زندگی دکتر شریعتی

نگاهي به زندگي دکتر علي شريعتي با بازخواني کتاب «طرحي از يک زندگي» نوشته پوران شريعت رضوي

در فاصله سال های تدریسش، سخنرانی‌هایی در دانشگاهای دیگر ایراد می‌كرد، از قبیل دانشگاه آریا‌مهر (صنعتی‌شریف)، دانش سرای عالی سپاه، پلی‌تكنیك‌تهران و دانشكده نفت آبادان. مجموعه این فعالیت‌ها سبب شد كه مسئولین دانشگاه درصدد برآیند تا ارتباط او را با دانشجویان قطع كنند و به كلاس‌های وی كه در واقع به جلسات سیاسی-فرهنگی، بیشتر شباهت داشت، خاتمه دهند.

 

سال شمار زندگی دکتر :

۱۳۱۲: تولد ۳ آذر ماه
۱۳۱۹: ورود به دبستان «ابن یمین»
۱۳۲۵: ورود به دبیرستان «فردوسی مشهد»
۱۳۲۷: عضویت در كانون نشر حقایق اسلامی
۱۳۲۹: ورود به دانش سرای مقدماتی مشهد
۱۳۳۱: اشتغال در اداره ی فرهنگ به عنوان آموزگار. شركت در تظاهرات خیابانی علیه حكومت موقت قوام السلطنه ‌و دستگیری كوتاه. اتمام دوره دانش سرا. بنیانگذاری ‌انجمن اسلامی دانش آموزان.
۱۳۳۲: عضویت در نهضت مقاومت ملی
۱۳۳۳: گرفتن دیپلم كامل ادبی
۱۳۳۵: ورود به دانشكده ادبیات مشهد و ترجمه كتاب ابوذر ‌غفاری
۱۳۳۶: دستگیری به همراه ۱۶‌ نفر از اعضاء نهضت مقاومت
۱۳۳۷: فارق‌التحصیلی از دانشكده ادبیات با رتبه اول
۱۳۳۸: اعزام به فرانسه با بورس دولتی
۱۳۴۰: همكاری با كنفدراسیون‌ دانشجویان ‌ایرانی، جبهه ملی، نشریه‌ ایران ‌آزاد
۱۳۴۲: اتمام تحصیلات ‌و ‌اخذ مدرك ‌دكترا در رشته تاریخ و گذراندن كلاس‌های جامعه‌شناسی
۱۳۴۳: بازگشت به ایران و دستگیری در مرز
۱۳۴۵: استادیاری تاریخ در دانشگاه مشهد
۱۳۴۷: آغاز سخنرانی‌ها در حسینیه ارشاد
۱۳۵۱: تعطیلی حسینیه ارشاد و ممنوعیت سخنرانی
۱۳۵۲: دستگیری و ۱۸ ماه زندان انفرادی
۱۳۵۴: خانه نشینی و آغاز زندگی سخت در تهران و مشهد
۱۳۵۶: هجرت به اروپا و عروج.

***

 

 

دعا

نمی دانم ...
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی دم گرم و چموشش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند
هر دم سکوت مرگبارم را


                                   دکتر شریعتی

***

در بی کرانه ی زندگی دو چیز افسونم می کند: آبی آسمانی که می بینم و می دانم که نیست، و خدایی که نمی بینم و می دانم که هست ! (دکتر شریعتی)

***

سخنانی از دکتر علی شریعتی

 

 

همیشه انقلابی

به قول دکتر جرج جرداق " اما این تنها علی است،در میان همه ی انقلابیون که وقتی یک فرد بی مسؤولیت ومعترض بود انقلابی بود و وقتی به حکومت هم رسید همچنان انقلابی ماند.

 

چه باید کرد؟ صفحه 398

 

 

 

بزرگترین راه شناخت یک مذهب

 

شناخت خدای هر مذهبی بزرگترین راه شناخت خود آن مذهب وکشف برجسته ترین بعد سازنده ی آن بشمار می آید

 

چه باید کرد؟ صفحه 409

 

 

 

ارزش تحقیق در اسلام

"للمصیب اجران وللمخطی اجر واحد! "

محققی که نظرش درست باشد،دو پاداش دارد واگر به خطا رفته باشد،یک پاداش.

 

چه باید کرد؟ صفحه 401

 

پدر تجربه ایدل توئی آخر ز چه روی

طمع مهر ووفا زین پسران میداری

 

 

 

خوشگذرانی

به گفته ی "الکسیس کارل"،خوشگذرانی ،لجنزاری است که تنها افرادی که در زندگی ،هدف ندارند،در آن فرو می روند.

 

چه باید کرد؟صفحه 379

 

 

 

باحافظ

تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم

از که می نالی وفریاد چرا می داری

 

پیغمبرم گفته بود که:"بامردم باش وبا مردم مباش "وگرنه همچنانکه او می گفت دل به تصویر او مشغول وجان در یاد او آویخته " دوست داشتم گوشه ای بنشینم و به گوشه ای از این آسمان بنگرم وبه نگریستن ادامه دهم تا آنگاه که خدا جان مرا بستاند، بمیرم"

هبوط در کویر.صفحه 223

 

ای صبا سوختگان بر سر ره منتظرند

گراز آن یار سفر کرده پیامی داری

 

 

 

پیامی از یک دوست

حسين بيشتر از آب تشنه ی لبيك بود

اما افسوس كه به جاي افكارش زخم‌هاي تنش را نشانمان دادند

و بزرگترين درد او را بي‌آبي معرفي كردند

 

 

 

بنیاد قرآنی

به شما که مرا به عنوان معلم خود قبول دارید عرض می کنم تمام تلاش ما  این باشد،هر جا که هستیم ...

یک بنیاد قرآنی ایجاد کنیم

و برای شروع در هر سطحی قابل قبول است.

 

**

 

در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،
و با نبودن، چگونه می توان بودن؟
و خدا بود و، با او، عدم،
و عدم گوش نداشت،
حرفهایی هست برای گفتن،
که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،
و حرفهایی هست برای نگفتن،
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.
حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،
و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد،
حرفهای بیتاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه های بیقرار آتشند،
و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند،
کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...
اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،
اگر یافتند، یافته می شوند...
و ...
در صمیم وجدان او، آرام می گیرند.
و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،
و اگر او را گم کردند، روح را از دورن به آتش می کشند و، دمادم، حریق های دهشتناک عذاب برمی افروزند.
و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت،
که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد.
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
هرکسی گمشده ای دارد،
و خدا گمشده ای داشت.
هرکسی دوتاست و خدا یکی بود.
هرکسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.
هرکسی را نه بدانگونه که هست، احساس می کنند.
بدانگونه که احساسش می کنند، هست.
انسان یک لفظ است،
که بر زبان آشنا می گذرد،
و بودن خویش را از زبان دوست، می شنود.
هرکسی کلمه ای است:
که از عقیم ماندن می هراسد،
و در خفقان جنین، خون می خورد،
و کلمه مسیح است،
و در آغاز، هیچ نبود،
کلمه بود،
و آن کلمه، خدا بود
( دکتر شریعتی )

**

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !

« دکتر علی شریعتی »

**

یا لطیف»

 چقدر ندانستن‌ها و نفهمیدن‌هاست که از دانستن‌ها و فهمیدن‌ها بهتر است!

و چقدر دعا می‌کنم که بعضی از اصوات را نشنوی و بعضی از رنگ‌ها را نبینی و بعضی از حرف‌ها را نشنوی و بعضی از حالات را حس نکنی ای انسان که ظلومی و جهول! 

«دکتر شریعتی، گفتگوهای تنهایی»

 

**

دنیای عجیبی است ، آنانکه دوستشان داریم دوستمان ندارند

آنانکه دوستمان دارند دوستشان نداریم

آنانکه دوستمان دارند و دوستشان داریم پیشمان نیستند

دکتر علی شریعتی

**

زندگی  خوردن  و  خوابیدن  نیست  . 
انتظار  و  هوس  و  دیدن  و  نادیدن  نیست 
 زندگی  چون  گل  سرخی  است
 پر از  خار  و  پر  از  برگ  و  پر  از  عطر  لطیف .
 یادمان  باشد  اگر  گل  چیدیم
 عطر  و  برگ  و  گل  و  خار
 همه  همسایه  دیوا ر به  دیوار  همند.

 ( دکتر  علی  شریعتی) ....

 

***

دکتر علی شریعتی

 

زندگی را دوست دارم به شرطی که :

ز =آن زندان نباشد

ن = ندامت نباشد

د = درد نباشد

گ = گریه نباشد

و ی = آن یاْس نباشد

 

***

 

دوستان من مطلبی که در ذیل مشاهده می فرمائید مستقیما از کتاب هبوط در کویر دکتر شریعتی از قسمت ((هبوط)) انتخاب شده است

 

 

مرا كسي نساخت٬ خدا ساخت٬ نه آنچنان كه كسي مي خواست كه من كسي نداشتم ٬كسم خدا بود٬ كس بي كسان !

او بود كه مرا ساخت آنچنان كه خودش خواست٬ نه از من پرسيد٬ نه از آن "من ديگرم"!

......

بهترين فرشته ها همين شيطان بود. مرد و مردانه ايستاد و گفت : نه سجده نميكنم٬ تو را سجده ميكنم اما اين آدمكهاي كثيفي را كه از گل متعفن ساخته اي٬ اين موجود ضعيف و نكبتي را كه براي شكم چرانيش خدا و بهشت و پرستش و عظمت و بزرگواري و آخرت و حق شناسي و محبت و همه چيز و همه كس را فراموش ميكند سجده نميكنم!

من از نورم٬  ذاتم از آتش پاك و زلال بي دود است٬  من اين لجنهاي مجسم پليد پست را سجده كنم...؟

.....

الان كه خدا و شيطان بيايند و يك نگاهي به اين بچه هاي قابيل بيندازند٬ شيطان سرش را بالا نميگيرد و سينه اش را جلو   نمي دهد؟ آن رجز "فتبارك الله" براي همين ها بود؟ يا براي قربانيان بي دفاع اينها؟

.....

ناگهان خداوند خدا٬ دستهاي بزرگ و زيبايش را٬ دستهايي كه معجزه خلقت و حيات از آن دو سرزده اند در سينه فضا پيش آورد ... كوهي از آتش ٬ آتش ديوانه و گدازان و بيقرار در كف دستهاي وي پديد آمد ...وحشت همه كائنات را ساكت كرده بود.

ناگهان نداي خداوند خدا٬ هستي را در سكوت عدم فرو برد. ندا آنرا بر كوهها و صحراها و درياها عرضه ميكرد٬ هيچيك را از وحشت ياراي پاسخي نبود . دشتهاي پهناور دامن فرا چيدند٬ درياها پا به فرار نهادند٬ همه از برداشتنش سرباز زدند٬ من برداشتم! ما برداشتيم!!

خداوند خدا در شگفت شد و در حاليكه بر چهره اش گل سرخ شادي ميشكفت و شهد محبتي از لبخند زيباي لبانش ميريخت گفت :      آه! كه چه سخت ستمكار ناداني!!

 

حکمت خلقت زن وتنهايي هاي بشريت

 

در كتاب "هبوط" در "كوير" دكتر شريعتي نوشته اي در مورد حكمت خلقت حوا (زن) بعد از خلقت آدم (مرد) صحبت مي كنه.در مورد اينكه حكمت نياز به همسر چيه مي گويد، خيلي خيلي فلسفه ي زيبايي داره... و بعد از گفتن اين حكمت مي پردازم به تنهايي انسان در دنيا ...

الان آدم(مرد) خلق شده و در بهشت رها شده و اين نوشته ها نجواي دروني آدم (مرد) و احساس اوست بعد از خلقتش و تنهايي به سر بردن در بهشت است:

(( چه رنجي است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زيبائي ها را تنها ديدن و چه بد بختي آزار دهنده اي است تنها خوشبخت بودن!

در بهار، هر نسيمي كه خود را بر چهره ات مي زند باد تنهائي را در سرت بيدار مي كند. هر گل سرخي بر دلت داغ آتشي است. بيشتر از همه وقت، دشوار تر از همه جا، احساس مي كنيم كه در اين "مثنوي" بزرگ طبيعت "مصراعي" ناتماميم. بودنمان انتظار يك "بيت" شدن!

در آن حال كه لذتي را با ديگري مي بريم، زيبائي يي را با ديگري مي بينيم...

اين است كه تنها خوشبخت بودن، خوشبختي يي رنجزا است، نيمه تمام است كه تنها بودن بودني به نيمه است و من براي نخستين بار و براي آخرين بار در هستي ام رنج " تنهائي" را احساس كردم. "بيكسي"، بهشت را در چشمم كوير مي نمود. تنها ديدن، تنها آشاميدن و تنها...، برزخي زيستن است.

با دردها، زشتي ها و نا كامي ها آسوده تر مي توان "تنها" ماند. در دردها دوست را خبر نكردن خود عشق ورزيدن است.تقيه درد، زيباترين ايمان است. رنج، تلخ است اما هنگامي كه تنها مي كشيم تا دوست را به ياري نخوانيم، براي او كاري مي كنيم و اين خود دل را شكيبا مي كند.

اما در بهشت چگونه مي توان بي" او" بود؟ سايه ي سرد و دل انگيز طوبي، بانگ آب، زمزمه ي مهربان جويبار ها و...چگونه مي توان دوست را خبر نكرد؟

چه بيهودگي عام و چه برزخي بي پايان است، بهشتي كه در آن او نيست. تنهائي، آزاري طاقت فرسا است.

" پروردگار مهربان من، از دوزخي، اين بهشت رهائي ام بخش! در اينجا هر زمزمه اي بانگ عزائي و هر چشم اندازي سكوت گنگ و بي حاصلي رنجزاي گسترده اي .

در هراس دم مي زنم، در بي قراري زندگي مي كنم. و بهشت تو براي من بيهودگي رنگيني، است." بودن من" بي مخاطب مانده است.

من در اين بهشت، همچون تو در انبوه آفريده هاي رنگارنگت تنهايم. " تو قلب بيگانه را مي شناسي كه خود در سرزمين وجود بيگانه بوده اي ! كسي را برايم بيافرين تا در او بيارامم"

دردم درد" بيكسي" بود.))

حرفهاي خودم كه بر گرفته از نوشته هاي هبوط ( بودن) دكتر هست.( يعني يه جورايي لپ كلوم!):

شايد بگيد خوب اين حرفهاي براي زماني هست كه انسان در بهشت بوده و هنوز ميوه ي ممنوع كه ميوه ي " درخت بينائي" مي گويند، نخورده بود. ميوه اي كه تا از حلقومش فرو رفت باغ سر سبز و زندگي خوش و آرام و سر شار از لذتش در بهشت، غربت خاكي پر از رنج و تنهائي در زمين گشت!

 

بهشت عدن را نبايد در آبها و آبادانيها و بركت و ثروت و زيبائي آن ديد،بهشت عدن را بايد در احساس و ادراك آدم و حوائي جست كه در آن بي نياز و بي درد مي زيستند.

اما چرا امروز اينقدر انسان تنها است، به طوري كه، براي فراري از تنهايي خودش را با كار و درس و كتاب و...مشغول مي كند تا درد تنهائي را احساس نكند يا اقلا مدتي اين درد التيام يابد.

آن " امانت" كه خدا بر زمين و آسمان ها  كوهها عرضه كرد و از برداشتنش سر باز زدند و انسان برداشت، نه عشق است، نه معرفت، نه طاعت..."مسئوليت ساختن خويش" است.

اين است كه مي گويند امانت داشتن" اضطراب آميز" است. اين اضطراب ناشي ازنفس" اختيار" است و به خصوص از اينكه نمي دانيم چه اختيار كنيم؟

استقلال خود يك نوع" تنهائي" است. شايد هم به قول الكسيس كارل: دامنه ي علم تا دورترين مرزهاي جهان گسترده است، اما در راه شناختن انسان هنوز يك گام بر نداشته است.

مثلا: تا به حال فكر كرده ايد كه چرا علي تنهاست، چرا علي ناله مي كرد، حرف دلش چه بود كه به چاه مي گفت، علي از چه مي ترسيد؟ از چه هراس داشت؟ چرا مي گفت : " آنگاه كه من نباشم، شكم گنده ي گلو گشادي شما را وا مي دارد كه به من تهمت زنيد و دشنام دهيد. دشنامم دهيد كه براي من زكات است و براي شما نجات!"

چرا هنگامي كه تيغه ي پولادين شمشيري كه تيز كرده بودند و به زهر آغشته بودند، در حاليكه ذرات خونين مغزش بدان چسبيده بود در خود يافت، پنچه ي نيرومند و خشني كه همواره قلبش را مي فشرد و رهايش كرد و نخستين بار از جان فرياد كشيد كه: " به پروردگار كعبه سوگند كه نجات يافتم". و از چنين پنجه اي كه درون به خفقانش كشيده است و در تنهايي به فغانش آورده مي نالد و شيعيانش بر زخم سرش مي گريند؟!!

علي از چه مي ترسد؟

علي از چه مي نالد؟

علي در طول چهارده قرن چشم به راه شيعه اي است كه بدين سوال پاسخ گويند و هنوز نيافته است.

شيعه ي خاص علي، صاحب سر، علي كسي است كه اين دو را بداند.

بگذريم...

و حال انسان تنها است، و به قول شاندل: انسان خود را از همه ي پديده هاي جهان كمتر و بدتر مي شناسد، و از اين رو است كه امروز با اينكه بيش از هميشه در برابر طبيعت بزرگ مسلح است، در قبال خويش سخت بي دفاع مانده است.

البته مذهب، به هر حال، بيش از علم و عرفان، بيش از تكنيك و پرستش خدا، بيش از پرتش زندگي به آدمي ،" تامل در خويش" را پديد مي آورد و " خويشتن" را طرح مي كند

 

 

 

****

 

شعري كه دكتر شريعتي در مورخه 5/12/35 سروده است :

                                                      با لاله كه گقت ...  

از ديده بجاي اشك خون مي آيد         دل خون شد و از ديده برون مي آيد

دل خون شد از اين غصه كه از قصه عشق   مي ديد  كه آهنگ فسون مي آيد

مي رفت و دو چشم انتظارم بر راه       كان عمر كه رفت باز چون مي آيد

با لاله كه گفت حال مارا كه چنين        دلسوخته و غرقه به خون مي آيد

كوتاه كن اين قصه جانسوز اي شمع        كز صحبت تو بوي جنون مي آيد

 

 

**

 

معرفی اثر هبوط در کویر دکتر شریعتی

«هبوط در كوير» عنوان كتاب سیزدهم  از مجموعه آثار 35 جلدي دكتر شريعتي است كه ابتدا در دو كتاب با عنوانهاي «هبوط» و «كوير» به چاپ رسيده‌اند. شريعتي در بخش اول كتاب يعني هبوط، داستان سمبليك آدم و هبوط او را از بهشت مي‌نويسد كه در حقيقت فلسفة‌ تاريخ اوست كه به زبان نماد و سمبل حكايت مي‌شود و در بخش دوم، كوير را به عنوان نماد وطنش ايران برمي‌گزيند و با برشمردن مشخصات كوير، مسايل آن روز و تاريخ پر و فراز و نشيب ايران را ترسيم مي‌كند و مي گويد: «كوير، تاريخي كه در صورت جغرافيا نمايان شده است.»

دكتر شريعتي از چهره‌‌‌‌هايي است كه بيشترمردم او را در سيماي يك متفكر و اصلاحگر ديني و اجتماعي مي‌شناسند و كمتر از بعد ادبي او اطلاع دارند. اما شخصيت چند وجهي دكتر، او را به سمت نگارشهاي متفاوت و مختلفي كشانده است. هرچند نمي‌توان او را به صورت حرفه‌اي شاعر و داستان‌نويس ناميد، ناگفته نماند كه ايشان شعر و داستان نيز در كارنامه‌اش دارد. اما نوشته‌هايي كه عرصة نمود تخيل خلاق شريعتي است، نگارشهاي ادبي ـ داستاني ـ شعري ايشان است. اين تركيب غريب شايد بتواند به نوعي، ساختار نوشته‌هايي مانند «هبوط در كوير» و «گفت‌وگوهاي تنهايي» را ترسيم نمايد، نوشته‌هايي كه در پرواز خيال و زبان ايهام‌دار، گاهي به شعرناب پهلو مي‌زند و در توصيف و شخصيت‌پردازي دقيق، به داستان؛ اما خود، آنها را نه به قصد شعر نگاشته است و نه داستان.

دكتر شريعتي خود در مقدمة همين كتاب، تقسيمي از نوشته‌هايش به دست مي‌دهد كه موقعيت اين نوشته‌هاي ايشان را به روشني بيان مي دارد: «نوشته هايم نيز بر سه گونه «اجتماعيات»، «اسلاميات» و «كويريات». آنچه تنها مردم مي‌پسندند: اجتماعيات، و آنچه هم من و هم مردم: اسلاميات، و آنچه خودم را راضي مي‌كند و احساس مي‌كنم كه با آن نه كار، و چه مي‌گويم؟ نه نويسندگي، كه زندگي مي‌كنم: كويريات.»

از مشخصات بارز كتاب كوير، نثر زيبا، پخته وتأثيرگذار آن است. با خواندن كلمات اين كتاب، خوانند خود را در پرتو تابش اشعة مرموزي مي‌يابد كه از منبع نامعلومي بر سراسر وجود او تابيدن گرفته است. منبع اين انرژي، بي‌شك كورة گداخته‌اي است كه شبانه‌روز در قلب دردمند و بيدار دكتر زبانه مي‌كشيده است.

كتاب كوير دربرگيرندة شانزده مقاله در موضوعات به ظاهرمتفاوت، ولي در باطن همخون و  همخوي است. مهم‌ترين اين مقالات، اينهايند: كوير، كاريز، تراژدي الهي، معبد، و انسان خداگونه‌اي در تبعيد.

 

 

 

 

****

امر به معروف و نهي از منكر ، نصيحت بابا به بچه ها نيست يا توصيه هاي مقدسها به غير مقدسها ،

 

در باب ريش و سبيل و احكام طهارت و نجاست و شكيات و معضلات ،

 

 نت هاي قرائت و تجويد و يا طرز لباس پوشيدن و رفتار كردن و ...

 

امر به معروف و نهي از منكر يعني رسالت فرد در سرنوشت جامعه ي خويش

 

 و مكتب اعتقادي كه به آن معتقد است ، يعني همان مسئوليت روشنفكر ، مسئوليت مسلكي ،

 

 يك انسان معتقد به ايدئولوژي ، يك فرد حزبي ، يك انسان وابسته به جامعه ي اسير عقب مانده ،

 

 استعمار زده ، طبقه محروم استثمار شده ، يك متفكر ، فيلسوف ، نويسنده ، دانشمند ،

 

 هنرمند وابسته به زمان ، به انسانيت امروز ...

 

برگرفته از كتاب اقبال ، معمار تجديد بناي اسلامي اثر دکتر علي شريعتي

 ***

  دنيا را بد ساخته اند ،

 کسي را که دوست داري ، تو را دوست نمي دارد ،

 کسي که تو را دوست دارد ، تو دوستش نمي داري ،

 اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد

به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است

 و زندگي يعني اين ...

                                                                                                                  

                                                                                                              دکتر علي شريعتي

***

 

 

دکتر شريعتی خطاب به ملت و بخصوص جوانان و دانشجويانش و شايد هم خطاب به ميهنش :

آزادي تو مذهب من است

تو ميداني و همه ميدانند كه زندگي

از تحميل لبخندي بر لبان من،

از آوردن برق اميدي در نگاه من،

و از بر انگيختن موج شعفي در دل من عاجز است.

تو ميداني و همه ميدانند كه شكنجه ديدن به خاطر تو،

زنداني كشيدن به خاطر تو،

و رنج بردن به پاي تو،

تنها لذت زندگي من است.

از شادي توست كه من در دل ميخندم،

از اميد رهايي توست كه برق اميد در چشمان خسته ام مي در خشد،

و از خوشبختي توست كه هواي پاك سعادت را در ريه هايم احساس ميكنم.

نميتوانم خوب حرف برنم، نيروي شگرفي را كه در زير اين كلمات ساده و جمله هاي ضعيف و افتاده پنهان كرده ام درياب!

درياب! من تو را دوست دارم،

همه زندگي ام و همه روزها و شبهاي زندگي ام،

هر لحظه از زندگي ام بر من شهادت ميدهند،

شاهد بوده اند و شاهد هستند،

آزادي تو مذهب من است

خوشبختي تو عشق من است

وآينده تو آرزوي من

 ****

 

چقدر زيبا شريعتي توصيف ميكنه:

ايمان بي عشق اسارت در ديگران است و عشق بي ايمان اسارت در خود.

ايمان بي عشق تعصبي كور است و عشق بي ايمان كوري متعصب.

عشق بي ايمان  هاي و هويي  است براي هيچ و عطشي بسوی سراب و شتاب ديوانه واري است به سوي فريب و دروغي است كه ان را نميشناسي مگر به آن برسي و چون به آن رسيدي همچون سايه اي موهوم محو ميگردد و جز خاكستر يأس و بيزاري و نفرت بر جا نمي ماند .عشق بي ايمان تا هنگامي هست كه معشوق نيست و چون هست شد نيست ميگردد.

اين عشق با وصال پايان ميگرد و ان عشق با وصال آغاز.

ايمان بي عشق همچون محفوظاتي است كه در انبار حافظه محبوس است و علمي جامد و مرده است و با روح در نمي اميزد واين است كه عالمي پديد مي اورد جاهل، و مي بينيم كه چه بسيارند و چه زشت، و ايمان بي عشق نيز زنداني است پر از زنجير و غل و بند كه روح را مي ميراند و دل را ويرانه ميسازد و زندگي كلمه اي بي معني ميگردد و انسان لفظي مهمل و اثارش عبارت است ازريش و تسبيح و مهر نماز و انگشتر عقيق و طهارت دقيق.......

وعشق بي ايمان اثارش عبارت است از زير ابرو برداشتن و قر و غمزه و استعمال كردن و رنگ هاي مختلفه به خود ماليدن و پشت چشم نازك كردن و اخم هاي كه در مواقع خاص حواله ميگردد و غيره كه همه متوجه اسافل اعضا است و بس كه قلمرو اين عشق از اين مرز نميگذرد .

واما ايمان پس از عشق!چه بگويم؟

همين ايمان بي عشق كه موهوماتي زشت و بي روح و منجمد است و همين عشق بي ايمان كه جوش و خروش و شر و شورهايي فصلي از زندگي است كه با پيري يا ازدواج يا كم غذايي يا قرض يا پست اداري يا يك نامزد پولدار ديگري كه پدري دارد حاجي و پا به مرگ منتفي ميشود و چه ميگويم؟ حتي در اوج طغيانش اگر توي خيابان زهرابت گرفت و ناراحتت كرد ان را فراموش ميكني.

خدايا بمن عشق با ايمان عطا كن.

 

 

همه ي آفريقا روي نقشه جغرافياي جهان به قول شاندل يك نويسنده ي فرانسوي اصل ،

 

 شمال آفريقا بصورت يك قطره ي اشك است ، يك قطره اشك گرم !

 

آري ، آفريقا اشك زمين است ، قلب گداخته ي زمين است ،

 

 قلب نيز شبيه اشك است ، چه هر دو همزاد و همدردند ، آفريقا نيز با اين دو خويشاوند است .

 

آفريقا قلب مجروح و اشك داغ اين كره ي ستمديده ي رنجور است ،

 

 همواره در آتش بردگي ، در تاريخ ، و در آتش استعمار ، در زمان جديد ، مي سوخته و مي سوزد .

 

                                            

 

برگرفته از كتاب( اقبال ، معمار تجديد بناي اسلامي)  اثر دکتر علي شريعتي

**

 

 خدايا تقدير مرا خير بنويس

آنگونه که آنچه را تو دير می خواهی من زود نخواهم

 و آنچه را تو زود می خواهی من دير نخواهم

       دکتر علي شريعتي

***

در كتاب انتظار ، مذهب اعتراض گفته ام كه عناصر نادرستي كه با توطئه ها و زمينه سازي هاي قدرتهاي

 

 ضد مردم ، با سوء استفاده از دوران غيبت و اصل مترقي نيابت امام ،

 

 خود را به لباس روحانيت جا مي زنند و با دست همان دستهاي پيدا و پنهان و بهره برداري ازجهل عموم ،

 

 نفوذ و اعتباري مصنوعي و مقام روحانيتي و مرجعيتي كاذب پيدا مي كنند

 

 و چنان ظهور و نمودي براي خود فراهم مي كنند كه چهره هاي علي واري را كه اگر باشد ،

 

 باز در ميان همين علماي مذهبي و در همين حوزه ي علمي هست به محاق برند

 

 و يا لااقل همچون يكي در ميان ديگران .

 

                                                                                                                        حسين وارث آدم اثر دكتر علي شريعتي

 

 

خدا دوستدار آشناست 

عارف عاشق مي خواهد ، نه مشتري بهشت !

                                                                                                            هبوط در کویر اثر دکتر شریعتی

 

 

آدمهايي هستند كه لجن كاملند

  مي بينيم كه هيچ درنده اي و هيچ زالويي و هيچ موجود پليدي به گردشان نمي رسد ، لجن خالص

چرا لجن خالص ؟ براي اينكه كلمه اي پست تر از لجن نداريم ، والا لجن بسيار شريف تر از آن ذات است (كلمات ، كلمات ادبي است ، تعبيرات ادبي است ) يك نوع صلصال كالفخار است – ببين چه تعبيرات قشنگي است 

حماء مسنون است ، لجن بدبوي متعفن است ، نفرت بار است زشتيش را مي خواهد بگويد. صلصال كالفخار ، ماده رسوبي است .سيل آب درحال هيجان و حركت است ، اما اين عنصر خاك درآن رسوب مي كند ، مي بندد ، ميل به ته نشين شدن دارد ، حركت و جريان ندارد ، به دريا نمي رسد ، اين عنصر مي ماند ، ته نشين مي شود ، بعد سيل كه رفت اين رسوب مي بندد ، مثل سفال مي شود . به همين مي گويند صلصال كالفخار ، مثل سفال كوزه گري مي شود

 انسان از اين ساخته شده ! چرا از سفال كوزه گري ساخته شده ؟ اين جنبه فيزيولوژيك ندارد ، براي اينكه اين خاك رسوبي ميل به رسوب دارد . انسان آن عنصر اوليه اش ميل به رسوب دارد ، ميل به پستي و انحطاط دارد ، نمي خواهد حركت كند ، به دريا نمي رسد ، دوست ندارد به دريا برسد ، دوست ندارد در حال تحرك و تكامل باشد ، پست و متعفن هم هست


     دکتر علی شريعتی 

 

 

 

فخرم اين که در برابر هر مقتدرتر از خودم متکبرترين بودم

و

در برابر هر ضعيفتر از خودم متواضعترين.

«« فرازي از وصيتنامه دكتر علي شريعتي »»

 

 

 

تو بچه جان !

بچه 9 ساله ، 10 ساله !

كه هيچ بودي ، خاك بودي ، خوراك شدي ،

هشتاد سال ديگر ، نود سال ديگر ، يك بچه پير مي شي ، هيچ مي شي

خاك مي شي ،

دور ميزني ،

دايره اي ،

بي جهت ، بي معني ، تو خالي :

باز از آخر مي رسي به اول ،

مثل صفر .

وقتي براي خودت زندگي كني ،

وقتي بخواي فقط براي (( خودت )) باشي ،

تنها باشي ،

وقتي بخواي فقط با صفرها باشي ،

عمر تو ، مثل يك خط منحني ، روي خودت دور مي زنه ،

مثل صفر ،

باز از آخر مي رسي به اول !

مي موني ، مي گندي ،

مثل مرداب ، مثل حوض ،

بسته ميشي ، مثل دايره ،

مثل صفر !

اما اگرجلو ((يك )) بنشيني ..؟

اگر بخواي فقط براي ((يك)) باشي ،

از پوچي و از تنهايي دربياي ،

همنشين يك بشي ...؟!

بايد براي ديگران زندگي كني

عمر تو ، مثل يك خط افقي ، پيش ميره ،

مثل راه ،

مثل رود ،

وقتي از خودت دور بشي ،

از آخر ، ميريزي ، به دريا ،

مثل رود

اما اگر جلو يك بنشيني ،

اگر بخواي فقط براي يك باشي ،

از پوچي و از تنهايي در بياي ،

همنشين يك بشي ،

بايد براي ديگران بميري ،

عمر تو ، مثل يك خط عمودي ، بالا ميره ،

مثل موج ،

مثل طوفان ،

مثل يك قله بلند مغرور ،

تو تپه ها ،

مثل درخت سرو آزاد ،

تو خزه ها ،

-         كه رو به خورشيد ميرويه

به آسمان قد مي كشه

مثل يك (( انسان بزرگ )) ، يك (( شهيد )) ،

يك (( امام )) ،

تو گرگ ها ، تو روباهها ، تو موش ها ، تو ميش ها ،

كه (( پا ميشه )) ، كه (( مي ايسته )) ،

بپاخيزي ، بايستي ،

تو صفرها ، مثل (( يك‌)) !

بله ،

فقط (( يك )) عدده ،

فقط (( يكعدد)) ه ،

شماره ستاره ها ، منظومه ها ،

زمين ها ، آسمان ها ،

شماره تمام چيزهاي عالم ،

(( يك )) ،

جلوش تا

- بي نهايت -

صفرها !

(( يك )) ي هست ،

(( يك )) ي نيست ،

غير از (( خدا )) ،

هيچ چيز نيست ،

هيچ كس نيست .

 

 

 

برگرفته از يك ، جلوش بي نهايت صفرها  اثر " دكتر علي شريعتي "

 

 

 

مگر ما را ، ما دنيای سومی ها ، ما شرقی ها ، ما مسلمانها را چکار کردند ؟ اول چنان مذهبمان را تحقير کردند . زبانمان ، ادبياتمان ، فکرمان ، گذشته مان ، تاريخمان ، و اصلا نژادمان را ، وهمه چيزمان را چنان تحقير کردند ، و ما را به قدری آدمهای دست دوم حساب کردند ، که ما نشستيم خودمان ، خودمان را مسخره کرديم ! و در عوض ، خودشان را آنقدر برتر و بالاتر و عزيزتر نشان دادند ، به ما باوراندند که ما تمام تلاش و دعوت و آرزو و مبارزه مان برای نوکری فرنگ شد تا اينکه ادای آنها را درآوريم ، شبيه به آنها حرکت کنيم ، حرف بزنيم ، راه برويم !

 

حتی تحصيلکرده ی دانشمند ما از اينکه زبان فارسی را از ياد برده افتخار می کند . اينهمه خريت ؟ آخر "خريت" هم نمی شود گفت که به خر توهين می شود ! آدم اينقدر در بی شعوری افتخار بکند ، در نداشتن ، در فراموش کردنش ؟!

 

خيلی عجيب است نه اينکه در فراگرفتن زبان فرنگی افتخار بکند . نه . در اينکه زبان خودش يادش رفته افتخار می کند !

 

تا اين حد عاجز ؟ ذليل ؟ اين که ديالکتيک "سوردل" است . ديالکتيک سوردل ديالکتيک بچه است . بچه وقتی که مادرش ميراندش ، دعوا و تهديدش می کند ، ناراحت است و برای اينکه از جمله های مادر در امان بماند به خود مادر پناه می برد . اين ديالکتيک سوردل است .

 

نژاد برتر ، ملت برتر و حتی آدم برتر برای اينکه قوم و ملت يا آدمی را به زير مهميز قدرتو تسلط خودش بکشاند، تحقيرش می کند . به قدری مذهبش را ، ايمانش را ، ادبش را ، فکرش را ، شخصيت هايش را ، گذشته اش را و همه چيزش را تحقير می کند که او برای اينکه از مسير تهمت ها و تحقيرهای او ، از جائيکه هميشه به وسيله او تحقير می شود ، فرار کند ، به دامن خود او پناه می برد و خودش را به شکل او در می آورد که ديگر در مسير تهمت های او نباشد !

 

اين است که بعضی چيزها برای فرنگی يک کالای مصرفی است ، يک چيز سمبليک است !

 

15%  تمام اروپايی ها از سمفونی کلاسيک لذت می برند ! اصلا از هر سمفونی لذت می برند ! کی جرات دارد که لذت نبرد ؟ چرا ؟ برای اينکه آن سمبل يک ذوق برتر است و يک ذائقه برتر و اين جرات ندارد بگويد که من نمی پسندم . يک فرنگی به سادگی می گويد خفه اش کن ، اين قيل و قال است ، سر درد می آورد . اما يک شرقی ناچار تا آخر می شنود . چرا ؟ برای اينکه جنبه سمبليک دارد ، نشانه ای است از يک برتر !

 

اينها همه به خاطر اين است که ايمان به خويشتن را ، عوامل گوناگون از آدم می گيرد و تنها چيزی که ايمان به خويشتن را برای آدم فراهم می کند خودآگاهی است .

                                                                             

               برگرفته از خودآگاهی استحمار اثر "دکتر علي شريعتي"