل بود يا مثلا تا سينهاش رسيد. ولي در اينجا افسانههايي است كه دين را خراب ميكند. گفتهاند به جبرئيل وحي شد: فورا به زمين برو، برو كه آن غضبي كه ما در علي (ع) ميبينيم، اگر شمشيرش فرود بيايد، زمين را دو نيم ميكند، به گاو و ماهي خواهد رسيد؛ برو بال خودت را در زير شمشير علي بگير، رفت و گرفت. علي عليه السلام هم شمشيرش چنان فرود آمد كه مرحب آنچنان دو نيم شد كه اگر در ترازوي مثقالي ميگذاشتند، اين نيمهاش با آن نيمه برابر بود. بال جبرئيل كه زير زين اسب [قرار] گرفته بود، از شمشير علي آسيب ديد و مجروح شد. تا چهل شبانه روز جبرئيل نتوانست به آسمان برود، وقتي كه به آسمان رفت، خدا از او سؤال كرد: جبرئيل! تو اين چهل روز كجا بودي؟ خدايا در زمين بودم، تو به من ماموريت داده بودي. چرا زود برنگشتي؟ شمشير علي (ع) كه فرود آمد بال مرا مجروح كرد، من اين چهل روز مشغول پانسمان بال خودم بودم!
ديگري ميگويد شمشير علي (ع) آنچنان سريع و نرم آمد، كه از فرق مرحب گذشت، تا به نمد زين اسب رسيد و علي (ع) شمشيرش را بيرون كشيد كه خود مرحب هم نفهميد. خيال كرد ضربت كاري نشد. گفت: علي (ع)! همهي زور تو همين بود؟ همهي پهلواني تو همين بود؟ گفت: اگر راست ميگويي خودت را تكان بده. تا مرحب خودش را تكان داد، يك قسمت از اين طرف افتاد، يك قسمت از آن طرف. اين طور افسانهها!
حاجي نوري، اين مرد بزرگ، در كتاب لؤلؤ و مرجان انتقاد ميكند، ميگويد: براي شجاعت ابوالفضل (ع) در جنگ صفين ـ كه اصل شركت حضرت هم معلوم نيست، اگر شركت هم كرده يك بچهي پانزده ساله بوده است ـ نوشتهاند ابوالفضل العباس (ع) مردي را پرتاب كرد به هوا، يكي ديگر را پرتاب كرد، يكي ديگر را، تا هشتاد نفر. نفر هشتادمي را كه پرتاب كرد، هنوز اولي به زمين نيامده بود. اولي كه آمد به زمين دو نيمش كرد، دومي را دو نيم كرد، سومي را و... از اين افسانهها!
در حادثهي كربلا، يك قسمت از تحريفاتي كه صورت گرفته است، معلول حس اسطوره سازي است. مبالغهها و اغراقهايي شده است. مخصوصا اروپاييها ميگويند در تاريخ مشرق زمين [مبالغه و اغراق] زياد است، و راست هم ميگويند.
ملا آقاي دربندي در اسرار الشهاده نوشته است عدد لشكريان عمر سعد سوارهي آنها ششصد هزار نفر بود، پيادهي آنها دو كرور و مجموعشان يك ميليون و ششصد هزار نفر بود، همه هم اهل كوفه بودند. آخر كوفه مگر چقدر بزرگ بود؟ كوفه يك شهر تازهسازي بود. هنوز سي و پنج سال بيشتر از عمر كوفه نگذشته بود، چون كوفه را در زمان عمربن خطاب ساختند و كوفه مركز سپاهيان اسلام بود. عمر دستور داد اين شهر را در اين جا بسازند براي اينكه لشكريان اسلام در نزديكي ايران يك مركزي داشته باشند. همهي جمعيت كوفه معلوم نيست در آن وقت آيا به صد هزار نفر ميرسيده است يا نميرسيده است. آنوقت يك ميليون و ششصد هزار نفر سپاهي در آن روز جمع بشود و حسين بن علي عليهما السلام هم سيصد هزار نفر آنها را بكشد، اين با عقل جور در نميآيد. اين [سخن] اين قضيه را به طور كلي از ارزش مياندازد؛ حرف همان آدمي ميشود كه ميگويند دربارهي هرات اغراق و مبالغه ميكرد، ميگفت هرات يك وقتي خيلي بزرگ بود. گفتند: چقدر بزرگ بود؟ گفت در يك وقت در آن واحد در هرات بيست و يك هزار احمد يك چشم كلهپز وجود داشت. چقدر ما بايد آدم داشته باشيم و چقدر احمد داشته باشيم و چقدر احمد يك چشم داشته باشيم و چقدر احمد يك چشم كلهپز داشته باشيم كه بيست و يك هزار احمد يك چشم كله پز وجود داشته باشد.
اين حس اسطورهسازي خيلي كارها كرده است. ما نبايد يك سند مقدس را در اختيار افسانه سازها قرار بدهيم. «و ان لنا في كل خلف عدولا ينفون عنا تحريف الغالين و انتحال المبطلين». ما وظيفه داريم اينها را از چنگ اين افسانه سازها بيرون بياوريم. حالا براي هرات هر كه هر چه ميخواهد بگويد. اما براي حادثه عاشورا، حادثهاي كه ما دستور داريم هر سال آن را به صورت يك مكتب، زنده بداريم، آيا صحيح است كه در اين داستان اين همه افسانه وارد بشود؟!
3. عامل خصوصي
عامل سوم يك عامل خصوصي است. اين دو عاملي كه عرض كردم، يعني غرضها و عداوتهاي دشمنان و حس اسطورهسازي و افسانه سازي، در تمام تواريخ دنيا وجود دارد. ولي در خصوص حادثهي عاشورا يك عامل بالخصوصي هست كه اين عامل سبب شده است كه در اين داستان بالخصوص، جعل واقع بشود. آن عامل چيست؟
پيشوايان دين از زمان پيغمبر اكرم (ص) و زمان ائمه اطهار (ع) دستور اكيد و بليغ دادهاند كه بايد نام حسين بن علي (ع) زنده بماند، بايد مصيبت حسين بن علي (ع) هر سال تجديد بشود، چرا؟ بحث در اين «چرا» است. اين چه دستوري است در اسلام؟ چرا اين همه ائمه (ع) دين به اين موضوع اهتمام داشتند؟ چرا براي زيارت حسين بن علي (ع) اين همه اهتمام و ترغيب است، اين همه تشويق است؟ ما بايد به اين «چرا» دقت كنيم. ممكن است كسي بگويد: «اين براي اين است كه تسلي خاطري براي حضرت زهرا (س) باشد.» آيا اين حرف مسخره نيست كه بعد از هزار و چهارصد سال، هنوز حضرت زهرا (س) احتياج به تسليت داشته باشد؟ در صورتي كه به نص خود امام حسين (ع) و به حكم ضرورت دين، بعد از شهادت امام حسين (ع) ديگر امام حسين (ع) و حضرت زهرا (س) نزد يكديگر هستند. اين چه حرفي است؟! مگر حضرت زهرا (س) [نعوذ بالله] بچه است كه بعد از هزار و چهارصد سال هنوز هم دايما به سر خودش بزند، گريه كند، بعد ما برويم به ايشان سرسلامتي بدهيم! اين حرفها دين را خراب ميكند. حسين عليه السلام مكتب عملي اسلام را تاسيس كرد. حسين عليه السلام نمونه عملي قيامهاي اصلاحي است. خواستند مكتب حسين (ع) زنده بماند، خواستند حسين (ع) سالي يك بار با آن نداهاي شيرين و عالي و حماسه انگيزش ظهور پيدا كند، فرياد كند: «الا ترون ان الحق لا يعمل به و ان الباطل لا يتناهي عنه ليرغب المؤمن في لقاء الله محقا» خواستند «الموت اولي من ركوب العار» (مرگ از زندگي ننگين بهتر است) براي هميشه زنده بماند. خواستند «لا اري الموت الا سعاده و الحياه مع الظالمين الا برما» براي هميشه زنده بماند. زندگي با ستمكاران براي من خستگي آور است؛ مرگ در نظر من جز سعادت چيزي نيست. خواستند آن جملههاي ديگر حسين (ع): «خط الموت علي ولد آدم مخط القلاده علي جيد الفتاه»، زنده بماند، «هيهات منا الذله» زنده بماند. مردي كه ميآيد آنجا در مقابل يك دريا [انسان] سي هزار نفر، ميايستد، آن طور مردانه، در حالي كه در نهايت شدت گرفتار است، از ناحيه شخص خودش، از ناحيهي خاندان خودش، مرد و مردوار ـ كه چنين مردي دنيا به خودش نديده است ـ و ميگويد: «الا و ان الدعي ابن الدعي قد ركز بين اثنتين بين السله و الذله هيهات منا الذله يأبي الله ذلك لنا و رسوله و حجور طابت و طهرت»، خواستند اينها زنده بماند، مكتب حسين عليه السلام زنده بماند، تربيت حسيني زنده بماند، پرتوي از روح حسيني در اين ملت بتابد. فلسفهاش خيلي روشن است. گفتند نگذاريد اين حادثه فراموش بشود. حيات و زندگي شما بستگي به اين حادثه دارد، انسانيت و شرف شما بستگي به اين حادثه دارد، اسلام را با اين وسيله ميتوانيد خوب زنده نگه داريد.
پس ترغيب كردند به اين كه مجلس عزاي حسيني را زنده نگه داريد و راست است. عزاداري حسين بن علي (ع) واقعا فلسفه دارد، فلسفهي بسيار بسيار عالي هم دارد. هر چه ما در اين راه كوشش كنيم، به شرط اينكه هدف اين كار را تشخيص بدهيم بجاست. اما متاسفانه عدهاي اين را نشناختند، خيال كردند بدون اينكه مردم را به مكتب حسين عليه السلام آشنا كنيم، به فلسفهي قيام حسيني آشنا كنيم، عارف به مقامات حسيني كنيم، همين قدر كه مردمي آمدند و نشستند و يك گريهاي را نفهميده و ندانسته كردند، ديگر كفارهي گناهان است!...
بخشي از سخنراني دكتر علي شريعتي با عنوان «حسين (ع)، وارث آدم»:
...خواهران، برادران!
اكنون شهيدان مردهاند، و ما مردهها زنده هستيم. شهيدان سخنشان را گفتند، و ما كرها مخاطبشان هستيم، آنها كه گستاخي آنرا داشتند كه - وقتي نميتوانستند زنده بمانند - مرگ را انتخاب كنند، رفتند، و ما بي شرمان مانديم، صدها سال است كه ماندهايم. و جا دارد كه دنيا بر ما بخندد كه ما ـ مظاهر ذلت و زبوني - بر حسين (ع) و زينب (س) - مظاهر حيات و عزت - ميگرييم، و اين يك ستم ديگر تاريخ است كه ما زبونان، عزادار و سوگوار آن عزيزان باشيم.
امروز شهيدان پيام خويش را با خون خود گذاشتند و روي در روي ما بر روي زمين نشستند، تا نشستگان تاريخ را به قيام بخوانند.
در فرهنگ ما، در مذهب ما، در تاريخ ما، تشيع، عزيزترين گوهرهايي كه بشريت آفريده است، حيات بخش ترين مادههايي كه به تاريخ، حيات و تپش و تكان ميدهد، و خدايي ترين درسهايي كه به انسان ميآموزد كه ميتواند تا «خدا» بالا رود، نهفته است و ميراث همه اين سرمايههاي عزيز الهي به دست ما پليدان زبون و ذليل افتاده است.
ما وارث عزيزترين امانتهايي هستيم كه با جهادها و شهادتها و با ارزشهاي بزرگ انساني، در تاريخ اسلام، فراهم آمده است، و ما وارث اينهمه هستيم، و ما مسؤول آن هستيم كه امتي بسازيم از خويش، تا براي بشريت نمونه باشيم. «وكذالك جعلناكم امت وسطا لتكونوا شهداء علي الناس و يكون الرسول عليكم شهيدا» خطاب به ما است.
ما مسؤول اين هستيم كه با اين ميراث عزيز شهدا و مجاهدانمان و امامان و راهبرانمان و ايمانمان و كتابمان، امتي نمونه بسازيم تا براي مردم جهان شاهد باشيم و شهيد باشيم و پيامبر (ص) براي ما نمونه و شهيد باشد.
رسالتي به اين سنگيني، رسالت حيات و زندگي و حركت بخشيدن به بشريت، بر عهده ماست، كه زندگي روزمرهمان را عاجزيم!
خدايا! اين چه حكمت است؟
و ما كه در پليدي و منجلاب زندگي روزمره جانوريمان غرقيم، بايد سوگوار و عزادار مردان و زنان و كودكاني باشيم كه در كربلا براي هميشه، شهادتشان و حضورشان را در تاريخ و در پيشگاه خدا و در پيشگاه آزادي به ثبت رساندهاند.
خدايا اين باز چه مظلوميتي بر خاندان حسين؟
اكنون شهيدان كارشان را به پايان رساندهاند. و ما شب شام غريبان ميگرييم، و پايانش را اعلام ميكنيم و ميبينيم چگونه در جامعهي گريستن بر حسين (ع)، و عشق به حسين (ع)، با يزيد همدست و همداستانيم؟ او كه ميخواست اين داستان به پايان برسد.
اكنون شهيدان كارشان را به پايان بردهاند و خاموش رفتهاند، همهشان، هر كدامشان، نقش خويش را خوب بازي كردهاند. معلم، مؤذن، پير، جوان، بزرگ، كوچك، زن، خدمتكار، آقا، اشرافي و كودك، هر كدام به نمايندگي و بهعنوان نمونه و درسي به همه كودكان و به همه پيران و به همه زنان، و به همه بزرگان و به همه كوچكان! مردني به اين زيبايي و با اينهمه حيات را انتخاب كردهاند.
اينها دو كار كردند، اين شهيدان امروز دو كار كردند، از كودك حسين (ع) گرفته تا برادرش، و از خودش تا غلامش، و از آن قاري قرآن تا آن معلم اطفال كوفه، تا آن مؤذن، تا آن مرد خويشاوند يا بيگانه، و تا آن مرد اشرافي و بزرگ و باحيثيت در جامعه خود و تا آن مرد عاري از همه فخرهاي اجتماعي، همه برادرانه در برابر شهادت ايستادند تا به همه مردان، زنان، كودكان و همه پيران و جوانان هميشه تاريخ بياموزند كه بايد چگونه زندگي كنند - اگر ميتوانند - و چگونه بميرند - اگر نميتوانند.
اين شهيدان كار ديگري نيز كردند: شهادت دادند با خون خويش - نه با كلمه - شهادت دادند، در محكمه تاريخ انسان. هر كدام به نمايندگي صنف خودشان. شهادت دادند كه در نظام واحد حاكم بر تاريخ بشري - نظامي كه سياست را و اقتصاد را و مذهب را و هنر را، و فلسفه و انديشه را و احساس را و اخلاق را و بشريت را همه را ابزار دست ميكند تا انسانها را قرباني مطامع خود كند و از همه چيز پايگاهي براي حكومت ظلم و جور و جنايت بسازد - همه گروههاي مردم و همه ارزشهاي انساني محكوم شده است.
يك حاكم است بر همه تاريخ، يك ظالم است كه بر تاريخ حكومت ميكند، يك جلاد است كه شهيد ميكند و در طول تاريخ، فرزندان بسياري قرباني اين جلاد شدهاند، و زنان بسياري در زير تازيانههاي اين جلاد حاكم بر تاريخ، خاموش شدهاند، و به قيمت خونهاي بسيار، آخور آباد كردهاند و گرسنگيها و بردگيها و قتل عامهاي بسيار در تاريخ از زنان و كودكان شده است، از مردان و از قهرمانان و از غلامان و معلمان، در همه زمانها و همه نسلها.
و اكنون حسين (ع) با همه هستياش آمده است تا در محكمه تاريخ، در كنار فرات شهادت بدهد.
شهادت بدهد به سود همه مظلومان تاريخ.
شهادت بدهد به نفع محكومان اين جلاد حاكم بر تاريخ.
شهادت بدهد كه چگونه اين جلاد ضحاك، مغز جوانان را در طول تاريخ ميخورده است. با علي اكبر (ع) شهادت بدهد!
و شهادت بدهد كه در نظام جنايت و در نظامهاي جنايت چگونه قهرمانان ميمردند. با خودش شهادت بدهد!
و شهادت بدهد كه در نظام حاكم بر تاريخ چگونه زنان يا اسارت را بايد انتخاب ميكردند و ملعبه حرمسراها ميبودند يا اگر آزاد بايد ميماندند بايد قافلهدار اسيران باشند و بازمانده شهيدان، با زينبش!
و شهادت بدهد كه در نظام ظلم و جور و جنايت، جلاد جائر بر كودكان شيرخوار تاريخ نيز رحم نميكرده است. با كودك شيرخوارش!
و حسين (ع) با همه هستياش آمده است تا در محكمه جنايت تاريخ به سود كساني كه هرگز شهادتي به سودشان نبوده است و خاموش و بي دفاع ميمردند، شهادت بدهد.
اكنون محكمه پايان يافته است و شهادت حسين (ع) و همه عزيزانش و همه هستياش با بهترين امكاني كه در اختيار جز خدا هست، رسالت عظيم الهياش را انجام داده است.
دوستان!
در اين تشيعي كه، اكنون به اين شكل كه ميبينيم درآمده است و هر كس بخواهد از آن تشيع راستين جوشان بيدار كننده، سخن بگويد، پيش از دشمن، به دست دوست قربانيش ميكنند، درسهاي بزرگ و پيامهاي بزرگ، و غنيمتهاي بسيار و ارزشهاي بزرگ و خدايي و سرمايههاي عزيز و روحهاي حيات بخش به جامعه و ملت و نژاد و تاريخ نهفته است.
يكي از بهترين و حياتبخشترين سرمايههايي كه در تاريخ تشيع وجود دارد، شهادت است.
ما از وقتي كه، بهگفته جلال «سنت شهادت را فراموش كردهايم، و به مقبرهداري شهيدان پرداختهايم، مرگ سياه را ناچار گردن نهادهايم» و از هنگامي كه به جاي شيعه علي (ع) بودن و از هنگامي كه بهجاي شيعه حسين (ع) بودن و شيعه زينب (س) بودن، يعني «پيرو شهيدان بودن»، «زنان و مردان ما» عزادار شهيدان شدهاند و بس، در عزاي هميشگي ماندهايم!
چه هوشيارانه دگرگون كردهاند پيام حسين (ع) را و ياران بزرگ و عزيز و جاويدش را، پيامي كه خطاب به همه انسانهاست.
اين كه حسين (ع) فرياد ميزند - پس از اين كه همه عزيزانش را در خون ميبيند و جز دشمن و كينه توز و غارتگر در برابرش نميبيند - فرياد ميزند كه «آيا كسي هست كه مرا ياري كند و انتقام كشد؟» «هل من ناصر ينصرني؟» مگر نمي داند كه كسي نيست كه او را ياري كند و انتقام گيرد؟ اين سؤال، سؤال از تاريخ فرداي بشري است و اين پرسش از آينده است و از همه ماست. و اين سؤال انتظار حسين (ع) را از عاشقانش بيان ميكند و دعوت شهادت او را به همه كساني كه براي شهيدان حرمت و عظمت قايلند اعلام مينمايد.
اما اين دعوت را، اين انتظار ياري از او را، اين پيام حسين (ع) را - كه «شيعه ميخواهد» و در هر عصري و هر نسلي، شيعه ميطلبد ما خاموش كرديم به اين عنوان كه به مردم گفتيم كه حسين (ع) اشك ميخواهد. ضجه ميخواهد و دگر هيچ، پيام ديگري ندارد. مرده است و عزادار ميخواهد، نه شاهد شهيد حاضر در همه جا و همه وقت و «پيرو».
آري، اين چنين به ما گفتهاند و ميگويند!
هر انقلابي دو چهره دارد: چهره اول: خون، چهره دوم: پيام.
و شهيد يعني حاضر، كساني كه مرگ سرخ را به دست خويش به عنوان نشان دادن عشق خويش به حقيقتي كه دارد ميميرد و به عنوان تنها سلاح براي جهاد در راه ارزشهاي بزرگي كه دارد مسخ ميشود انتخاب ميكنند، شهيدند حي و حاضر و شاهد و ناظرند، نه تنها در پيشگاه خدا كه در پيشگاه خلق نيز و در هر عصري و قرني و هر زمان و زميني.
و آنها كه تن به هر ذلتي ميدهند تا زنده بمانند، مردههاي خاموش و پليد تاريخند، و ببينيد كه آيا كساني كه سخاوتمندانه با حسين (ع) به قتلگاه خويش آمدهاند و مرگ خويش را انتخاب كردهآند، در حالي كه صدها گريزگاه آبرومندانه براي ماندنشان بود، و صدها توجيه شرعي و ديني براي زنده ماندنشان بود، توجيه و تاويل نكردهاند و مردهاند، اينها زنده هستند؟ آيا آنها كه براي ماندشان تن به ذلت و پستي رها كردن حسين (ع) و تحمل كردن يزيد دادند؟ كدام هنوز زندهاند؟
هركس زنده بودن را فقط در يك لش متحرك نميبيند، زنده بودن و شاهد بودن حسين (ع) را با همهي وجودش ميبيند، حس ميكند و مرگ كساني را كه به ذلتها تن دادهاند، تا زنده بمانند، ميبيند.
آنها نشان دادند، شهيد نشان ميدهد و ميآموزد و پيام ميدهد كه در برابر ظلم و ستم، اي كساني كه ميپنداريد: «نتوانستن از جهاد معاف ميكند»، و اي كساني كه ميگوييد: «پيروزي بر خصم هنگامي تحقق دارد كه بر خصم غلبه شود»، نه! شهيد انساني است كه در عصر نتوانستن و غلبه نيافتن، با مرگ خويش بر دشمن پيروز ميشود و اگر دشمنش را نميكشند، رسوا ميكند.
و شهيد قلب تاريخ است، همچنانكه قلب به رگهاي خشك اندام، خون، حيات و زندگي ميدهد. جامعهاي كه رو به مردن ميرود، جامعهاي كه فرزندانش ايمان خويش را به خويش از دست دادهاند و جامعهاي كه به مرگ تدريجي گرفتار است، جامعهاي كه تسليم را تمكين كرده است، جامعهاي كه احساس مسؤوليت را از ياد برده است، و جامعهاي كه اعتقاد به انسان بودن را در خود باخته است، و تاريخي كه از حيات و جنبش و حركت و زايش بازمانده است، شهيد همچون قلبي، به اندامهاي خشك مردهي بيرمق اين جامعه، خون خويش را ميرساند و بزرگترين معجزهي شهادتش اين است كه به يك نسل، ايمان جديد به خويشتن را ميبخشد.
شهيد حاضر است و هميشه جاويد.
كي غايب است؟
حسين (ع) يك درس بزرگتر از شهادتش به ما داده است و آن نيمهتمام گذاشتن حج و به سوي شهادت رفتن است. حجي كه همهي اسلافش، اجدادش، جدش و پدرش براي احياي اين سنت، جهاد كردند. اين حج را نيمهتمام ميگذارد و شهادت را انتخاب ميكند، مراسم حج را به پايان نميبرد تا به همهي حجگزاران تاريخ، نمازگزاران تاريخ، مؤمنان به سنت ابراهيم، بياموزد كه اگر امامت نباشد، اگر رهبري نباشد، اگر هدف نباشد، اگر حسين (ع) نباشد و اگر يزيد باشد، چرخيدن بر گرد خانهي خدا، با خانهي بت، مساوي است. در آن لحظه كه حسين (ع) حج را نيمهتمام گذاشت و آهنگ كربلا كرد، كساني كه به طواف، همچنان در غيبت حسين، ادامه دادند، مساوي هستند با كساني كه در همان حال، بر گرد كاخ سبز معاويه در طواف بودند، زيرا شهيد كه حاضر نيست در همهي صحنههاي حق و باطل، در همهي جهادهاي ميان ظلم و عدل، شاهد است، حضور دارد، ميخواهد با حضورش اين پيام را به همهي انسانها بدهد كه وقتي در صحنه نيستي، وقتي از صحنهي حق و باطل زمان خويش غايبي، هركجا كه خواهي باش!
وقتي در صحنهي حق و باطل نيستي، وقتي كه شاهد عصر خودت و شهيد حق و باطل جامعهات نيستي، هركجا كه ميخواهي باشد، چه به نماز ايستاده باشي، چه به شراب نشسته باشي، هر دو يكي است.
شهادت «حضور در صحنه حق و باطل هميشهي تاريخ» است.
و غيبت؟!
آنهايي كه حسين (ع) را تنها گذاشتند و از حضور و شركت و شهادت غايب شدند، اينها همه با هم برابرند، هرسه يكياند:
چه آنهايي كه حسين (ع) را تنها گذاشتند تا ابزار دست يزيد باشد و مزدور او، و چه آنهايي كه در هواي بهشت، به كنج خلوت عبادت خزيدند و با فراغت و امنيت، حسين (ع) را تنها گذاشتند و از درد سر حق و باطل كنار كشيدند و در گوشهي محرابها و زاويهي خانهها به عبادت خدا پرداختند و چه آنهايي كه مرعوب زور شدند و خاموش ماندند. زيرا در آنجا كه حسين (ع) حضور دارد ـ و در هر قرني و عصري حسين (ع) حضور دارد ـ هركس كه در صحنهي او نيست، هركجا كه هست، يكي است، مؤمن و كافر، جاني و زاهد، يكي است. اين است معنا اين اصل تشيع كه قبول هر عملي يعني ارزش هر عملي به امامت و به رهبري و به ولايت بستگي دارد! اگر او نباشد، همه چيز بيمعناست و ميبينيم كه هست.
و اكنون حسين حضور خودش را در همهي عصرها و در برابر همهي نسلها، در همهي جنگها و در همهي جهادها، در همهي صحنههاي زمين و زمان اعلام كرده است، در كربلا مرده است تا در همهي نسلها و عصرها بعثت كند.
و تو، و من، ما بايد بر مصيبت خويش بگرييم كه حضور نداريم.
آري، هر انقلابي دو چهره دارد؛ خون و پيام! رسالت نخستين را حسين (ع) و يارانش امروز گزاردند، رسالت خون را، رسالت دوم، رسالت پيام است. پيام شهادت را به گوش دنيا رساندن است. زبان گوياي خونهاي جوشان و تنهاي خاموش، در ميان مردگان متحرك بودن است. رسالت پيام از امروز عصر آغاز ميشود. اين رسالت بر دوشهاي ظريف يك زن، «زينب» (س)! ـ زني كه مردانگي در ركاب او جوانمردي آموخته است! ـ و رسالت زينب (س) دشوارتر و سنگينتر از رسالت برادرش.
آنهايي كه گستاخي آن را دارند كه مرگ خويش را انتخاب كنند، تنها به يك انتخاب بزرگ دست زدهاند، اما كار آنها كه از آن پس زنده ميمانند دشوار است و سنگين. و زينب مانده است، كاروان اسيران در پياش، وصفهاي دشمن، تا افق، در پيش راهش، و رسالت رساندن پيام برادر بر دوشش، وارد شهر ميشود، از صحنه برميگردد، آن باغهاي سرخ شهادت را پشت سر گذاشته و از پيراهنش بوي گلهاي سرخ به مشام ميرسد، وارد شهر جنايت، پايتخت قدرت، پايتخت ستم و جلادي شده است، آرام، پيروز، سراپا افتخار، بر سر قدرت و قساوت، بر سر بردگان مزدور، و جلادان و بردگان استعمار و استبداد فرياد ميزند:
«سپاس خداوند را كه اين همه كرامت و اين همه عزت به خاندان ما عطا كرد: افتخار نبوت، افتخار شهادت...»
زينب رسالت رساندن پيام شهيدان زنده اما خاموش را به دوش گرفته است، زيرا پس از شهيدان او به جا مانده است و اوست كه بايد زبان كساني باشد كه به تيغ جلادان زبانشان برده است.
اگر يك خون پيام نداشته باشد، در تاريخ گنگ ميماند و اگر يك خون پيام خويش را به همهي نسلها نگذارد، جلاد، شهيد را در حصار يك عصر و يك زمان محبوس كرده است. اگر زينب پيام كربلا را به تاريخ باز نگويد، كربلا در تاريخ ميماند، و كساني كه به اين پيام نيازمندند از آن محروم ميمانند، و كساني كه با خون خويش، با همهي نسلها سخن ميگويند، سخنشان را كسي نميشنود. اين است كه رسالت زينب سنگين و دشوار است. رسالت زينب پيامي است به همهي انسانها، به همهي كساني كه بر مرگ حسين (ع) ميگريند و به همهي كساني كه در آستانهي حسين سر به خضوع و ايمان فرود آوردهاند، و به همهي كساني كه پيام حسين (ع) را كه «زندگي هيچ نيست جز عقيده و جهاد» معترفند؛ پيام زينب به آنهاست كه:
«اي همه! اي هركه با اين خاندان پيوند و پيمانداري، و اي هركس كه به پيام محمد مؤمني، خود بينديش، انتخاب كن! در هر عصري و در هر نسلي و در هر سرزميني كه آمدهاي، پيام شهيدان كربلا را بشنو، بشنو كه گفتهاند: كساني ميتوانند خوب زندگي كنند كه ميتوانند خوب بميرند. بگو اي همهي كساني كه به پيام توحيد، به پيام قرآن، و به راه علي (ع) و خاندان او معتقديد، خاندان ما پيامشان به شما، اي همهي كساني كه پس از ما ميآييد، اين است كه اين خانداني است كه هم هنر خوب مردن را، زيرا هركس آنچنان ميميرد كه زندگي ميكند. و پيام اوست به همهي بشريت كه اگر دين داريد، «دين» و اگر نداريد «حريت» ـ آزادگي بشر ـ مسؤوليتي بر دوش شما نهاده است كه به عنوان يك انسان ديندار، يا انسان آزاده، شاهد زمان خود و شهيد حق و باطلي كه در عصر خود درگير است، باشيد كه شهيدان ما ناظرند، آگاهند، زندهاند و هميشه حاضرند و نمونه عملاند و الگوياند و گواه حق و باطل و سرگذشت و سرنوشت انساناند.»
و شهيد، يعني به همهي اين معاني.
هر انقلابي دو چهره دارد: خون و پيام.
و هركسي اگر مسؤوليت پذيرفتن حق را انتخاب كرده است و هر كسي كه ميداند مسؤوليت شيعه بودن يعني چه، مسؤوليت آزاده انسان بودن يعني چه، بايد بداند كه در نبرد هميشهي تاريخ و هميشهي زمان و همه جاي زمين ـ كه همهي صحنهها كربلاست، و همهي ماهها محرم و همهي روزها عاشورا ـ بايد انتخاب كنند: يا خون را، يا پيام را، يا حسين بودن يا زينب بودن را، يا آنچنان مردن را، يا اينچنين ماندن را. اگر نميخواهد از صحنه غايب باشد.
عذر ميخواهم، در هر حال وقت گذشته است و ديگر فرصت نيست و حرف بسيار است و چگونه ميشود با يك جلسه، از چنين معجزهاي كه حسين در تاريخ بشر ساخته است و زينب پرداخته است، سخن گفت؟
آنچه ميخواستم بگويم حديث مفصلي است كه در اين مجمل ميگويم به عنوان رسالت زينب، «پس از شهادت» كه:
«آنها كه رفتند، كاري حسيني كردند،
و آنها كه ماندند، بايد كاري زينبي كنند،
وگرنه يزيدياند»!...