اينک رواياتي چند درباره فضيلت تربت حسيني

يکي از اصحاب امام صادق (ع) مي گويد: آن حضرت کيسه کـوچکي از خاک تـربت سيـدالشهداء همـراه داشت که به هنگـام نماز روي سجـاده اش مي ريخت و بر آن سجده مي کرد و مـي فـرمـود: سجـده بـر تـربت امام حسيـن (ع) حجابهاي هفت گانه را مـي درد (يعنـي سجـده بر آن مـوانع قبول را بر طرف کرده مورد قبـول حضرت حق واقع مي شود.) (بحار، ج 85، ص 153) حميـري يکـي از اصحـاب حضـرت مهدي (ع) به آن حضـــرت نامه اي نگاشت و سـوال کرد: آيا سجده بر مهرهايـي که از خاک قبر حسيـن (ع) مـي سـازنـد جـائز است و آيا داراي فضيلتـي است؟ امـام مهدي (ع) در پاسخ وي نـوشت: آري سجـده برآن جائز و داراي فضيلت است. (بحـار، ج 85، ص 149) و در روايـات آمـده است که امــــام صادق (ع) جز بر تربت سيدالشهداء (ع) سجـده نمـي کرد. (بحار، ج 85، ص 158) امام مـوسـي کاظم (ع) مـي فرمايـد: (اکل الطيـن حـرام مثل الميته و الدم و لحـم الخنزير الا طين قبرالحسيـن، فان فيه شفاء من کل داء و امنا مـن کل خوف) خـوردن گل حرام است هماننـد حرمت مردار و خون و گـوشت خوک مگر خـوردن گل قبـر حسينـي که شفاي هر دردي است و ايمنـي بخـش از هر بيمي مـي باشـد.(کامل الزيارات، ص 285) محمـد بـن مسلـم از ياران امام بـاقـر (ع) وارد شهر مـدينه مي شـود در حالـي که سخت مريض است. امام باقر (ع) ظرفـي و شربتـي براي وي مي فرستنـد. چـون آن شربت را مـي نـوشد ناگاه امراض او بر طرف شـده در نهايت صحت بـراي تشکر به خـدمت امام باقر (ع) مشـرف مي شـود و از آن حضـرت مـي پـرسـد: چه چيز در ايـن شـربت بـود که اين گونه باعث شفاي مـن شد؟ حضرت فرمود: اندکي خاک قبر حسيـن (ع) در آب حل شده بـود و خاک قبر حسين بهتريـن چيز براي شفا گرفتـن است. ما به کـودکان و زنان مان مـي دهيـم و همه گـونه خيـر از آن مي بينيـم.(کامل الزيارات، ص 277) امام صادق (ع) فرمـود: (لـو ان مريضا مـن المـومنيـن يعرف حق ابي عبدالله و حرمته و ولايته اخذ له من طيـن قبره علـي راءس ميل کان له دواء و شفاء) اگر مـومـن مريضـي که معرفت به حق اباعبدالله (ع) داشته باشد و حرمت و ولايت او را بشناسـد از خاک قبر او بر دارد اگرچه از فاصله يک ميل آن باشد خاک براي او دوا و شفا خواهد بـود.(کامل الزيارات، ص 279) وعده گاه ما و زائران بعد از اذان، ايـوان حـرم مطهر حسينـي (ع) است. کم کـم زائران از راه مي رسند و هر کدام سوغاتي يادگار ايـن شهر را همراه دارند.

نماز را به جماعت اقامه مـي کنيـم و پـس از آن زيارت نامه مـي خـوانيـم؛ ولـي امشب بيشتر زائران را با امام تنها مي گذارم و مانع خلـوت آنان نمـي شـوم؛ زيرا امشب آخريـن شب کربلاي ماست. فرصت خـوبـي است تا آخـريـن نجـواها و سخنها را با امـام (ع) در ميـان گذاريـم و از تمـام کسـانـي که التمــاس دعا گفته اند، آرمان ديـدار از کـربلا در دل دارنـد و تاکنـون به ياد نيامده اند، ياد کرده، برايشان دعا کنيـم. حرم مطهر حسينـي آداب و ادعيه و زيارات فراوانـي دارد و تاکنـون فرصتها بسيار کـوتاه بـوده است و نتـوانسته ايم چنانکه بايد ايـن دعاها را بخوانيـم. اکنون آخرين شب است.

از اينرو، زيارت دسته جمعي را زودتر به پايان مي بريـم و هرکسـي کتاب دعا به دست به گـوشه اي پناه مي برد و به زمزمه و دعا و اشک و نجوا و راز دل مـي نشينـد. هنـوز از زلال نجـوا با سالار شهيدان سيراب نشده ايـم و عطش عشق فرو ننشسته است که اعلام مي کنند، بايد حرم را ترک کنيـم. حرم مطهر حسينـي را به قصد حرم ابـوالفضل (ع) تـرک مـي کنيـم. آنجا نيز قصه از همان قـرار است. راز دل با تـو گفتنم هوس است....

 

**

سير ادبيات عاشورا در آذربايجان

مرثيه سرايي و تعزيه خواني در تاريخ آذربايجان از قدمتي بسيار برخوردار است. ترکان در قديم، ماتم را «يوغ» و سوگ سرود را «آغي» مي‏گفتند. آنان حتي علاوه بر مرثيه سرايي در سوگ عزيزان از دست رفته خود، گاه در رثاي برخي از حيوانات اهلي نجيب و وفادار چون اسب نيز، قطعاتي سوزناک و مرثيه گونه مي‏سروده‏اند.

اين مراثي اغلب در قالب «ماني» (باياتي و دو بيتي آذري در هفت هجا) سروده مي‏شد. در بين قبايل بسيار ديرينه‏ي ترک، نوع ديگري از مرثيه بود که به آن «ساغور» مي‏گفتند و آن را در ماتم جوانمردان، پهلوانان، سخاوتمندان، پيران قبايل و... به همراه ناله‏ي «قوپوز» (ساز) با آهنگهاي غم انگيزي مي‏خواندند.

از دوره صفويه در آذربايجان و برخي مناطق شيعه نشين همچون عراق که ترکهاي شيعي مذهب در آنها ساکن بودند - مرثيه سرايي و تعزيه خواني به زبان ترکي، به مراثي و مصايب اهل بيت عصمت و طهارت - عليهم‏السلام - منحصر شد و توجه شاعران و نوحه سرايان شيعه، بيش از هر چيزي، به حادثه خونين و جانگداز از کربلا و شهادت مظلومانه سالار شهيدان، امام حسين - عليه‏السلام - و يارانش معطوف گشت. از آن پس، توجه به مرثيه سرايي در تاريخ ادبيات آذربايجان به مراتب بيش از ديگر انواع شعر بوده است. حماسه حسيني قسمت اعظم ادبيات کلاسيک - نظم و نثر - آذري را به خود اختصاص داده است. شاعران دلسوخته اهل بيت پيامبر «ص» در گستره عظيم زبان آذري - ايران، عراق، آذربايجان، قفقاز، ترکيه و... - در ماتم عظماي سيدالشهدا اشعاري جانسوز سروده، ديوانها پرداخته‏اند و حماسه‏ها ساخته‏اند!... صدها دفتر و ديوان عاشورايي که امروز از انبوه اين شاعران آل عبا در دست داريم شاهد اين مدعاست.

ما در اين نوشتار به طريق اجمال، به بيان سير تاريخي ادبيات عاشورايي و نوحه سرايي در زبان آذري مي‏پردازيم و اذعان مي‏کنيم که تبيين و تشريح کامل اين موضوع از زواياي گوناگون - تاريخي، اعتقادي، سياسي، اجتماعي، هنري و... - مجال بيشتري مي‏طلبد.

ملا محمد فضولي بغدادي، بزرگترين شاعر عارف ترک زبان (متوفي به سال 997 ه.ق و مدفون در کربلا) در تاريخ آذربايجان، نخستين شاعر شيعي است که در مدح و رثاي چهارده معصوم «ع» مراثي و مدايح ماندگار و پرسوز و گداز بسيار سروده است. او علاوه بر اشعار زيادي که در قالبهاي مختلف شعري در اين مورد سروده، کتاب معروف خود «حديقة السعداء» را به نظم و نثر مسجع ترکي آذري در ده باب تأليف کرد که بخش اعظم آن، به واقعه کربلا اختصاص يافته است. فضولي در مقدمه اين کتاب، در بيان سبب تأليف آن مي‏نويسد:

«... در ايام محرم و عزاداري، شيعيان ترک زبان در کربلا جمع مي‏شوند به عزاداري مي‏پردازند. آنان به اشعار و مراثي عربي و فارسي گوش مي‏کنند و مي‏گويند، اما معاني و مفاهيم آنها را خوب درنمي‏يابند. من تصميم گرفتم که کتابي را به نظم و نثر ترکي در مصايب حضرت سيدالشهدا بنويسم تا آنان نيز اين کتاب را در اين ايام و مراسم بخوانند و عزاداري نمايند.»

اين کتاب يکي از مهمترين گنجينه‏هاي ادبي و مذهبي شيعي به زبان ترکي است که بارها در ايران و آذربايجان به چاپ رسيده است و هنوز هيچ کتابي را در سرتاسر قلمرو زبان ترکي، ياراي برابري با آن نيست.

فضولي در ديوان ترکي خود نيز اشعاري در نثار و رثاي اهل بيت «ع» سروده است، بويژه ترکيب بندي بسيار زيبا و آکنده از اندوه و حماسه و خيال و هنر و حسرت، در خصوص حلول ماه غم انگيز محرم و آغاز سوگواري حسيني دارد که کم نظير است. چند بيت از آن ترکيب بند را همراه با ترجمه‏اش مي‏آوريم:

 

تدبير قتل آل عبا قيلدين اي فلک! 

فکر غلط، خيال خطا قيلدين اي فلک!

**

شعرمحتشم کاشانی

(بند اول)

 

باز اين چه شورش است که در خلق عالم است 

باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

 

باز اين چه رستخيز عظيم است کز زمين 

بي‏نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

 

اين صبح تيره باز دميد از کجا کزو 

کار جهان و خلق جهان جمله درهم است

 

گويا طلوع مي‏کند از مغرب آفتاب 

کآشوب در تمامي ذرات عالم است

 

گر خوانمش قيامت دنيا بعيد نيست 

اين رستخيز عام که نامش محرم است

 

دربارگاه قدس که جاي ملال نيست 

سرهاي قدسيان همه بر زانوي غم است

 

جن و ملک بر آدميان نوحه مي‏کنند 

گويا عزاي اشرف اولاد آدم است

 

خورشيد آسمان و زمين نور مشرقين 

پرورده‏ي کنار رسول خدا حسين

 

 

[ صفحه 58]

 

(بند دوم)

 

کشتي شکست خورده‏ي طوفان کربلا 

در خاک و خون طپيده‏ي ميدان کربلا

 

گر چشم روزگار برو زار مي‏گريست 

خون مي‏گذشت از سر ايوان کربلا

 

نگرفت دست دهر گلابي بغير اشک 

زان گل که شد شکفته به بستان کربلا

 

از آب هم مضايقه کردند کوفيان 

خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

 

بودند ديو و دد همه سيراب و مي‏مکيد 

خاتم ز قحط آب، سليمان کربلا

 

ز آن تشنگان هنوز به عيوق [1]  مي‏رسيد 

فرياد «العطش» ز بيابان کربلا

 

آه از دمي که لشکر اعدا نکرد شرم 

کردند رو به خيمه‏ي سلطان کربلا

 

آن دم فلک بر آتش غيرت سپند شد 

کز خوف خصم، در حرم افغان بلند شد

 

(بند سوم)

 

کاش آن زمان سرادق [2]  گردون نگون شدي 

وين خرگه بلند ستون بي‏ستون شدي

 

کاش آن زمان درآمدي از کوه تا به کوه 

سيل سيه که روي زمين، قيرگون شدي

 

کاش آن زمان ز آه جهانسوز اهل‏بيت 

يک شعله برق، خرمن گردون دون شدي

 

کاش آن زمان که اين حرکت کرد آسمان 

سيماب وارگوي زمين بي‏سکون شدي

 

کاش آن زمان که پيکر او شد درون خاک 

جان جهانيان همه از تن برون شدي

 

کاش آن زمان که کشتي آل‏نبي شکست 

عالم تمام غرقه درياي خون شدي

 

آن انتقام گر نفتادي بروز حشر 

با اين عمل معامله‏ي دهر چون شدي

 

آل‏نبي چو دست تظلم برآوردند 

ارکان عرش را به تلاطم درآوردند

 

(بند چهارم)

 

برخوان غم چو عالميان را صلا [3]  زدند 

اول صلا به سلسله‏ي انبيا زدند

 

نوبت به اوليا چو رسيد آسمان طپيد 

ز آن ضربتي که بر سر شير خدا زدند

 

پس آتشي ز اخگر الماس ريزه‏ها 

افروختند و در حسن مجتبي زدند

 

و آنگه سرادقي که ملک محرمش نبود 

کندند از مدينه و در کربلا زدند

 

وز تيشه‏ي ستيزه در آن دشت، کوفيان 

بس نخلها ز گلشن آل‏عبا زدند

 

پس ضربتي کز آن جگر مصطفي دريد 

بر حلق تشنه‏ي خلف مرتضي زدند

 

اهل حرم دريده گريبان، گشوده مو 

فرياد بر در حرم کبريا زدند

 

 

[ صفحه 59]

 

 

روح‏الامين نهاده به زانو سر حجاب 

تاريک شد ز ديدن آن، چشم آفتاب

 

(بند پنجم)

 

چون خون ز حلق تشنه‏ي او بر زمين رسيد 

جوش از زمين به ذروه‏ي [4]  عرش برين رسيد

 

نزديک شد که خانه‏ي ايمان شود خراب 

از بس شکستها که به ارکان دين رسيد

 

نخل بلند او چو خسان بر زمين زدند 

طوفان به آسمان ز غبار زمين رسيد

 

باد آن غبار چون به مزار نبي رساند 

گرد از مدينه بر فلک هفتمين رسيد

 

يکباره جامه در خم گردون به نيل زد 

چون اين خبر به عيسي گردون نشين رسيد

 

پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش 

از انبيا به حضرت روح‏الامين رسيد

 

کرد اين خيال وهم غلط کارکان غبار 

تا دامن جلال جهان‏آفرين رسيد

 

هست از ملال گرچه بري ذات ذوالجلال 

او در دلست و هيچ دلي نيست بي‏ملال

 

(بند ششم)

 

ترسم جز اي قاتل او چون رقم زنند 

يکباره بر جريده‏ي رحمت قلم زنند

 

ترسم کزين گناه شفيعان روز حشر 

دارند شمر کز گنه خلق دم زنند

 

دست عتاب چون بدر آيد ز آستين 

چون اهلبيت دست در اهل ستم زنند

 

آه از دمي که با کفن خون چکان ز خاک 

آل‏علي چو شعله‏ي آتش علم زنند

 

فرياد از آن زمان که جوانان اهلبيت 

گلگون کفن به عرصه‏ي محشر قدم زنند

 

جمعي که زد بهم صفشان شور کربلا 

در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند

 

از صاحب حرم چه توقع کنند باز 

آن ناکسان که تيغ به صيد حرم زنند

 

پس بر سنان کنند سري را که جبرئيل 

شويد غبار گيسويش از آب سلسبيل

 

(بند هفتم)

 

روزي که شد به نيزه سر آن بزرگوار 

خورشيد سر برهنه برآمد ز کوهسار

 

موجي به جنبش آمد و برخاست کوه کوه 

ابري ببارش آمد و بگريست زار زار

 

گفتي تمام زلزله شد خاک مطمئن 

گفتي فتاد از حرکت چرخ بيقرار

 

عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پير 

افتاد در گمان که قيامت شد آشکار

 

آن خيمه‏اي که گيسوي حورش طناب بود 

شد سرنگون ز باد مخالف حباب‏وار

 

 

[ صفحه 60]

 

 

جمعي که پاس محملشان داشت جبرئيل 

گشتند بي‏عماري محمل شتر سوار

 

با آنکه سرزد آن عمل از امت نبي 

روح‏الامين ز روح نبي گشت شرمسار

 

وانگه ز کوفه خيل الم رو به شام کرد 

نوعي که عقل گفت قيامت قيام کرد

 

(بند هشتم)

 

بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد 

شور و نشور واهمه را در گمان فتاد

 

هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند 

هم گريه بر ملايک هفت آسمان فتاد

 

هر جا که بود آهوئيي از دشت پا کشيد 

هر جا که بود طايري از آشيان فتاد

 

شد وحشتي که شور قيامت بباد رفت 

چون چشم اهلبيت بر آن کشتگان فتاد

 

هر چند بر تن شهدا چشم کار کرد 

بر زخمهاي کاري تيغ و سنان فتاد

 

ناگاه چشم دختر زهرا در آن ميان 

بر پيکر شريف امام زمان فتاد

 

بي‏اختيار نعره‏ي هذا حسين ازو 

سر زد چنانکه آتش از و در جهان فتاد

 

پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول [5] . 

رو در مدينه کرد که يا ايها الرسول

 

(بند نهم)

 

اين کشته‏ي فتاده به هامون حسين تست 

وين صيد دست و پا زده در خون حسين تست

 

اين نخل تر کز آتش جانسوز تشنگي 

دود از زمين رسانده به گردون حسين تست

 

اين ماهي فتاده به درياي خون که هست 

زخم از ستاره بر تنش افزون حسين تست

 

اين غرقه‏ي محيط شهادت که روي دشت 

از موج خون او شده گلگون حسين تست

 

اين خشک لب فتاده‏ي دور از لب فرات 

کز خون او زمين شده جيحون حسين تست

 

اين شاه کم سپاه که با خيل اشک و آه 

خرگاه، زين جهان زده بيرون حسين تست

 

اين قالب طپان که چنين مانده بر زمين 

شاه شهيد ناشده مدفون، حسين تست

 

چون روي در بقيع به زهرا خطاب کرد 

وحش زمين و مرغ هوا را کباب کرد

 

(بند دهم)

 

کاي مونس شکسته‏دلان حال ما ببين 

ما را غريب و بي‏کس و بي‏آشنا ببين

 

اولاد خويش را که شفيعان محشرند 

در ورطه‏ي عقوبت اهل جفا ببين

 

در خلد بر حجاب دو کون آستين فشان 

واندر جهان مصيبت ما برملا ببين

 

 

[ صفحه 61]

 

 

ني ني ورا چو بر خروشان به کربلا 

طغيان سيل فتنه و موج بلا ببين

 

تنهاي کشتگان هم هدر خاک و خون نگر 

سرهاي سروران همه برنيزه‏ها ببين

 

آن سر که بود بر سر دوش نبي مدام 

يک نيزه‏اش ز دوش مخالف، جدا ببين

 

آن تن که بود پرورشش در کنار تو 

غلطان به خاک معرکه‏ي کربلا ببين

 

يا بضعه الرسول ز ابن زياد داد 

کاو خاک اهلبيت رسالت بباد داد

 

(بند يازدهم)

 

خاموش محتشم که دل سنگ آب شد 

بنياد صبر و خانه‏ي طاقت خراب شد

 

خاموش محتشم که ازين حرف سوزناک 

مرغ هوا و ماهي دريا کباب شد

 

خاموش محتشم که ازين شعر خونچکان 

در ديده اشک مستمعان خون ناب شد

 

خاموش محتشم که ازين نظم گريه خيز 

روي زمين به اشک جگرگون کباب شد

 

خاموش محتشم که فلک بسکه خون گريخت 

دريا هزار مرتبه گلگون حباب شد

 

خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب 

از آه سرد ماتميان ماهتاب شد

 

خاموش محتشم که ز ذکر غم حسين 

جبريل را ز روي پيمبر حجاب شد

 

تا چرخ سفله بود، خطائي چنين نکرد 

بر هيچ آفريده جفائي چنين نکرد

 

(بند دوازدهم)

 

اي چرخ غافلي که چه بيداد کرده‏اي 

وز کين چها در اين ستم آباد کرده‏اي

 

بر طعنت اين بس است که با عترت رسول 

بيداد کرده خصم و تو امداد کرده‏اي

 

اي زاده‏ي زياد نکرده است هيچ گه 

نمرود اين عمل که تو شداد کرده‏اي

 

کام يزيد داده‏اي از کشتن حسين 

بنگر که را به قتل که دلشاد کرده‏اي؟

 

بهر خسي که بار درخت شقاوت است 

در باغ ديدن چه با گل شمشاد کرده‏اي

 

با دشمنان دين نتوان کرد آنچه تو 

با مصطفي و حيدر و اولاد کرده‏اي

 

حلقي که سوده لعل لب خود نبي بر آن 

آزرده‏اش به خنجر بيداد کرده‏اي

 

ترسم تو را دمي که به محشر برآورند 

از آتش تو دود به محشر درآورند

 

 

[ صفحه 63]

**

لاهوتی

حسين محبوب خدا

 

 

بيا در کربلا بيداد بين کين گستري بنگر 

نظر کن در حريم کبريا غارتگري بنگر

 

فروشنده حسين و جنس هستي، مشتري، يزدان 

بيا کالا ببين بايع نگه کن مشتري بنگر

 

به فکر خير امت بود وقت مرگ، فرزندش 

ز امت کشته شد، امت ببين، پيغمبري بنگر

 

ز بي بي به وقت مرگ هم عباس نام‏آور 

خجل بود از سکينه، يادگار حيدري بنگر

 

بجاي آب، خون پاشيده شد در راه اين غيرت 

به دشت عشق فرمانده ببين، فرمانبري بنگر

 

بجاي شاه دين فرمانده‏ي خيل اسيران شد 

مقام زينبي را بين، وفاي خواهري بنگر

 

براي گريه هم رخصت ندادند اهلبيتش را 

مسلماني نگه کن، رسم مهمان‏پروري بنگر

 

خدا را کشته بود و خونبها مي‏داد مشتي زر 

ببين کار يزيد بيحيا، زشت اختري بنگر

 

خدا محبوب خود را غرقه در خون ديد «لاهوتي» 

نکرد اين دهر را نابود، صبر داوري بنگر

**

با کاروان کربلا

آذرخش، گزيده‏ي اشعار مشفق کاشاني، ص 256 -166 -224.

 

اين دل شوريده همچون ني، نوا دارد هنوز 

ناله‏ها از جان به شور نينوا دارد هنوز

 

اي حسين، اي تشنه کام کربلا در ماتمت 

جويبار خون، نشان از چشم ما دارد هنوز

 

تا برآرد سر به گردون، در هواي کوي تو 

اين سر شوريده سوداي تو را دارد هنوز

 

آبروي چشمه‏ي عشق است خاک کربلا 

زمزم و کوثر نشان از کربلا دارد هنوز

 

غنچه خونين دل، پريشان دفتر گل را گشود 

قصه‏ي درد تو، با ياد صبا دارد هنوز

 

در درون سوزي چو آتش شعله‏ور دارد علي 

بر جگر داغي ازين غم، مصطفي دارد هنوز

 

در جنان سرگشته از اين ماتم گردون گداز 

چهر نيلي، روز و شب خيرالنسا دارد هنوز

 

موج خيز رحمت يزدان به چشم اهل راز 

راه بر سر چشمه‏ي خون خدا دارد هنوز

 

نخل دين احمدي بارآور از خون تو گشت 

گلشن توحيد، از او اوج و بها دارد هنوز

 

تيرماه 1364

**

مولوي (406 ـ 672 ه.ق‌)

مولانا جلال الدين محمد رومي معروف به «مولوي‌» فقيه حنفي و عارف بزرگ قرن هفتم هجري‌، خلاف‌ها و تعصّبات ديني را نامطلوب مي‌دانست‌. به عقيده او اين اختلاف‌ها و رنگ‌هاي ديني‌، زاده اجتماع بشري است‌؛ يعني از احکام عالم حدوث و ساخته و هم و پندار مردم تنگ نظر و کوتاه ديد است‌. در عالم خدايي که وحدت صرف است‌، اين رنگ‌ها وجود ندارد و خداي جهان نه مسيحي‌، نه زرتشتي‌، و نه بودايي‌، نه مسلمان‌، نه شيعه و نه سني است‌. سالک و هر آدمي زاده‌اي تا در عالم رنگ زندگي مي‌کند و تا زنگ رقيت سنن و تلقينات را از خود زدوده نکند به ناچار تعصّب مي‌ورزد و دست به‌خون هم جنس خود مي‌آلايد. دين و مذهبي که انسان به تقليد و از روي جهل فرا گيرد به‌جاي آن که باطن را پاک و فرهيخته سازد بر زشتي و دد ـ خويي انسان مي‌افزايد او با وجود اين که او مايه اين رنگ‌ها و حقيقت بي رنگ و مبدأ کثرت را وحد صرف مي‌دانست‌،معتقد بود که در جنگ‌ها و اختلافات حکمتي حيرت زا نهفته است که انسان را بر تحقيق و ابتکار و کاوش و اختراع تحريض مي‌کند.

 

اين عجب کين رنگ از بي رنگ خاست 

‌رنگ با بي رنگ چون جنگ خاست‌..

 

يانه جنگست اين براي حکمتست‌ 

همچو جنگ خر فروشان صنعتست‌.

 

به اعتقاد او براي رها شدن از رنگ‌ها و اختلافات مي‌بايست نظر به نور الهي دوخت و در عشق او سوخت‌:

 

گر نظر در شيشه داري گم شوي‌ 

زآن از شيشه است اعداد دوي‌

 

ور نظر برنور داري وارهي‌ 

از دوي و اعداد جسم منتهي‌

 

از نظر گاه ست اي مغز وجود 

اختلاف مؤمن و گبر و جهود

 

دين من از عشق زنده بودن است 

‌زندگي زين جان و سر ننگ من است

 

عاشقان را شادماني غم اوست‌ 

دستمزد و اجرت خدمت هم اوست‌

 

غير معشوق ار تماشايي بود 

عشق نبود هرزه سودايي بود

 

عشق آن شعله ست کو چون برفروخت 

‌هر چه جز معشوق‌، باقي جمله سوخت‌

 

تيغ لا در قتل غير حق براند 

درنگر ز آن پس که بعد لا چه ماند

 

ماند الاّ الله باقي جمله رفت 

‌شاد باش اي عشق شرکت سوز زفت‌

 

مادر بت‌ها بت نفس شماست‌ 

ز آن که آن بت مار و اين بت اژدهاست‌

 

به اعتقاد وي نخستين عاشق راستين آن است که بايد آماده باشد تا خود را بهر حق قربان کند و چون حسين (ع) آماده شهادت در راه حضرت حق باشد:

 

چيست با عشق آشنا بودن‌ 

بجز از کام دل جدا بودن‌

 

خون شدن‌، خون خود فرو خوردن‌ 

با سگان بر در وفا بودن‌

 

او فدايي ست‌، هيچ فرقي نيست 

‌پيش او مرگ و نقل پابودن‌

 

رو مسلمان‌!سپر سلامت باش 

‌جهد مي‌کن به پارسا بودن‌

 

کين شهيدان ز مرگ نشکيبند 

عاشقان اند بر فنا بودن‌

 

از بلا و قضا گريزي تو 

ترس ايشان ز بي بلا بودن‌

 

ششه مي‌گير و روز عاشورا 

تو نتاني به کربلا بودن‌

 

اگر حسين (ع) نمونه‌اي است شايسته تقليد، نه بدين است که به دست تبه کاران بد گهر کشته شد،اين از بديهيات است‌. آنچه به راستي درباره زندگي او شايسته ذکر است پيروزي اوست در جهاد اکبر، تنها به برکت عظمت معنوي اوست که وقايع شهادت جسمانيش معنا مي‌يابد. پس تقليد از آن حضرت يعني تکليف بر پيروانش که به جهاد اکبر بر خيزند:

 

مشين اين جا تو با انديشه خويش‌ 

اگر مردي برو آن جا که يار است‌

 

مگو باشد که او ما را نخواهد 

که مرد تشنه را با اين چه کار است‌

 

که پروانه نينديشد ز آتش‌ 

که جان عشق را انديشه عار است‌

 

چو مرد جنگ بانگ طبل بشنيد 

در آن ساعت هزار اندر هزار است‌

 

شنيدي طبل‌، بر کش زود شمشير 

که جان تو غلاف ذوالفقار است‌

 

بزن شمشير و ملک عشق بستان 

که ملک عشق ملک پايدار است‌

 

حسين کربلايي آب بگذار 

که آب امروز تيغ آبدار است

 

‌امّا براي ستاندن ملک عشق‌، انسان بايد که نخست درد هجران معشوق را بر دل کشد،زيرا هر چه به معناي هدف خود بيشتر وقوف پيدا کند به شدت ناتواني خود بيشتر پي‌مي‌برد.

 

هر که او بيدارتر پر دردتر 

هر که او آگاه رخ زردتر

 

با اين وصف دردي که عاشق مي‌کشد هميشه اورا به سوي معشوق مي‌کشد و سرانجام درد و رنج عشق به مرگ نفس و تولد در حق منتهي مي‌شود:

 

شب مرد و زنده گشت‌، حيات بعد مرگ‌ 

اي غم بکش مرا که حسينم‌، تويي يزيد

 

مرتضاي عشق‌!شمس الدين تبريزي بين 

‌چون حسينم خون خود در، زهر کش هم چون حسن‌

 

هر که آتش من دارد، او خرقه ز من دارد 

زخمي چو حسينستش‌، جامي چو حسن دارد

 

حشر گاه هر حسيني گر کنون‌ 

کربلايي کربلايي کربلا

 

مشک را بر بند اي جان گر چه تو 

خوش سقايي خوش سقايي خوش سقا

 

خلاصه آن که تنها از طريق تحمل رنج و بلاي سفر معنوي‌، بدان مثال که در عالم ظاهر با مصيبت اما حسين و اهل بيت او، تحقق يافت‌، انسان مي‌تواند به آن کمالي برسد که از بهر آن آفريده شده است‌. در اين صورت است که حق دارد از شادي و سعادت وصال حق دم زند.

اگر مولوي در دفتر ششم قادر است که درباره مراسم عاشوراي شيعيان حلب‌، زبان به طعن گشايد، دقيقاً بدين سبب است که وي در اين واقعه خبر شادي و سعادت وصالي را پيش چشم مي‌آورد که پيروزي معنوي امام حسين آن را اعلام مي‌دارد. او شادي و وصالي را مي‌بيند که معناي نهفته در پس صورت رنج ظاهري حضرت حسين است‌.

اهالي حلب در ر وز عاشورا در کنار دروازه انطاکيه از صبح تا به شب جمع مي‌شدند و به عزاداري اهل بيت مي‌پرداختند و اقعه کربلا را گرامي مي‌داشتند و مظالم يزيد و شعر را بر مي‌شمردند. تا اين که شاعري روز عاشورا از راه رسيد و جمع کثيري ديد که شيون و غوغا مي‌کنند، پرسان پرسان رفت که براي چه کسي چنين عزاداري بر پا شده است‌؟ زيرا مردي شاعرم و مي‌توانم مرثيه بسرايم‌.يکي از آن جماعت به شاعر گفت آهاي مردک‌!مگر عقل از سرت پريده‌؟تو شيعه نيستي يا از دشمنان آل پيامبري‌؟ مگر نمي‌داني که روز عاشورا روز عزاي جاني است که به تنهايي ازمردم يک قرن برتر و بهتراست‌؟ مگر ممکن است اين اندوه در نظر مؤمن‌،حقير و خوار باشد؟ عشق گوشواره به اندازه عشق گوش است‌.شاعر گفت‌: بله البته همان طور است که مي‌گويي‌. امّا دوره يزيد کي بوده است‌؟ اين واقعه اندوهبار کي رخ داده است‌؟ خبر اين حادثه غم‌انگيز چه دير به اين جا رسيده است‌؟ حتي چشم نابينايان نيز آن رخداد زيان بار را ديده و گوش ناشنوايان هم آن ماجرا را شنيده است‌. مگر تا به حال شما خوابيده بوديد که تازه اکنون درعزاي او جامه خود مي‌دريد؟ پس اي خفتگان خواب غفلت بر خود سوگواري کنيد، زيراخواب سنگين جهل و غفلت به منزله مرگي زشت و کريه است‌. چون آن شهيد حسين ابن‌علي که شاه دين و معرفت بود از زندان طبيعت مادّي رهيد و به عالم الهي واصل گشت‌.اين رهايي شادي آفرين است نه ماتم زا.پس برويد و به حال خود گريه کنيد که به اين‌جهان تيره وابسته‌ايد.

 

روز عاشورا همه اهل حلب‌ 

باب انطاکيه اندر تاب به شب‌

 

گرد آيد مرد و زن جمعي عظيم 

ماتم آن خاندان دارد مقيم‌

 

ناله و نوحه کنند اندر بکا 

شيعه عاشورا، براي کربلا

 

بشمرند آن ظلم‌ها و امتحان‌ 

کز يزيد و شمر ديد آن خاندان‌

 

نعره هاشان مي‌رود در ويل و وشت‌ 

پر همي گردد همه صحرا و دشت‌

 

يک غريبي شاعري از ره رسيد 

روز عاشورا و آن افغان شنيد

 

شهر را بگذاشت و آن سو راي کرد 

قصد جست و جوي آن هيهاي کرد

 

پرس پرسان مي‌شد اندر افتقاد 

«چيست اين غم‌؟ بر که اين ماتم فتاد؟

 

اين رئيس زفت باشد که بمرد؟ 

اين چنين مجمع نباشد کار خرد

 

نام او والقاب او شرحم دهيد 

که غريبم من‌، شما اهل ده ايد

 

چيست نام و پيشه و اوصاف او؟ 

تا بگويم مرثيه ز الطاف او

 

مرثيه سازم که مرد شاعرم 

‌تا از اين جا برگ و لالنگي برم‌»

 

آن يکي گفتش که‌:«هي‌! ديوانه‌اي‌؟ 

تونه‌اي شيعه‌،عدوّ خانه اي‌

 

روز عاشورا نمي‌داني که هست‌  

ماتم جاني که از قرني به است‌؟

 

پيش مؤمن‌، ماتم آن پاک روح 

‌شهره‌تر باشد ز صد طوفان نوح‌»

 

نکته گفتن شاعر جهت طعن شيعه حلب‌

 

گفت‌:«آري‌، ليک کو دور يزيد؟ 

کي بده ست اين غم‌؟ چه دير اين جا رسيد؟

 

چشم کوران آن خسارت را بديد 

گوش کرّان آن حکايت را شنيد

 

خفته بودستيد تا اکنون شما؟ 

که کنون جامه دريديد از عزا

 

پس عزا بر خود کنيد اي خفتگان‌! 

زان که بد مرگي است اين خواب گران‌»

 

روح سلطاني ز زنداني بجست‌ 

جامه چه درانيم‌؟ و چون خاييم دست‌؟

 

چون که ايشان خسرو دين بوده‌اند 

وقت شادي شد چو بشکستند بند

 

سو شادروان دولت تاختند 

کنده و زنجير را انداختند

 

روز ملک است و گش و شاهنشهي‌ 

گر تو يک ذرّه از ايشان آگهي‌

 

ورنه‌اي آگه‌، برو بر خود گري 

‌ز آن که در انکار نقل و محشري‌

 

بر دل و دين خرابت نوحه کن‌ 

که نمي‌بيند جز اين خاک کهن‌

 

ور همي بيند، چرا نبود دلير 

پشت دار و جان سپار و چشم سير؟

 

در رخت کو از مي‌دين فرّخي‌؟ 

گر بديدي بحر، کوکف‌ّ سخي‌؟

 

آن که جو ديد، آب را نکند دريغ‌ 

خاصه آن کو ديد آن دريا و ميغ‌

 

و اين نگرش به شهيدان کربلا در مثنوي گويد:

 

کجاييد اي شهيدان خدايي‌ 

بلا جويان دشت کربلايي‌

 

کجاييد اي سبک روحان عاشق 

‌پرنده‌تر ز مرغان هوايي‌

 

کجاييد اي شهان آسماني 

‌بدانسته فلک را در گشايي‌

 

کجاييد اي ز جن و جا رهيده 

‌کي مر عقل را گويد کجايي‌؟

 

کجاييد اي در زندان شکسته‌ 

بداده وامداران را رهايي‌

 

کجاييد اي در مخزن گشاده 

‌کجاييد، اي نواي بي نوايي‌

 

در آن بحرييد کاين کف اوست 

‌زماني بيش داريد آشنايي‌

 

کف درياست صوت‌هاي عالم 

‌زکف بگذر، اگر اهل صفايي‌

 

دلم کف کرد کاين نقش سخن شد 

بهل نقش و به دل رو گر زمايي‌

 

برآ اي شمس تبريزي ز مشرق 

‌که اصل اصل اصل هر ضيايي‌

 

مولوي ضمن نقل داستان وضو ساختن حسين (ع) و باز گو نمودن کمال حکمت انديشي آن دو بزرگوار را در «فيه ما فيه‌»، در تشبيهي حسين (ع) را مرکز و دل حقيقت مي‌داند و طرف مخاصم او (يزيد) را فرسنگ‌ها از حقيقت دور دانسته و به فراق و هجران تشبيه کرده است‌:

 

دل است هم چون حسين و فراق هم چون يزيد 

شهيد گشته دو صد ره به دشت کربلا

 

مولوي دشمني با خاندان پيامبر (ص) را در حدّ کفر و ارتداد مي‌داند تا جايي که در داستان باغبان و تنها کردن صوفي و فقيه و علوي از يک‌ديگر، اهانت به علوي خطاکار را نيز بر نمي‌تابد و گويد: اگر آن باغبان نتيجه پدران مرتد نبود درباره خاندان رسالت اين گونه ياوه گويي نمي‌کرد و مانند يزيد و شمر و خوارج با آل رسول و آل ياسين بر خورد نمي‌کرد:

 

خويشتن را بر علي و بر نبي‌ّ 

بسته است اندر زمانه بس غبي‌ّ

 

هر که باشد از زنا وز زانيان‌ 

اين برد ظن در حق ربّانيان‌...

 

آنچه گفت آن باغبان بوالفضول 

‌حال او بده دور از اولاد رسول‌

 

گر نبودي او نتيجه مرتدان 

‌کي چنين گفتي براي خاندان‌؟

 

خواند افسون‌ها، شنيد آن را فقيه 

‌در پيش رفت آن ستم کار سفيه‌

 

گفت‌:اي خر اندر اين باغت که خواند؟ 

دزدي از پيغمبرت ميراث ماند؟

 

شير را بچه همي ماند بدو 

تو به پيغمبر به چه ماني‌؟ بگو...

 

با شريف آن کرد آن دون از کجي‌ 

که کند باآل ياسين خارجي‌

 

تا چه کين دارند دايم ديو و غول 

‌چون يزيد و شمر با آل رسول‌

 

شد شريف از زخم آن ظالم خراب‌ 

با فقيه او گفت با چشم آب‌

**

اقبال لاهوري (1292 ـ 1357 ه.ق‌)

اقبال بر اين باور بود که امت اسلامي به دليل اختلاف و فراموش کردن هويت خويش‌، نيازمند آن است که چون حيدر، صديق‌، فاروق و حسين (ع) با بازگشت به خويشتن خويش‌، هنگامه بيافرينند و جلال و عزت به مسلماني خويش بخشد:

 

امتي بودي امم گرديده اي‌ 

بزم خود را خود ز هم پاشيده‌اي‌

 

هر که از بند خودي وارست‌، مرد 

هر که با بيگانگان پيوست‌، مرد

 

آنچه تو با خويش کردي کس نکرد 

روح پاک مصطفي آمد بدرد

 

فقر چون عريان شود زير سپهر 

از نهيب او بلرزد ماه و مهر

 

فقر عريان گرمي بدرو حنين 

‌فقر عريان بانگ تکبير حسين‌

 

فقر را تا ذوق عرياني نماند 

دآن جلال اندر مسلماني نماند

 

گرمي هنگامه ي بدر و حنين‌ 

حيدر و صديق و فاروق و حسين‌

 

به اعتقاد اقبال‌، زن مسلمان مي‌تواند با اقتدا به حضرت زهرا (س‌) فرزنداني حسين گونه تربيت نمايد:

 

فطرت تو جذبه‌ها دارد بلند 

چشم هوش از اسوه ي زهرامبند

 

تا حسيني شاخ تو بار آورد 

موسم پيشين به گلزار آورد

 

يکي از جهاتي که سبب شرافت حضرت زهرا (س‌) نيز گرديد داشتن فرزنداني چون حسين (ع) که حسن (ع) درس وحدت به امت اسلامي آموخت و حسين درس حريّت و آزادگي‌:

 

مريم از يک نسبت عيسي عزيز 

از سه نسبت حضرت زهراعزيز

 

نور چشم رحمة للعالمين‌ 

آن امام اولين و آخرين‌

 

آن که جان در پيکر گيتي دميد 

روزگار تازه آيين آفريد

 

بانوي آن تاجدار هل اتي‌ 

مرتضي مشکل گشا شير خدا

 

پادشاه و کلبه ايي ايوان او 

يک حسام و يک زره سامان او

 

مادر آن مرکز پرگار عشق 

‌مادر آن کاروان سالار عشق‌

 

آن يکي شمع شبستان حرم 

‌حافظ جمعيت خير الامم‌

 

تا نشيند آتش پيکار وکين‌ 

پشت پازد بر سر تاج و نگين‌

 

وان دگر مولاي ابرار جهان 

‌قوت بازوي احرار جهان‌

 

در نواي زندگي سوز از حسين‌ 

اهل حق‌، حريّت‌آموز از حسين‌

 

سيرت فرزندها از امهات 

‌جوهر صدق و صفا از امهات‌

 

مزرع تسليم را حاصل بتول‌مادران را اسوه کامل بتول اقبال در باب قيام امام حسين (ع) بر اين باور بود که حضرت حسين (ع) در صحراي کربلا با تسليم نشدن در برابر غير خدا به تفسير عملي «لا اله الاالله» پرداخت و با خون خود و ياران و فرزندانش شهادت داد که جز خدا معبودي نيست‌. به اعتقاد او امام حسين  (ع) ترجمان عملي قيام موسي و هارون (ع) در قرآن کريم عليه فرعون بود و با هم نامي فرزندهارون يعني شبير، آيات مربوط به قيام موسي عليه فرعونيان را در مقابله با يزيديان عملي ساخت و به جهانيان آموخت که چگونه در برابر ظلم و استعمار فرعون و يزيديان به پا خيزند و با نفي طاغوت‌ها و شياطين بپردازند تا به حيات سعادت مندانه و آزادي نائل گردند:

 

آن امام عاشقان پور بتول 

‌سرو آزادي ز بستان رسول‌

 

الله الله باي بسم اله پدر 

معني ذبح عظيم آمد پسر

 

بهر آن شه زاده ي خيرالملل‌ 

دوش ختم المرسلين نعم الجمل‌

 

سرخ رو عشق غيور از خوان او 

شوخي اين مصرع از مضمون او

 

در ميان امت کيوان جناب‌ 

هم چو حرف قل هو اله در کتاب‌

 

موسي و فرعون و شبير و يزير 

اين دو قوت از حيات آمد پديد

 

زنده حق از قوت شبيري است‌ 

باطل آخر داغ حسرت ميري است‌

 

چون خلافت رشه از قرآن گسيخت‌ 

حريت را زهر اندر کام ريخت‌

 

خاست آن سر جلوه ي خيرالامم 

‌چون سحاب قبله باران در قدم‌

 

بر زمين کربلا باريد و رفت 

‌لاله در ويرانه‌ها کاريد و رفت‌

 

تا قيامت قطع استبداد کرد 

موج خون او چمن ايجاد کرد

 

بهر حق خاک و خون گرديده است 

‌پس بناي لااله گرديده است‌

 

ايشان در باب فلسفه قيام آن حضرت در ادامه مي‌افزايد: اگر قصد آن حضرت جمع آوري حکومت عشق را کنار مي‌گذاشت و اين چنين حرکت نمي‌کرد، بلکه به فکر جمع آوري لشکر و سپاه مي‌شد، در حالي که قيام آن حضرت فقط جهت اصلاح امت و احياي دين و امحاي مفسدين بود که اثر آن قيام تا به حال باقي است و تازگي ايمان ما نشأت گرفته از قيام آن حضرت مي‌باشد:

 

مدعايش سلطنت بودي اگر 

خود نکردي با چنين سامان سفر

 

دشمنان چون ريگ صحرا لاتعد 

دوستان او به يزدان هم عدد

 

سر ابراهيم و اسمعيل بود 

يعني آن اجمال را تفصيل بود

 

عزم او چون کوهساران استوار 

پايدار و تند سير و کامکار

 

تيغ بهر عزت دين است و بس 

‌مقصد او حفظ آيين است و بس‌

 

ما سواله را مسلمان بنده نيست‌ 

پيش فرعوني سرش افکنده نيست‌

 

خون او تفسير اين اسرار کرد 

ملت خوابيده را بيدار کرد

 

تيغ لا چون از ميان بيرون کشيد 

از رگ ارباب باطل خون کشيد

 

نقش الاالله بر صحرا نوشت‌ 

سطر عنوان نجات ما نوشت‌

 

رمز قرآن از حسين آموختيم 

‌ز آتش او شعله‌ها اندوختيم‌

 

شوکت شام و فر بغداد رفت‌ 

سطوت غرناطه هم از ياد رفت‌

 

تار ما از زخمه‌اش لرزان هنوز 

تازه از تکبير او ايمان هنوز

 

اي صبا اي پيک دور افتادگان 

‌اشگ ما بر خاک پاک او رسان‌

 

او اميدوار بود که بتواند چون حسين (ع) قيام کند و موجب براندازي حکام فاسد روزگار گردد و انسان‌هاي خفته را بيدار نمايد:

 

تير و سنان و خنجر و شمشيرم آرزوست‌ 

با من ميا که مسلک شبيرم آرزوست‌

**

قیصرامین پور

در اوج عطش!

 

 

خود را چو ز نسل نور مي‏ناميدند 

رفتند و، به کوي دوست آراميدند

 

سيراب شدند، زانکه در اوج عطش 

آن حادثه را به شوق، آشاميدند!

*

اسب بي ‏سوار!

 

 

اين خاک، به خون عاشقان رنگينست 

اينست درين قبيله آئين، اينست

 

 

[ صفحه 58]

 

 

زين روست که بي‏سوار برمي‏گردد 

اسب تو، که زين و يال او خونينست!

*

دلم مي‏گيرد

 

 

چند وقتست دلم مي‏گيرد 

دلم از شوق حرم، مي‏گيرد

 

مثل يک قرن شب تاريکست 

دوسه روزي که دلم مي‏گيرد

 

مثل اينست که دارد کم ‏کم 

هستيم رنگ عدم مي‏گيرد

 

دسته‏ي سينه ‏زني در دل من 

نوحه مي‏خواند و دم مي‏گيرد

 

گريه‏ام، يعني: باران بهار 

هم نمي‏گيرد و هم مي‏گيرد!

 

بسکه دلتنگي من بسيارست 

دلم از وسعت کم مي‏گيرد

 

لشکر عشق، حرم را بخدا 

بخود عشق قسم، مي‏گيرد

**

وجه تسميه کربلا

بعضي گفته اند: کربلا مشتق از کَربَله، بفتح کاف و باء موحده بر وزن عنفله، بمعني رخوت و نرمي است، يقال به کربله (اي رخوة في قدميه) بخاطر آنکه خاک کربلا نرم بود. و يا از کربلا است بمعني «الخالص الزّکي يقال کَربَل الحِنطَة اِذا انفّاها فسميت بذلک لان ارضها خالصة طيَّبة» و يا از کربل بر وزن جعفر است. و کربل نام علفي است که بسيار سرخ و برّاق مي باشد زيرا که از آن علف در آن سرزمين بسيار بود.

البته کربلا مرکب است از دو کلمه کرب و بلا و بخاطر کثرت استعمال کربلا شده است. زيرا که روايت مي باشد که بهترين اولاد پيغمبران در آنجا به شهادت ميرسند و سر انور اکثر ايشان را در آن زمين با لب تشنه بريدند و ملائکه ها هزار سال قبل از شهادت سيّدالشهداء - عليه آلاف التحيّة و الثناء - آن مکان شريف را زيارت ميکردند.

و قد قتل فيها قبل الحسين عليه السلام ماءئة نبيّ و ماءئة سبط و انّها تزفّ الي الجنة بطينها و شجرها و جميع ما فيها کما تزفّ العروس ‍ الي ازواجها

ترجمه: و قبل از امام حسين عليه السلام صد پيغمبر و صد نفر فرزند پيغمبر کشته شدند، در آنجا و آنها ميروند بسوي بهشت و آنچه در بهشت است مانند آنکه عروس بسوي زوجش ميرود و جمعي از پيامبران به آن مکان عبور نمودند و متذکّر مصيبت فرزند پيامبر آخرالزمان شده و بر هر يکي از آنها در قسمتي کرب و بلا وارد شده است.

زمين کربلا

مرحوم جنّت مکان حاج حسين نوري در دارالسلام خود نقل کرده است که در کتاب کلمه طيّبه از مرحوم ميرزا سيد علي صاحب شرح کبير که مي فرمايد: من عصرهاي پنجشنبه مواظبت داشتم به زيارت قبرهائي که در اطراف خيمه گاه است.

شبي در عالم رؤيا ديدم که رفته ام به زيارت همان قبرها، ناگهان شنيدم هاتفي به زبان فارسي مي گويد: خوشا به حال کسي که در اين زمين مقدس (کربلا) مدفون شود، اگر چه با هزاران گناه باشد از هول قيامت سالم مي ماند، و هيهات که از هول قيامت سلامت باشد، کسي که در اين زمين دفن نشود. [1] .

 

کربلا خاکت دهد بوي بهشت 

کربلا هستي تو چون کوي بهشت

 

کربلا خاکت معطّر از چه شد 

بين گلها امتيازت از که شد

 

کربلا گو بوي عطرت از کجاست 

عنبر و بوي عنبرت از کجاست

 

کربلا بوي خدائي ميدهي 

کي ز او بوي جدائي ميدهي

 

کربلا جانم فداي بوي تو 

کي شود رو آورم بر سوي تو

 

کربلا گشتي معلّي بعد از آن 

برتر از عرش خدائي بعد از آن

 

کربلا من زنده از بوي تواءم 

کربلا من عاشق روي تواءم

 

کربلا هر کس که يادت مي کند 

زائرت حق را زيارت ميکند